|
|
|
|
|
آن كه بر در مي كوبد صداي من است خسته و خراشيده از كوه ها و بيابان هاي دور گذشته است صدايم را بشنو روزهاي بسيار است دراز كشيده ام در اين اتاق و موريانه ها را تماشا مي كنم كه بر اندام جوانم قدم مي زنند موشي در سرم خانه كرده و مغزم را مي خورد شب هاي بسيار است دراز كشيده ام در اين اتاق انگشتانم پوسيده كلمات بر لبم خشكيده تنها صدايم از دريچه گريخته است آن كه بر در مي كوبد از "من گرگ خيالبافي هستم" اثر الياس علوي |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:24 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها آنقدر بدم که حد ندارد همین ده روز پیش بود که فکر میکردم: «امشب که کروبی جلوی محمود رید،بدترین حال زندگیم خواهد بود» همین پنج روز پیش بود که فکر میکردم: «عجب ساعت چهار و نیم صبح مزخرفی. آخه چجوری تا حالا 16 ملیون رأی آورده؟» همین دو روز پیش بود که فکر میکردم: «اگه نتونم برم تهران که به درد هیچی نمیخورم» همین الان دارم فکر میکنم که: «خاک بر سرم» اونایی که بهشون گفتم این مملکت هرگز درست نمیشه: «من حق داشتم» اونایی که بهشون گفتم این مملکت با اصلاحات فرهنگی-سیاسی درست میشه: «من زر میزدم» اینو امروز صبح نالیدم: و آنگاه که هزاران پرنده ی باران تو را نوید آشیانه ای سرسبز میدهند گوش به ندایشان بسپار و تمام خود را بر وی تقدیم دار که گویا این آخرین فرصت من و توست حالم بده. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:23 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: . . . . . . . . . . . . همین بسه برای این دفعه! متن اصلی: آخ که اگه بدونی چقدر دلم گرفته الان. اصلاً دلیل اینی که الان اومدم دارم مینویسم همینه. هفته ی خیلی سختی داشتیم تو زنجان با نیما. جزئیاتش بماند. فردا تمام دوستام -اونایی که من بهشون میگم دوست، آشناها نه!- رو دعوت کردم برای شام و قلیون تو فرحزاد. شاید گشایشی بشه. بقول یه بنده خدایی: «تو هر چقدر اعصاب خرد کنی، به جاش این امیدواریت منو کشته!» کلاس آلمانی کرج امروز رو هم به دلیلی که به زنجان مرتبطه پیچوندم و تازه الانا رسیدم خونه. هم خسته ام و میتونم برم بخوابم و هم دلم میخواد برم شمال الان. تازه این ناله ی آلبوم محمد زارع هم الان داره بدترش میکنه. میدونم الان اگه بودی میگفتی: «خب مگه مرض داری ناله گوش میکنی؟» خب آره دارم! گاهی از خودم تعجب میکنم که در عین حالی که دیگه نمیکشم، بازم دارم میرم جلو! پس نوشت: جدیداً بجای کلید کردن به آلبوم «سرمه»ی شاهین علوی که دیگه حال تمام کسایی که عاشقش بودن رو هم داره بهم میزنه از دست من که بهش کلید کردم، خیلی زیاد تا دارم به «ریرا»ی سهیل نفیسی گوش میسپارم. در ضمن شاید این هفته منم سازم رو ببرم زنجان. گویا تابستون رو کلاً اونجاییم با نیما! پی اس یک(ظهر روز چهارشنبه): مقادیری از دوستانم گویا امشب نمی آن. دیشب هم خیلی سخت گذشت. پی اس دو(ساعت یک و چهل دقیقه ی پنجشنبه): تازه رسیدم از تهران؛ مسواک زدم و آن شدم. کسایی که امشب بودن: سجاد، سیاوش، نوید، نگار، مهرنگار، دانیال، ملیکا، مهدی، صبا، حامد، نیلوفر، عماد، امیر، اسی، نیما و صد البته خودم! امیدوارم به بچه ها خوش گذشته باشه. مینا که نیومد. آلیس هم. ندا هم! البته واقعاً هم انتظار نداشتم بیاد. یه ذره زیاد احساس تنهایی کردم با خودم؛ اونم با وجود تمام این دوستام. صبا اس ام اسی داد که بدترش کرد: «امیدوارم به تمام آرزوهای شب تولدت برسی» در حالی این رو خوندم که یاد آرزوی شب تولد پارسالم افتادم؛ یا بهتر بگم آروزی شب تولد پارسال و امسالم! فقط میخوام برم؛ همین. پی اس تمام: .......................... .................................................... .................................................... .......................... .................................................... .................................................... .................................................... .......................... .......................... اسی جان. اینا رو برای تو نوشتم. امیدوارم اونی رو که لازمه ازش استنباط کنی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:48 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
پی نوشت: خسته نشدی از بس دنیال معنی گشتی؟ ولش کن. به تو چه که معنیش چیه! اصلاً اگه بگم خودمم نمیدونم دست بر میداری؟ متن اصلی: ای دیگه چه وضعیه؟ بعد از 27 روز بازم چیزی ندارم بنویسم. آخه چیزایی که داره اتفاق می افته تو این ...ندگی من، نه تنها برای کسی از شماها جذاب نیست، بلکه به اکثرتون ربطی هم نداره! آره بازم خل شدم! که چی؟ وقتی نیستم که کسی شعور فهمیدنش رو نداره. همان به که خل باشیم و در اقلیت! باشد که بنگیرد و عبرت گیرید! پس نوشت: بینیم بابا دلت خوشه! افزونه: چند بار بگم؟ اصلاً تو الان اینجا چیکار میکنی؟ برو آنالی رو بخون، اه! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:22 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی اوقات این جمله رو به برخی از دوستام گفتم که: «سخت نگیر بابا. هرجوری بگیری بازم میگذره.» ولی چند روزه دیگه بهش اعتقاد ندارم. البته که قبلاً داشتم و می گفتم. ولی الان که دارم می نویسم و وقتی داشتم فکر می کردم که بنویسم، نداشتم و ندارم. نمی دونم چرا. نمی دونم اصلاً چی شد. اصلاً امسال چی گذشت به من. ولی واقعاً عجیب بود امسال. یعنی مسخره بود بیشتر تا عجیب. اصلاً نمی تونم درک کنم؛ نه خودمو، نه اتفاقایی که تو این یه سال برام افتاد، و نه تصمیم هایی که گرفتم. فقط می دونم که بنا بر شواهد، فقط این من نبودم که امسال ریدم! ظاهراً زندگی هم بد ریده بوده امسال. خوب یادمه وقتی خیلی نزدیک بودیم که زمان تحویل امسال، داشتم به چه چیزایی فکر می کردم. یادمه که اون روزا خودم رو خوش بخت می دیدم. خوش بهت حس می کردم. یعنی راستشو بخوای اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که سالی به این مزخرفی رو پیش رو داشته باشم. برای همین هم بود که تصمیم گرفتم دوباره روزنویس هام رو شروع کنم. رفتم و یه سررسید براش گرفتم؛ چون حس می کردم برای این روزای خوش بختی باید دوباره روزنوشتنم رو از سر بگیرم. شاید فردا روزی بخونمش و یا به خونواده ام نشون بدم. شاید بهشون بگم که یه روزایی از زندگی ام بود، روزای متوالی، که ازشون راضی بودم. ولی دقیقاً از لحظه ای که شروع کردم به نوشتن، همه چیز شروع کرد به شروع به خراب شدن. ببین؛ نمیخوام غر بزنم. اصلاً از غر زدن همیشه بدم می اومده. ولی باور کن خیلی بد بود. روزنویس هام رو تعطیل کردم دیگه. اینجا رو نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:46 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: نمیدونم کبری یا صغری متن اصلی: یه مدتی هست که میخوام بنویسم یعنی بهتره بگم یه مدتیهست که میخوام ننویسم خسته ام دست نوشته های روزانه ام رو هم ول کردم همه اش شده بود خاطرات بد شاید برگردم شایدم نه پس نوشت یکم: هم کنسرت عصار خوب بود و هم کنسرت استاد ناظری معرکه با اولی کلی خاطره زنده شد و کلی روحیه گرفتم با دومی یکی از بزرگترین آرزوهای زندگی ام جلوی چشام اومد پس نوشت دوم: یونی خوبه زندگی خوبه همه چی خوبه فقط منم که بدم دارم به سالگرد تلخ ترین روزای زندگی ام نزدیک میشم میدونم که بدون مشکلی میگذرونمشوم ولی بازم ته دلم یه چیزی میگه: «آرمان. دارن میآن» پس از پس نوشت: خیلی جالبه دقیقاً همون وقتی که فکر میکنم همه ی چیزای بد دارن تموم میشن دقیقاً عصر همون صبح دل انگیز یه جوری باید حالم گرفته بشه که جاش تا سالگرد خاطرات بد شروع امسال که درون سال آینده می افته تیر بکشه من جداً دیگه نمیدونم چی باید بگم یعنی جداً بس نیست به قول امیر: «آه ای خدای کلفت» |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 7:36 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: خودم هم راضی نیستم. نه از اینکه دیگه نمی نویسم؛ نه از اینکه یادم میره وقتی سر کلاس بودم و گوشی ام رو نبرده بودم سجاد بهم زنگ زده؛ نه از اینکه گوشی ام رو توی اتوبوس زنجان-تهران جا گذاشتم؛ نه از اینکه هی نیما میگه بیا برای این ایده یه Application Domain پیدا کن و من به ...؛ و نه از خیلی اینکه های دیگه ای که از شدت فاصله شون با من دارن تبدیل میشن به اونکه! متن اصلی: امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا، ولی مدت خیلی زیادی بود که به اندازه ی امشب حالم خوب نبود. دلیلش اصلاً این نبود که رفته بودم نیاوران؛ بلکه دلیلش دوستی بود که من رو به نیاوران برده بود. امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا، ولی اگه هر روز دیگه ای بود، بعد از کلی موندن تو ترافیک مدرس و صدر و گم شدن تو قیطریه و دنبال «ناپولی» گشتن، و فهمیدن اینکه: «جناب رستوران منتقل شده به پاسداران!!!!!» یا با مغز می رفتم تو گوش کسی که ناپولی رو تبدیل به مبل فروشی کرده بود و یا تو دیوار کنار یکی از مبل هاش. امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا،ولی امروز که بحث محسن بود، دیگه محسن و محسن Related ها برام از تمام زندگی ام مهم تر نبود. بلکه برام خودم و لحظه ای مهم ترین بود که داشتم ازش لذت می بردم. اونم تمام و کمال. امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا،ولی نیگا کردن به یه تیکه ی کوچیک از اون شهر بزرگ از بالای بالکن سینما آزادی، منو بدجوری قلقلک داد. بحث اینکه رفتن خوبه یا بد، اینکه اعتراف کنم دلم برای این خراب شده ی کوچولوی بزرگ تنگ میشه و اینکه های دیگه برای عذاب آور نبود؛ بلکه شیرین بود و امیدبخش یه فردای خوب. همیشه که تنهایی خوب نیست. همیشه که رفتن و موندن قابل قیاس نیست. همیشه که لذت یه فنجون قهوه ی داغ تو شیروونی کلبه ی جنگلی رو نمیشه با تمام دنیا عوض کرد. همیشه که ... ولی نه؛ همیشه نگاهی که امروز و امشب داشتم، نگاهی با چشمایی خسته؛ به چشمایی شاید خسته تر، خواب آلوده تر، ولی پر از انرژی و شور و هزار تا چیز دیگه رو حاضرم با تموم فنجون قهوه های دنیا، با تموم کلبه های دنیا توی تموم جنگلای دنیا، عوض کنم. همیشه که رهایی بد نیست. همیشه که انتظار و ترس قابل قیاس نیست. همیشه که خداحافظی پیش از نیمه شبای تهران رو نمیشه کنج دیوار دل گذاشت، که شاید روزی تبدیل به درودی بشه. ولی نه؛ همیشه خداحافظی ای رو که امشب داشتم، با دستایی پژمرده؛ به دستایی شاید پژمرده تر، لرزون تر، ولی پر از گرمای شومینه ی «بوکا»ی نیاوران رو حاضرم با تموم درود های دنیا تو تموم شبای دنیا تو تموم شهرای بزرگ و کوچیک دنیا عوض کنم. میبینی؟ میگم که . . . امشب یه جور دیگه ام! پس نوشت: گفتم که حالم خوبه. باور کن! پی اس(!!!): این رو فراموش کردم. آلیس یه متنی نوشته به اسم «تولدت مبارک» که برای من خیلی لذت بخش بود خوندنش. نمیتونم قول بدم ولی امیدوارم اونقدر وقت داشته باشی که بخونیش و شاید برای تو هم لذت داشته باشه. من که دوبار پشت سر هم خوندمش! در ضمن، حالا که بحث تولد شد؛ مینای عزیزم، با اینکه دیر شده ولی تولدت مبارک! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 23:32 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش از پیش نوشت: ببخشید که پیش نوشتم از متنم زیادتر و سنگین تره و پس نوشتم نیست! فقط می تونم بگم که توش فحش زیاد داره! پیش نوشت: قرار بود امروز و اینجا دروغ بنویسم. میخواستم ببینم خودم رو میتونم باهاش ارضا کنم یا نه. دلم نیومد. یعنی راستش پیش خودم گفتم: «که چی بشه؟! اونا که نمیدونن. خودت هم که میدونی!» آره خلاصه. اینی که کم می نویسم، یا به زغم بعضیا نمی نویسم -البته اونایی که منو نمیخونن اصلاً غلط کردن الان اینجان که ببینن کم می نویسم یا زیاد!- اصلاً به این دلیل نیست که وقت ندارم بنویسم و امتحانام زیاده و از این دلایل ابلهانه ای که چند جا دیدم! تنها دلیلش اینه که نه زیاد وقت فکر کردن دارم -و چون تا فکر نکنم نمی نویسم، در نتیجه نمی نویسم!- و نه زیاد حال نوشتن و نه اصلاً حال فکر کردن! وقتم رو پر میکنم با یه سری چیزا: با بچه های یونی می زنیم تو سر و کله ی هم! با بچه های غیر یونی میزنیم تو سر و کله ی هم! (دنبال لینک نگرد، مگه خودت پدر برادر نیستی؟!؟!) میرم bitefight و وقتمو می گذرونم! مقاله های مختلط دانلود میکنم و میندازم تو شومینه و سوختنشون رو قبل از خونده شدن به نظاره می شینم! مقاله هایی رو که دلم نمی آد بسوزونم، میذارم تو از این قاب پلاستیکیا و نگاشون می کنم هر روز صبح؛ و می خندم! صفحه ی گوشی W960i ام رو که مدام لکه میشه، با لباسم پاک میکنم. . . . و در کنار تمام این ها یه پروسس run میکنم که platform-free هستش و توش یا بهتره بگم روش به بدبختیای خودم زار می زنم! به هر صورت ببخشید. می بینین که وقت نمیشه بنویسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! متن اصلی از یه چیزی تو زندگیم حالم به هم میخوره. اونم اینه که همه چیز تکرار میشه برام. لطفاً بی اینی که بدونین دارم چی میگم نگین برای همه همین طوریه. منظورم من همه چیزه! یعنی آدمای چهار سال پیش دوباره الان میآن! میفهمی؟ راستش اینی که گفتم به خودی خود بد نیست، قبول دارم. ولی می ترسم؛ از یه چیز. یا بهتره بگم از یه کسی که اگه بیاد . . . وای! اگه بیاد بدبخت میشم. شبیه بازگشت لورد والده مورته برام. نمیتونم بگم نمیخوام برگرده و نمیتونم بگم میخوام. حالا فهمیدی چرا این تکرار خیلی مزخرفه؟ هر کی خواست بدونه کیا برگشتن بگه اگه صلاح بدونم براش میگم! هر کی هم خواست بدونه کیا ممکنه برگردن بگه ولی جوابشو نمیدم. (به این میگن آزادی بیان. غیر از اینه تعریفش؟!؟!) پی نوشت؟!؟!؟! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:35 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت، متن اصلی و پس نوشت (یصورت زیپ شده): مدت زیادیه که میخوام بنویسم، ولی دلایل زیادی و علتهای بسیاری جلومو گرفت. خیلی دوست ندارم در موردش حرف بزنم؛ اونم اینجا که شاید بهتر باشه کمی خوش روحیه تر باشم. فقط اینکه اتفتاقات خوبی برام نیافتاد. تو این مدت دیدیم که تاریخ تکرار میشه و اینکه چجوری تکرار میشه؛ یه سری اتفاقاتی که دقیقاً پارسال همین موقع افتاد و یه سری شرایط که دقیقاً پارسل همین موقع داشتم دوباره برام پیش اومد؛ البته نه کاملاً. ولی خب منو به یاد اون روزها انداخت، و روزهای خوب بعدش و روزهای بد بعد از اون روزای خوب. اکثر آدما و خاطرات اون دوره دوباره تو ذهن و زندگی ام شکل گرفتن از نو. در کنارش دانشگاه و دردسرهایی که پیش اومد هم مؤثر بود تا ماه خوبی نباشه. به هر حال گذشت، تمام اون چیزی که گذشت؛ با تمام یادگارهای خوب و بدش. منو هم تحت تأثیر خودش گذاشت؛ بهتره بگم مثل یه سیلاب از روی من گذر کرد. ولی من هنوزم همون جایی ایستادم که بودم. نه چندان استوار بودم تو این مدت ولی خودمو حفظ کردم از شر و خیر گذری. تا ببینیم که بعد از این چه پیش آید!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 18:11 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: سخت میگیرم جدیداً. واسه همین زندگی ام -به قول دکتر صالحی- چیپیده شده! متن اصلی: دیشب حرف های لیلا حاتمی را می خواندم که
از خاتمی خواست بیاید دیشب نوشته ی ابراهیم رها را میخواندم که
حرف های لیلا را به زبان دیپلماسی روز برای خاتمی ترجمه می کرد دیشب نوشته های ابطحی را می خواندم که درباره
ی کمپین حرف می زد دیشب به روزهای اول می اندیشیدم که شوق
انتخابات در ما و سید بود دیشب به روزهای وسط می اندیشیدم که سید
می گریست دیشب به روزهای آخر می اندیشیدم که سید را
در دانشگاه تهران مؤاخذه کردیم و بعدش کلی لذت بردیم لذتی که هیچ شرابی و قلیانی به ما نداد لدتی که از ته دل بود لذت جامعه ی مدنی ای بود که به سید غر می
زدیم چرا محقق نکرده ادش دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها (دیگران؛
به قول سریال LOST) بچه ها را از طبقه ی
بالای خوابگاه پرتاب می کردند و ما سید را خِفت دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها
فروهر و زنش را به بهشت هدایت می کردند و ما سید را خفت دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها
مختاری و پوینده را خفت می کردند و ما سید را! دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها
داشتند حتی قالیباف را اسکل می کردند و ما
در به در دنبال تک رأی برای معین بودیم دیشب به روزهایی می اندیشیدم که . . . روزهایی که روز بودند حتی شب های شان هم روز بود نور امید داشت نور امید به ابطحی، به معین، به نجفی،
حتی به روحانی! بلی همان روحانی که داشت بی صدا کارهای
پرونده ی هسته ای را به پیش می برد و ما اصلاً نمی دانستیم که تأسیسات هسته ای
یعنی چه! دیشب خوابم نمی برد دیشب اصلاً خوابم نمی برد دیشب حس وطن پرستانه ام بالا زده بود تا زیر گلویم و می فشردش دیشب می خواستم لیلا حاتمی باشم دیشب می خواستم ابراهیم رها باشم دیشب می خواستم محمد علی ابطحی باشم دیشب می خواستم محمد علی نجفی باشم حتی دیشب می خواستم خاتمی باشم تا به سید بگویم «سید جان، رحم و مروتت کجا رفته؟ بابا آخه چقدر ایتالیا؟ بسه دیگه. پاشو بیا خونه. اینجا همه منتظرن. آخه اون ها دارن بچه ها رو دوباره خفت می کنن. سید جان، به جان خودت نباشه، به جان بچه ها؛ حالا می فهمم چرا گریه کردی. آخه اگه خبر نداری بدون که ملت همه تو این مدت گریه کردن. سید جان، به جان خودت نباشه، به جان بچه ها؛ حالا می فهمم وقتی بهت می گفتیم اشک تمساح می ریزی توی دلت چه آشوبی می شد. آخه اگه خبر نداری بدون که ملت تو این مدت دل شون آشوب بوده. سید جان، به جان خودت نباشه، به جان بچه ها؛ حالا می فهمم که وقتی توی خیابون و بیابون و جاده عباس آباد-کلاردشت و ورودی یوسف آباد و کنار در ورودی وزارت کشور و همه جاهای دیگه می گفتیم سید ریده، چه شکلی می شدی. آخه اگه خبر نداری بدون که ملت تو این مدت همه به خودشون ریدن. راستش می دونم این حرفا فایده نداره. از چند ماه پیش خودمو گول می زدم که: سید منتظره اوباما رأی بیآره بعد بیآد. آخه مطمئن بودم عمراٌ نمی ذارن اوباما رأی بیاره. ولی از صبح چهارشنبه ی هفته ی پیش؛ دقیقاً یه هفته شده دیگه؛ دیگه دل تو دلم نیست. همه اش به خودم می گم اگه سید نیآد که بازم من خراب کردم! سید، اقتصاد رو بی خیال، پول نفت هم نمی خاد بیاری توی سفره ی مردم، روابط خارجی هم خودت بهتر از من بلدی، تازه اصلاً فکر منی که می خوام از این مملکت فرار کنم رو هم نکن، کاری هم به اشک های لیلا نداشته باش چون علی مصفا خودش بلده چجوری دلداریش بده و اشک هاش رو پاک کنه، به ایمانت هم کار ندارم چون به خودت ربط داره، یادته که تو دلم بهت گفتم سید ایمان ما رو به بازی نگیر! اصلاً کاری به هیچ چیزیت ندارم، حتی به اشن که اگه شیخ بیآد اوضاع رو خراب می کنه. فقط جون اون خدایی که می پرستی و با من قهره، به آبروی من پیش خودم فکر کن. آخه اوباما رئیس جمهور شده. زود بیا که بچه ها منتظرن، می خوان بریزن سرت و خفتت کنن که تو این مدت کجا بودی. راستی یادت باشه، داری برمیگردی ایران. یهو جلوی دوربین با دخترا دست ندی ها. یادت نمی ره که؟ اوکی. دمت گرم. اگه من خواب بودم نذار بیدارم کنن. آخه تا دیروقت داشتم به روزای آلبالویی قدیم مون فکر می کردم. امیدوارم فردا صبح ببینمت. زود بیدار نشو. آخه می خوام برم برات سنگک بگیرم. میدونی که هشت پخت می کنه. راستی. اگه از احوال ما جویا باشی، ملالی نیست جز دوری شما. سید به آبروت قسم آبروم رو نبر» پس نوشت: سخت نگیرم؟ نمیشه آخه
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 0:50 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: یکی از دوستانم که شدیداً براش ارزش قائل ام برام آرزو کرده که در آینده ی بسیار نزدیک یه بلایی سرم بیاد یا نمیدونم آبروم بره! منم نمی دونم چی شده! متن اصلی: تو
را دعوت میکنم؛ به حضور در سریال خستگی هایم تو
را دعوت میکنم؛ به تماشای میهمانی تنهایی هایم تو
را دعوت میکنم؛ به شکستن هر آنچه باید و نباید تو
را دعوت میکنم؛ به دیدن هر آنچه شاید و نشاید تو
را دعوت میکنم؛ به سکوت عمده ی فریادهایم تو
را دعوت میکنم؛ به سکون تمام ترانه هایم تو
را دعوت میکنم؛ به اینکه با منی و بی توام تو
را دعوت میکنم؛ به بی منی و با توام تو
را دعوت میکنم؛ به پیروزی خشک یک کلام تو
را دعوت میکنم؛ به ترنم سبز یک سلام تو
را دعوت میکنم؛ به شهادت تمام اندام هایم تو
را دعوت میکنم؛ به مخالفت سرانگشتانم تو
را دعوت میکنم؛ که همیشه و همه جا با من باشی تا
بدانی و بدانم که می دانی و بدانی که می دانم که می دانی تو
را دعوت میکنم؛ که تمام حادثه را از نزدیک باشی تا
ببینی و ببینم که می بینی و بدانی که می بینم که می بینی ای
تمام هر آنچه خواهانم ای
شعور اشعار دیوانم ای
گریز من از دست خویشتنم ای
شبانگاه شعر تو پوشش تنم کاش
می بودی و می بودم کاش
می دیدی و می دیدم کاش
خنده ات را می چشیدم کاش
گریه ات را می بوسیدم تو
را دعوت میکنم؛ به میهمانی خش خش گام هایم تو
را دعوت میکنم؛ به سمفونی ریزش برگ هایم همین
یک بار را؛ تنها همین یک بار را باش برایم تو
را دعوت میکنم؛ به همین یک بار دیدنت؛ ای تمام رویایم بیست
و نه مهر هشتاد و هفت پس نوشت: جدی نگیرید! کی گفته؟ اتفاقاً جدی بگیرید! تا حالا که جدی نگرفتین کجا رو گرفتین مگه؟!؟! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 18:27 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: الان دارم از دانشگاه می نویسم. امروز از ساعت یازده که کلاسم با دکتر افشارچی تموم شد و بعد از ناهار و کمی درس خوندن برای آزمون GRE Subject پس فردا رفتم خوابگاه و خوابیدم. بعدش از طرفای پنج و نیم داشتم تو زنجان ول میگشتم تا همین نیم ساعت پیش که شام خوردم. کم کم داره از این خراب شده خوشم میآد. خدا به خیر بگذرونه آخر عاقبت منو تو این خراب شده! متن اصلی: آغاز را فریاد زدم آن هنگام که در عمق چشمانت غوطه ور بودم ولی هر چه گوش سپردم صدایم را نشنیدم آنگاره بود که فهمیدم در آن عمق عزیز غرق شده ام زمانی نداشتم باید غریو قلبم را به گونه ای به گوش جانت می رساندم آخرین نفس هایم را در سینه محبوس کردم و از عمق جانم نام عزیزت را فریاد بر آوردم چونان که آرش تیر را از کمانش رهاند فریادم از جان خارج کردم و اینگونه بود که عاشقت در آب سوخت پس نوشت: خیلی جدی نگیرین فقط چون می خواستم بنویسم نوشتم بعد از قلیون و شام زیاد قابلیت هام میآد پایین! افزونه ی بسیار مهم و خواندنی: در مورد پست قبلی و شاید حتی پست های قبلی ترش، گویا بین برخی خوانندگان محترم چو افتاده که آرمان یکی از شخصیت هاست. حالا چه اصلی و چه فرعی. شایان ذکر است که گرچه این شخصیت ها واقعی هستند و به هیچ وجه زاییده ی ذهن خلاق نگارنده نیستند (!!!) ولی این بنده ی خفن هیچ نقشی تو این موارد مذکور نداشته ام؛ علی الخصوص پست قبلی با نام «داستان به این پیچیدگی ها هم نیست برادر». بدین وسیله به تمام خانم های محترمی که به نحوی با من در تماس اند اعلام میکنم که هیچ کدومشون باعث ترس من نشده اند و نخواهند شد و منظورم به هیچ کدومشون نبوده و نیست. از اونجایی که ممکنه نام بردن باعث دردسرشون بشه میبرم که خودشون بدونن و خدای خودشون!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 21:32 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: به مناسبت ماه مبارک رمضان (!!!) روزه ی سکوت اختیار نمودیم. باشد تا در این دنیا و آن دنیا و فی ما بین و هرکجا که باشیم و نباشیم، انفاس از ما رضایت داشته باشند. - سوره ی چیز؛ آیات اون و بعدیش! متن اصلی: - پرونده اش رو بستم. - به همین زودی؟ چرا آخه؟ تازه یه ماه نشده بود که دوست شده بودین! - دیگه دیگه! - مرگ. یعنی چی؟ درست حرف بزن بینم دردت چیه؟ - هیچی بابا. خب زوری که نیست. حس کردم با من راحت نیست اصلاً. همه اش اضطراب داشت. می خواست زود بپیچونه بره. - خب پس اصلاً واسه چی میومد؟! - شاید خجالت می کشید بگه. یا تعارفی بود. میدونی که . . . به واسطه ی اون دوستی که باعث آشنایی مون شده بود. خب با اون شاید تعارف داشت. - چرت و پرت نگو پیروز. هم من می دونم و هم تو که تو به این خزعبلاتی که داری بلغور می کنی یه اپسیلون هم اعتقاد نداری. پی سریع بنال بینم دردت چیه. - چی بگم والا. بابام هم همینو می گفت! - خب؟ . . . نمی خوای با من در موردش حرف بزنی؟ - نه بابا. این چیزا چیه میگی مرضیه. می دونی که با تو چقدر راحت ام. - پس یالا بریز بیرون که دارم از فضولی می میرم. - ببین مرضیه. تتا قبل از این یکی باید خودم رو جر می دادم تا طرف می فهمید که تو رابطه، مسائل جنسی هم مهمه. فقط قربون صدقه رفتن و این خزعبلات تیریپ لاو برداشتن نیست که رابطه رو جلو می بره. ولی ملت فکر می کردن من «بزن در رو» هستم. یا اینکه می خوام نابودشون کنم، یا بخورمشون. دیگه خودت درگیر داستان پروانه بودی میدونی دیگه. - آره. خب؟ - هیچی. این یکی راستی برعکسه بقیه بود. ازش ترسیدم. - پیروز . . . خاااااااااااااک بر سرت. ریدی! - می دونم! نتیجه گیری اخلاقی: همیشه این دخترا نیستن که گند می زنن به یه رابطه. پسرا کمترن ولی معمولاً اسهال هستن! نتیجه گیری بهداشتی: در یک رابطه ی خوب، پوشک MyBaby با چسب چیپ چیپ فراموش نشه! نتیجه گیری معنوی: انسان های تارک الصلات به درد لای جرز می خورن؟ آیا! نتیجه گیری سیاسی:حتماً به احمدی نژاد رأی می دهیم. زیرا لااقل می دانیم رأی ما یه جایی و یه جوری شمرده شده! حالا چه از قبل. چه از بعد پس نوشت: آخه کجای این مملکت یه چیزی به چیز بعدیش ربط داره که از من توقع دارین نتیجه گیری هام به متنم یا متنم به داستان های قبلیم یا داستان هام به شخصیتم یا هر چی ام به هر چی ام ربط داشته باشه؟ به قول مامان بزرگم: «مسلمونی هم خوب چیزیه!» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:43 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: تجربه ی خوبی بود! متن اصلی: داستان یک همسایگی اون روز ، از اول صبح که چشماشو باز کرد، یه حس خوبی داشت! وقت دوش گرفتن، سر صبحانه، وقتی که سر کوچه منتظر سرویس اداره بود، حتی سر میز کارش تو اداره؛ اونم میزی که در مجاورت یه سری آدم -به زعم خودش- غیر قابل تحمل بود؛ حتی وقتی خستگی روزانه اش رو با کیف سنگینی که دستش گرفته بود به فروشگاه شهروند سر میدون برد و برای چند روزش خرید کرد. علی الخصوص وقتی که مثل همیشه منتظر آسانسور بود و با صدای احمد آقا متوجه شد که امروز به خاطر اختلالاتی که تو شبکه ی برق رسانی بوده آسانسور داغون شده و اون باید هفت طبقه رو با اون همه بار، کوه نوردی کنه! خوب که فکر می کنم، به نظرم میرسه که حتی وقتی داشت سعی می کرد بدون زمین گذاشتن وسایل توی دست و بغلش، کلیداش رو از توی جیب بغل خارج کنه و قفل در آپارتمانش رو باز کنه هم لبخند کوچیکی روی لبش بود. با همون لبخند کوچیکش هم وسایل رو روی میز آشپزخونه ی کوچیک آپارتمان کوچیکش پهن کرد و خودش رو روی مبل تختخوابشوی کنار در تنها اتاق آپارتمانش پرتاب کرد. هنوزم لبخند رو داشت یا نه؛ نمیدونم! آخه دیگه اون محدوده جزو حریم خصوصی آدما محسوب میشه و تا همین جاش رو هم نباید نگاه میکردم! به هر حال! کیوان داشت تمام تلاشش رو می کرد که روز چهارشنبه بیستم شهریور، خودش رو شاد و خوشحال و موفق و اینا نشون بده. آخه نا سلامتی اون روز سالگرد تولدش بود! نگران مواد غذایی ای بود که خریده بود و هنوز توی یخچال و فریزر و کابینت ها جاشون نداده بود. اخه از بچگی عادت به رعایت نظم و مرتب بودن محل زندگی اش داشت. به هر حال کیوان تنها بچه ی خونه ی درندشتی بود که بابای خونه همیشه سرگم کارای کارخونه اش بود و مامان خونه هم اغلب درگیر بیماری روحی اش. در نتیجه اقدس خانم، تنها کسی بود که می تونست به کیوان یاد بده که باید تو زندگی اش مرتب باشه! ولی بعد از تصادف و فوت بابا و دق مرگ شدن (!!!!!) مامان و یه سری اتفاق دیگه که تا رسیدن کیوان به سن قانونی و جدا شدن مسیر زندگی اش از خاله سیما و عمو شهروزش پیش اومد، دیگه کیوان اقدس جون -عادت داشت اینجوری صداش می کرد- رو ندید. البته نه اینکه بعد از دانشگاه قبول شدن و به تهران اومدنش اقدس جون رو دیده باشه ها. منظورم این بود که حتی با وجود ندیدن اقدس جون هم عادت هایی که از زمان زندگی با اون پیرزن داشت از سرش نپریده بود. هر بار که این اتفاق برای کیوان می افتاد - وسایل روی میز و فکر مرتب کردن شون- ناخودآگاه یاد اقدس جون می افتاد و بعدش خاله سیما و ترک کردن شاهین شهر و اومدن به تهران و دوستی های اوان جوونی و خوابگاه و بعدش کارهای انحصار وراثت و نابود کردن بیشتر پول های بابای خدا بیامرز و خرید این آپارتمان و خیلی چیزای دیگه می افتاد. تمام این صحنه ها مثل یه فیلم دور تند از جلوی اعصاب چشمش میگذشت. پا شد و وسایل رو مرتب کرد. لباساش رو در آورد. عادت داشت تو خونه با شورت بگرده. حتی یه بار وقتی حواسش نبود و پریچهر خانم، خانم همسایه بغلی برای درخواست پیچ گوشتی زنگش رو زده بود، همون جوری رفته بود دم در و باعث شده بود که مجبور بشه صدای جیغ پریچهر خانم رو با گذاشتن دستش روی دهن اون و کشوندنش توی خونه خفه کنه. و این آغازی بود بر دوستی و رابطه ی اون دو تا. آخه شوهر پریچهر زندان بود و اون با کمک پدر شوهرش زندگی می کرد. به هر حال! چقدر اون روز خندیدن. آخه کیوان تو خونه کاندوم نداشت و هر چی پریچهر میگفت من میرم از خونه میآرم (!!!!!)، کیوان به خاطر ترس از اینکه بره و برنگرده نمی ذاشت. و پریچهر هم بدون کاندوم راضی به رابطه نبود. در نتیجه کیوان همون جوری با لباس زیر رفت و از توی خونه ی پریچهر جنس مورد نظر رو پیدا کرد و خلاصه روز خوبی رو با هم ساختند. کیوان دوباره خودش رو روی تختخوابشو انداخت و رسیور و تلویزیون رو روشن کرد و گذاشت روی GEM TV تا فیلم هفته رو ببینه. البته یه بسته نون و سالاد الویه ی ژامبون هم با یه ایستک گلابی و یه چنگال و خیارشور و باقی مخلفات همراهش روی میز جلوش تختخوابشو بود. بسته ی نون رو که باز کرد، تلفن خونه زنگ زد. صدای پری رو تشخیص داد. برای تولدش شام پخته بود و هدیه گرفته بود. به خواهش کیوان مراسم تو خونه ی کیوان برگزار شد. آخه همیشه از اینکه وقت بیرون اومدن از خونه ی پریچهر دیده بشه وحشت داشت. مراسم شام و تولد خوب برگزار شد. فکر می کنم وقتی پری توی بغل کیوان بود بهش گفت که غلامحسین قراره فردا آزاد بشه و امشب شب آخرشونه. خب مسلماً کیوان خیلی ناراحت نشد. آخه شما اون رو نمیشناسین. ولی برای اینکه دل پری رو نشکونه خودش رو ناراحت نشون داد. فکر می کنم چون حواسش به این جریان بود و با وجود اینکه بازیگر خوبی بود، جلوی پری راحت نمی تونست بازی کنه و باید کمی زور میزد، یکهو دید وسط بحث نیاز مالی پری و درخواست کمک اون گیر کرده. شاید به همین دلیل بود که بدون فکر کردن به سمت کمدی رفت که حتی پری هم نمیدونست که تمام زندگی کیوان اون تو قرار داره و صدای باز شدن در اپارتمانش رو هم نشنید. حتی متوجه سایه ی غلام پشت پرده هم نشد. فقط وقتی صدای شکستن سرش رو شنید و درد شدیدی توی فرق سرش احساس کرد بود که برگشت و چهره ی غلام رو بعد از هشت سال تشخیص داد. قربان شما آرمان، همسایه بلوک روبروی کیوان که همیشه با دوربینم توی خونه اش رو نگاه می کردم پس نوشت: سعی نمیکنم چیزی رو آموزش یا گسترش یا افزایش ایا هر -اِش دیگه ای بدم. فقط داستانه خب. اگه با شروع، بدنه ی اصلی یا نوع اتمامش مشکل دارین، جای غر زدن برام نظرتون رو برای تغییرش بنویسین تا منم از شما یه چیزی یاد بگیرم و کارم رو بهتر انجام بدم. در ضمن اونی که خودت می دونی؛ تو بخونی و نخونی برام مهم نیست... پس خودت رو جر نده. باشه؟ به هر حال!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:30 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: نداریم متن اصلی: داریم همین جاست بخونش داستان یک معاشقه در یک
پرده و دو نیم پرده چشماش رو باز کرد نگاهی به ساعت انداخت طرفای پنج صبح بود اینو با نگاه کردن به
ساعت نفهمید بلکه با شنیدن صدای ماشین آشغالانس و مأمور آشغالانسی فهمید که داشت
مثل همیشه توی خیابون برای دل بزرگش سوت می زد همیشه بهش حسودی می کرد البته اگه ماشین
آشغالانس اون ساعت اونجا نبود باز هم می تونست بفهمه که ساعت پنج صبحه تا جایی که یادش می اومد
یه ساعت رومیزی روی میزش بود البته آخرین باری که دیده
بودش، به گمون خودش مدتها پیش بود همون جوری که چشماش رو
باز کرد، تلألو یه سری نور رو روی سقف دید آخه همیشه عادت داشت به
پشت بخوابه، اونم با دو تا بالش با دستش، دست راستش سمت
راست تخت دونفره ای رو که روش خوابیده بود آروم لمس کرد از روی ملحفه ای که نور
سپیدش تمام اتاق رو منقلب کرده بود گرمای بدنی رو لمس کرد که چند ساعتی بیشتر از هم
آغوشی باهاش نگذشته بود نگران بود که رفته باشه یا همه ی اون اتفاقات رو
توی خواب دیده باشه شایدم برای همین بود که
جرأت نداشت سرش رو برگردونه به سمت میزی که ساعت روش بود و چند دقیقه ای با چشمهای
باز منتظر شد تا آشغالانس محبوبش سر برسه و آهنگ محبوبش رو سوت بزنه مهم اینه که الان خیالش
راحت شده بود آرتور، بیست و هشت ساله،
متولد لندن، ساکن بریستول، مدیر روابط عمومی شرکت بیمه
ی Life Time Guarantee مردی با حقوق کافی مردی جذاب مردی جوون مردی تنها مردی تا همین چند ساعت
پیش باکره اینا چیزایی بود که بعد
از لمس اون بدن گرم به ذهنش رسیده بود لبخندی روی لبهاش نقش
بست چشماش رو بست سعی کرد تمام ثانیه های
معاشقه ای رو که شاید ده سال یا بیشتر براش صبر کرده بود مجسم کنه از لحظه ای که توی سینما
کنار هم جا خوش کردن تا وقتی که توی بار کنار
سینما دست هاشون توی هم گره خورد از لحظه ای که جسیکا
چشمای خندونش رو توی چشمای آرتور گره زد تا وقتی که گفت: «من
دیرم شه، می تونم بیام پیش تو؟» از لحظه ای که وارد خونه
شدن تا وقتی که جسیکا شیشه ی
شامپانی رو باز کرد و توی گیلاس ها ریخت از لحظه ای که عشق بازی
شون گرم شد تا وقتی که ناخودآگاه
روی تخت در هم گره خورده بودن ناگهان چشمانش باز شد لبخندش خشک شد مثل وقتی که برق میره و
صفحه ی مانیتور آدم یکهو خالی میشه مثل برگه ی کاغذی که مدت
زیادی برای یه طراحی روش زحمت کشیده باشی و وقتی سرت رو برمی گردونی تا کسی رو
نگاه کنی که دوستش داری، باد ازت بدزدتش و دیگه رو میز پارک جلوی صورتت نباشه کجا رفته بود؟ اتفاقات دوازده ساعت
اخیر برای آرتور ناگهان محو شده بود چشماشو باز کرد نه، فراموش نگرفته بود،
فقط نمی تونست دیگه تجسمشون کنه مثل خوابی که دیدی و تا
دو سه دقیقه بعد از بیداری کاملاً می بینیش ولی ناگهان کاملاً نمی بینیش بازم چشماشو بست نه باز کرد نه بازم بست دستشو دوباره به جستجوی
جسیکار آروم آروم حرکت داد هنوز بود ولی چرا صدای نفس کشیدنش
رو نمی شنید می ترسید برگرده و نگاهش
کنه نکنه کس دیگه ای اونجا
بود مثلاً Pepe
سگ آقای ویلکینز، که برای فوت مادرش به گلاسکو رفته بود و اون رو مهمون آرتور کرده
بود توی جستجو دستش به یه
تیکه پلاستیک خورد برش داشت آوردش جلوی صورتش چشماشو آروم باز کرد پوسته ی کاندومی بود که
استفاده کرده بودن یه شاهد زنده پس با سگ اقای همسایه
نخوابیده بود! نکنه مست بوده! صدای ناله ی جسیکا، وقتی
داشت توی خواب غلت می خورد تمام این مزخرفات رو از مغز آرتور پاک کرد همه چی به حالت قبلی
برگشت بازم اون لبخند شیرین بازم اون صحنه های جدید
برای ذهن آرتور بازم اون خاطرات تلخ این
ده ساله بازم اسمی که همیشه براش
یه خوشآیندی تلخ رو به همراه می آورد: آنیکا اسمی که براش ده سال صبر
کرده بود اسمی که هر بار، هر جا،
هر وقت می شنید، گُر میگرفت اسمی که همیشه صاحبش رو
دوست داشت از ته قلب اسمی که باعث شده بود آرتور
هرگز با هیچ دختری ارتباطی نداشته باشه اسمی که . . . دیروز روز مهمی تو زندگی
آرتور بود دیروز روزی بود که
جاناتان، شوهر دوم آنیکا اون رو به قتل رسونده بود دیروز روزی بود که خیال
آرتور از اینکه شاید روزی بتونه آنیکا رو داشته باشه راحت شده بود دیروز روزی بود که برای
اولین بار، آرتور دوست دختر داشت دیروز روزی بود که برای
اولین بار قرار شده بود آرتور با یه دختر خوابیده بود دیروز روزی بود که جسیکا
از بس خندیده بود، کم مونده بود نفس کشیدن یادش بره آخه آرتور بهش گفته بود
که اون اولین دوست دخترشه و تا حالا هم با هیچ دختری تجربه ی تخت خوابی نداشته دیروز روز بدی بود؟ دیروز روز خوبی بود؟ مهم این بود که دیگه
دیروز گذشته بود تمام دیروز و دیروزهای
این سالها این دوران گذار زندگی
آرتور دست انداخت و تلفن
همراهش رو برداشت بدون اینکه نگاهی بهش
بندازه یک پیام کوتاه برای همکارش فرستاد: «سلام پل، من امروز سر کار نمی آمو
لطفاً هماهنگی های لازم رو انجام بده. شاید عصری دیدمت. آرتور دیگه باکره نیست!» صدای رسیدن پیامش به پل
رو که شنید، ناگهان و به سرعت روی تخت به حالت عمودی نشست این کارش باعث شد جسیکا
چشم هاش رو باز کنه. - چته مرد؟ خوبی؟ - آره. خوبم. راضی بودی؟ - اوهوم. خوب بودی. - پس پاشو که میخوام تمام روز مردونگی ام رو بهت نشون بدم. - (جسیکا با خنده ای از روی شیطونی) دست بردار. تو باید
بری سر کار. منم دیگه توانی ندارم. مطمئنم تا شب هر دومون زنده می مونیم. برای بار اول آرتور به
صورت جسیکا نگاه کرد؛ توی تاریکی گرگ و میش هوا. به سمت راست خم شد. دست چپش رو بلند کرد و گذاشت روی
شونه ی جسیکا. - من امروز سر کار نمیرم. تو هم هیچ کجا نمیری. امروز می خوام اسم مون رو بفرستم
توی کتاب رکوردهای گینس. - (جسیکا هم چنان میخنده) اوه اوه. خدا به دادم برسه. *** ساعت شانزده بود که
جسیکا موهاش رو خشک کرده بود و آماده شده بود که بره بیرون تا برای شام خرید کنه. *** ساعت شانزده و بیست وهفت
دقیقه بود که صدای جیغ جسیکا، خانم ماگدا میکال همسایه ی کناری و زوج جوون
رابینسون رو مجبور کرد که خودشون رو به واحد آرتور برسونن. آرتور رگش رو توی حمام
خونه اش زده بود. Pepe کنار آرتور دراز کشیده بود. پوسته ی پلاستیکی کاندوم رو توی دهن گرفته بود و نگاه غمگینش رو دوخته بود به آینه ی قدی حمام. آرمان دیدنده دوشنبه چهار شهریور هشتاد و هفت ساعت دوازده و بیست و پنج دقیقه تا ساعت سیزده و سه دقیقه پس نوشت: شاید داشته باشیم ولی
اجازه ی خوندنش رو به همه نمی دم می تونی شانست رو امتحان
کنی و ازن بخوای برات بفرستمش ولی اگه نفرستادم ناراحت
نشو *** |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 17:18 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: آلیس میگه: «این قالب نوشتنت رو عوض کن. چیه آخه پیش نوشت پس نوشت!» میگم: «خب باید یه جوری نوشت که هم مثل بقیه نباشه، هم تمام کامپایلر ها بتونن run اش کنن. حالا درسته ما bytecode نداره کارمون و نمیشه رو interpreter ملت حساب کرد ولی میشه استانداردسازی که نمود!» نه؟ سجاد میگه: «گاهی اوقات ننویس. بدک نیست» میگم: «چشم» و دو هفته نمی نویسم. یاد اون جریان قول احمدی نژاد برای نرفتن برق از این به بعد می افتم و تو دل به خودم و سجاد و تمام ملت ایران می خندم که گاهی باید اسم مون بره تو کتاب رکوردهای گینس! متن اصلی: مدتی بود می خواستم به تقلید یا حمایت یا هر کوفت دیگه ای از یه سری از دوستان وبلاگ نویس (آلیس میدونه که لزوماً اونهایی که می خونمشون دوستانم نیستن بلکه اون هایی که . . . بماند!) درباره ی اون موضوع «اگه می فهمیدی روز آخر زندگی ته چه کارایی میکردی؟!؟!» مطلبی بنویسم ولی بی خیال شدم. چون حس کردم این مطلب یه ذره خصوصیه و البته هیچ جذابیتی هم برای کسی نداره گویا که من در بیست و چهار ساعت نهایی عمرم چه غلطای آب داری میکردم. تا دیروز که داشتم تو نوشته های امیر می گشتم (که همین جوری یافتمش!) و مطلبش درباره ی «پنج نفری که دلم می خواست جاشون بودم» رو دیدم و ویارش من رو هم گرفت اما از اونجایی که من در پنج تن نگنجم و پنج تن در من بگنجند(!)، من ده نفر رو نام می برم. حالا چرا و اصلاً شما چه دلیلی داره بخونینش رو نمی دونم! فقط اینکه هیچ ترتیبی تو این اسم ها ندارم و همون جوری که به ذهنم اومد می نویسمشون!
چرا بعضی ها فکر میکنن خیلی زیادی زرنگن؟! حتماً دیدین بعد از فعال شدن امکان انتقال حساب تو ایرانسل ملت برا خاطر چند تا پنج هزار تومنی چجوری عین اسب دروغ میگن و میخوان سر هم رو کلاه بمالن؟ به جان خودم نباشه جان شما این یه جور بیماریه که ما مردم رو گرفته. اگه یه روز دروغ نگیم یا پو.... بازی درنیاریم شب خواب مون نمیبره! آی که این وجدان درد عجب درد بدیه ها نه؟ افزونه: این شانس رو داشتم دیروز که اولین پست یه دوست جدید که هنوز نشدیم با هم رو توی بلاگش بخونم. از دوستای آنالی اکبری هستش گویا، به نام دنیا در بلاگی به نام «قبیله ی مغزهای کرم خورده» امیدوارم پست های آینده اش هم به همین میزان پست اولش به دلم بچسبه. در ضمن یه پیشنهاد. حتماً پست آخر آنالی رو بخونین. این بشر هم نمونه ی یه آدم خاص هستش. البته ندید میگم ها! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:49 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت:
1. به دیدن یک بیمار رفتن را به زیارت مردگان مرجح دانم گویا بیمار را امیدی برای باز دیدن دارم 2. پیشنهاد سرآشپز برای کسانی که اعتقاد دارن باید از اون مغز آکبند، گاهی، حتی برای یکبار در زندگی استفاده کرد، یا لااقل درش رو باز کرد: «خیام و آن دروغ دلآویز» به نگارش هوشنگ معین زاده البت با اعتقادات نویسنده و نگاشته ها موافقت ندارم ولی به نظرم برا شروع تفکر مورد مناسبیه! آدرس برای دریافت توی بخش پیوندهای روزانه موجوده 3. اینو از سری چندتایی های نشر مشکی برداشتم، به نام «فرشته ها، مینی مال های رسول یونان» گفت: «من فرشته ام!» قاضی پرسید: «بالهایت کو؟» گفت: «بال هایم را بریده اند!» قاضی باور نکرد. نیشخند زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس محکوم کرد. وقتی می خواستند به دست هایش دستبند بزنند، ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند. ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون دنبال ماده ای می گشت که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد. متن اصلی: اگه میفهمیدی که دلم چقدر هواتُ کرده اگه میفهمیدی که چقدر برام عزیز و مهم بودی و هنوزم هستی اگه میفهمیدی که چجوری با شنیدن اسمت ته دلم هُری میریزه پایین اگه میفهمیدی که چطوری با نبودنت هم عشقبازی میکنم اگه میفهمیدی که . . . . . . اگه همه ی اینا و خیلی چیزای دیگه رو هم روی اینا میفهمیدی هیچ اتفاقی نمیافتاد چون با وجود اینکه همه ی اینا رو فهمیدی میدونم که هرگز نمیخواستی من رو در نتیجه همون بهتر که نفهمیدی! پس نوشت: 0. ولشت خوب بود. وولی باز هم کم! 1. به دیدن «حس پنهان» رفتم. گویا بهترین فیلم در حال حاضر روی پرده اس. حامد بهداد عزیزخوب بود ولی نه عالی. محمدرضا فروتن رو خیلی بهتر میدونم از این حرفا. داستان، فیلمنامه، کارگردانی، موسیقی و . . . ریده بودن همه! با اینحال و در راستای حمایت از اندک بارقه های فرهنگی سینمایی مملکت، ببینیدش. 2. «کنعان» در راهه! روی اون شرط میبندم! حتماً اون رو ببینین. 3. بازم چند روزیه اسکل شدم. نمیدونم چرا! البت نه به شدت اون وقتا. 4. این هم به افتخار خودم و خودت و خودش و خدا و ریده مونی به نام زندگی و تمام اتفاقات اخیر و همه ی آدمایی که درگیر بودن، از حکیم عمر خیام گویا: ابریقِ مِی مرا شکستی ربی بر من در عیش را ببستی ربی من مِی خورم و تو می کنی بدمستی خاکم به دهان مگر تو مستی ربی؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:6 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: اینک که به امر خطیر نگارش مشغولیم، ساعت 1:15 بامداد می باشد و بدانید و آگاه باشید که به چه سان این امر ما را مهم است که خواب شب و آرامش روز ز ما ستانده! منتقد: کشته منو این کار فرهنگی ات نگارنده: بیا اینو . . . متن اصلی: هفته ی پیش با آلیس قرار داشتم سر میدون مادر تو مسیر تا اونجا یه ترانه جدید به ذهنم رسید رسیدم به آلیس بهم گفت: «کاش کاغذ خودکار داشتی، داشتم یه پست جدید میذاشتم!» میبینیم تو رو خدا ما چقدر به اذهان یکدیگر نزدیکیم! چه ربطی داشت! حالا براتون میذارم اون ترانه ی جدید رو: نپرس ازم که تو چشات، شب ستاره روشنه نپرس ازم، کِیا دیگه، ستاره چشمک می زنه؟ 0. پست رو با «مولویه» می ذارم! مثل بقیه ی کارای دیگه ای که این روزا با صدای شهرام ناظری انجام میشه!نگو چرا نمی دونم، که این شبا کار کیه تموم دنیای منی، نذار دلم زنگ بزنه نپرس ازم که وقت دلتنگی چرا سر نمی آد نپرس ازم توی شبام، چرا ترانه کم می آد ساز شکست دلتو، کوک نکن بار دیگهنگو بهم من می دونم، فقط روزای ماتمم می آد سکوت مبهم دلم، فقط صدای تو رو داشت ترانه های بی کسی ام رو کی رو لبهای تو کاشت؟ نمی دونم نپرس ازم، دوباره باور ندارم معنی دل سپردگی ات، کِی توی قلبم پا گذاشت پس نوشت: 1. قراره که طرفای ساعت 5:30 بریم با سجاد و سیا و نوید دلی سمت دریاچه ی ولشت برای Camping! امیدوارم خوش بگذره!!!! 2. پریشب یعنی شب دوشنبه با افراد زیر رفتیم و نمایش «بیژن و منیژه» از دکتر محمود عزیزی رو در سالن اصلی تئاتر شهر دیدیم. لطفاً نرید برای دیدنش! پیشنهاد من «یادگار زریران» هستش از قطب الدین صادقی افراد این ها هستند:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:34 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: این نیز بگذرد برادر! متن اصلی: گویا نزدیک است بار باید بربندم چه بسیار دلم هوایش را کرده یک ساحل پاکیزه چند شیشه ای از نوشیدنی دلخواهم تبری، کمک برای بر پا ساختن آتشی به شب هنگام مجموعه ای از آلبر کامو، میلان کوندرا، موریکامی و کسان دیگر بسته ای از سیگار محبوب Spring Water شب و روز را سپری کردن گویا نزدیک است بار باید بربندم چه بسیار دلخواهم است اینک ملحفه ای که می بستیم به دو تنه ی درختان صنوبر و تو برایم می خواندی از کوئلیو، که: «نشانه ها را جدی بگیرید» و من باور نمی نمودم تو والکری ها را به صدای بلند می خواندی و من بانگ بر میآوردم که: «سررسید دفتر روز است نه شب، عشق سودای شبانه است که دراز است و قلندر بیدار» حال باز شناختم مقام صدایت را: «آه که اینطور» گویا نزدیک است بار باید بربندم «دست به قنداق نمی رود . . . روز به شب نمی نشیند» دلم هوای نادر ابراهیمی را کرده که باز گوید اسرار آن جمله اش را که هرگز از ذهن پاک نخواهم نمود: «فاصله ارتفاع صدا را تعیین می کند عسل!» آه که چقدر دلم عسل را می خواهد -سجاد جان، بابا، جون بچه ات بُل نگیر!- و یا هلیا را! شایدهم ماری را که با مورسوی بیگانه در ساحل می نشست گویا نزدیک است بار باید بربندم «می گریزم از رسوایی، می ستیزم با تنهایی» جام نوشینم بر لب، کجاست؟ مرغ شیدایی بودم شاهد ناله ی حزین مردان و زنان بسیاری اینک پیامی از صبا خواهم لحظه ای آسمان را نگریستن چهره ی ارغوانی اش بَر . . . گویا پس نوشت: 0. این روزها عجیب سپری میشن. امیدوارم! شاید . . . گرچه! 1. یک ترم آلمانی آموختیم. اینک دارنده ی مدرک می باشیم! 2. باز گشتم به آلبر کامو! چه بس نیکوست این مردک! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:31 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: یواش یواش دوبار سعی کنین جدی بگیرین! متن اصلی: اینکه کمی زود دیر می شوم اینکه کمتر سر می زنم اینکه نگارشم نمی آید دیگر اینکه هم داستانم همچنان در فصل سومش گیر نموده و هم نمایش نامه ام در طرح پیش نویسش اینکه اینجا هم دیگر بوی کهنگی افکارم را گرفته است اینکه دیگر برای یک خاطره ی دور نمی گریم اینکه این اینکه هایم هم دیگر از آن جنس همیشگی اش نیست -گویا اینکه های چینی هم وارد بازار ایران گشته- اینکه تمام این اینکه هایم را در یک راستا نمی خوانم دیگر این ها هیچکدامش تقصیر تو نیست عزیز دل مسئولیت همه شان را به دوش می کشم دوش فراخ است و بار اینکه ها سبک تنها اگر . . . پس نوشت: 0. چه کنم با این همه غم؟ 1. با رخصت از حضرت حافظ: دوش در حلقه چشمان نگارم نظری کردم باز همه تصویر نکویی بُد و آواز بهار 2. با عنایت به اینکه و آنکه و بار و مسئولیت و دوش و فراخ و بسیاری مسائل دیگر که گفتنش بنا بر مصلحت (چطوری سوده جان؟!) نیست و گویا باعث تخطیر (مصدر برای به خطر افتادگی مضمن) امنیت اسلامی-ملی می گردد و بنا به فرموده ی از ما بهتران گریزی جز اطاعت نیست، موارد زیر به عرض می رسد:
دیروز عصر و شب رو با انضمام برادر امیر و مادرِ گرام در مکان آمفی تئاتر دانشگاه پلی تکنیک سپری کردیم! جایی و زمانی که در آن:
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:59 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: نمی دونم چه گناهی کردم که اینجوری . . . متن اصلی: هفته ی گذشته، بدترین هفته در تمام عمرم بود. اتفاقاتی برام افتاد که هرگز فکرش رو هم نمی کردم که طی یک نیمسال بیفته. نمی خام باز غر بزنم، چون خودم همه رو از غر زدن منع می کنم همیشه. می دونم که الان بعضیاتون مثل سجاد (که البته به خاطر امتحاناش دیرتر میخونه؛ البت اگه بخونه) و یا دخترک تنها یا سارا، می گین باز این شروع کرد به نالیدن. شاید تنها آلیس هستش که در جریان زندگی هفته ی پیش منه. اون می دونه چی کشیدم. البته اعصاب اون از دست من و یه سری از اون جریانات هم خرد شده. در نتیجه: «ممنونم آلیس، چون میدونم چقدر سخت بود برات. تو دوست خوبی هستی!» البت از اونجایی که من اتفاقات رو در هر منظری بد نمی بینم و یک انسان به شدت مثبت نگر می باشم، که ریسک پذیری بالام هم از این جریان سر چشمه می گیره، موارد اندک خوب رو در زیر لیست نموده ام:
این بحث رو باز می ذارم تا در مورد نقایص شخصیتی و اینهای خودم و آدمای شبیه خودم در روزهای آینده در دل کنم. بحث رو به پایان میبرم با یه جمله: «ندا، معذرت می خوام» پس نوشت: 1. شعری از دکتر افشین یدالهی، وقتی که خیلی داغون بودم و دراز کشیده بودم، از درون جعبه ی جادوی منو جلب کرد، که فهمیدم در کنار صدای گیرای خودش اثرگذارترین بوده: ...
بازم حس میکنم زنده ام بازم حس میکنم هستم بگو با بودنت دل رو به کی غیر از تو می بستم 2. چقدر کارهای قدیمی داره بهم جواب میده! 3. آیدا ایثاریان عزیز یکی از اتفاقات بد هفته ی پیش شنیدن خبر فوت پدر بزرگوارت بود. متأسفم. قوی باش. 4. آیدا (اصفهان)، برات آرزوی موفقیت می کنم. امیدوارم زودتر تصمیم ات رو بگیری. خودتو عذاب نده زن. من می دونم چی کشیدی. 5. چقدر خوبه علاوه بر اون شجاعتی که بار قبل بهش اشاره کردم، آدما شجاعت اعتراف به اشتباه و عذرخواهی رو داشته باشن! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:10 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: 0. بابت پست قبلی معذرت. حالم عجیب بود. پیشاپیش بابت این یکی هم! الان عجیب تره! اگه بدونین چه هفته ی عجیبی رو تا حالا داشتم سه حالت داره: یا میزنین زیر خنده یا میزنین زیر گریه یا برای همیشه هر گونه رابطه با من رو انکار خواهید کرد 1. به شدت این آهنگ رو پیشنهاد میکنم. اسمش هست: «غیر مستقیم» اولین کار از این Punker های وطنیه -که لای Rap و Hip Hop و چند مدل دیگه دارن Punk میخونن- که من ازش خوشم اومده.اونایی که منو از نزدیک میشناسن میدونن که گرچه همه چی گوش میکنم ولی سلیقه ی موسیقایی به شدت خاصی دارم. این آهنگ از نظر ملودی، شعر و تنظیم که خوبه ولی نکته اش اینه که بالاخره فهمیدن باید چه کسی کجای شعر رو و چجوری بخونه. به هر حال امروز بالای ده بار گوش کردم تا همه چیش دستم بیآد. راستش خوشم اومد ازشون. متن اصلی: یه مدتی بود که به همه میگفتم که میخوام یه پست بذارم که پوز خودمم بزنم. راستش خیلی تلاش کردم. دیدم تو اون موردی که من میخوام درباره اش صحبت کنم، خودمم هیچی نمیدونم و به عبارتی «بیلمز» میباشم. در نتیجه از شما میپرسم. به نظر شما کدام مورد از موارد زیر مخرب تره. یا نه! ترتیب بدین. واقعاً برام نظر آدما مهمه. یعنی شده. میدونین که یه زمانی چقدر خود مصمم بودم؟!؟! اونایی که گفتم اینا هستن که این زیر مینویسم. راستش دلیل اسکل شدن اخیراً آرمان هم دچار شدن به این هاست؛ همه شون منظورمه! میدونم فکر میکنن یا دارم چرت میگم یا واقعاً حالم بده. در هر دو مورد حق با شماست. اینجا همیشه حق با مشتریه! خب، بسه دیگه. موارد اینا هستن:
به هر حال به کمک نیاز دارم. پس نوشت: 1. خوبه که آدما وقتی که به چیزی نیاز دارن، مثل من به کمک، بگن؛ نه؟ 2. خودمم هنوز نمیدونم یا این اواخر رو خیلی جدی نگیرین که این آدم آرمان نیست. یا اینکه تا این اواخر رو، که این نسخه ی جدیدی از آرمان است که Release گشته است. البته این از اثرات شخص شخیصی است که برخی وی را شناسند و برخی تنها سایه ای از وی در ذهن دارند. من که تنها یک سؤال در ذهن دارم: «سیاهی کیستی؟!؟!» 3. خدا جون. این هفته رو هم مثل بقیه شون به خیر بگذرون. گرچه خیری که من تا حالا دیدم . . . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:24 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود این پست رو فقط دوستای به شدت نزدیک می فهمند. در نتیجه لطفاً از دست زدن به گیرنده هاتون خودداری کنین. زور بیجا باعث ترکیدگی لوله است! پیش نوشت: کیک شکلاتی تموم شده بود. مجبوور بودیم شکلات گلاسه بخوریم! متن اصلی: خدا جون کله ی کچلت رو قربون دارم کم میآرم دیگه صبر هم حدی داره آخه ببم جان پس نوشت: 1. دیگه پیتزا پنجره هم نمی چسبه. عجیبه نه؟ 2. محسن نامجو: اگر دستم رسد روزی، که انصاف از تو بستانم چراغ عهد ماضی رو، چنین دستی برافشانم چنانت دوست می دارم، که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم من آن مرغ سخن دانم، که در خاکم رود صورت هنوز آواز ُ می آید، به معنی از گلستانم 3. دیگه حرفی برای گفتن ندارم. آلیس بگو بیاد به دادم برسه که آرمانت از دست رفت! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 13:20 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||