تبليغاتX
ناتمام تنها

ناتمام تنها

انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص

بین من تا گور تنها یک قدم . . .

گوش هایم کر شد،

. . .

ای وحشیان تازه از غار در آمده،

. . .

پس آخر چرا این همه فریاد می زنید در گوش من؟

. . .

مگر مادرتان را . . . ؟!؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 12:37  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

می دونم دیره ولی هنوزم زنده ام

" ... صدا آهسته و شمرده، از نوادگان دوزیستان سخن می گوید.کسانی که به جنگل آسفالت رو آورده اند، از نوادگان سوسمارهای خشکی هستند. نسل جدید پستانداران پشمالو می پرسند: «آیا خارج از این پیله ی بی شرم و حیای ابریشم که از تمام جهات رو به رشد است، منطقی وجود دارد؟» ..."


از صفحه ی 329 کتاب «مایا»، نوشته ی نویسنده ی مجبوبم یوستین گوردر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 21:42  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

شیدایی

پیش نوشت:

نه تنها وقت

نه تنها حال و حوصله

نه تنها دل و دماغ

و نه تنها خیلی چیزای تنها ولی جفت شده ی دیگه تو ذهنم رو دارم

بلکه نه تنها دلم نمیخواست بنویسم این مدت رو

و نه تنها الان هم دلم نمیخواست

بلکه خماری بد دردییه!!!


متن اصلی:

مدتیه دارم فکر می کنم. می دونم برای خیلیاتون عجیبه، ولی باور کنین؛

من بازم دارم فکر می کنم. بعد از مدتها.

در نتیجه اگه اونایی که منو می بینن، یا می دیدن، به این نتیجه رسیدن که کارهای محیر العقول انجام می دم، بهتره خودشون با زبون خوش منو ببخشن.

چون در غیر اینصورت نمی تونم هیچ کمکی بهشون بکنم.

فعلاً همین!


پس نوشت:

شما جدی نگیر

از عوارض سفرهای استانیه

الان می فهمم

این مموتیه بدبخت گناهی نداره

کلاً ساعت بدنش خراب شده

مجبوره اشعاری از خودش سرایش کنه

شما ببخشین


افزونه ی فردا صبح نگارش:

گندش بزنن. چرا نمیذاری یه ماه عین آدم زندگی کنم خب؟ دیگه داری حالمو بهم میزنی. اسم خودتو گذاشتی خدا؟ گمشو بابا

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:54  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

با نوای وِیولون . . .

پیش نوشت: این نظر منه!


متن اصلی:

The secret of a good kiss,

is the girl's smile,

and the man's smell


پس نوشت:

خیلیا میگن برعکسه، ولی این نظر منه!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:30  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

نوش!

پیش نوشت:

شمال هم رفتیم و برگشتیم، ولی بازم نشد!


متن اصلی:

تا حالا چند بار شده که یه ...ی بخوری و دقیقاً وقتی داره میره پایین بگی:

«ولی عجب ...ی خوردم ها. اه»


برای من بارهای زیادی اتفاق نیافتاده راستش، ولی اون بارهایی که افتاده، دقیقاً از طبقه ی نهم یا دهم افتاده و مستقیم هم افتاده وسط مغزم.

البته دوستانی هستند که لطف دارن به من و الان میگن:

«آخه تو اصلاً مغز داری که چیزی هم یک در هزار بخوره توش؟!؟!»


آقا یا خانمی که شما باشی، این دوستان چرت زیاد میگن، شما توجه نکن.


کجا بودیم؟!؟! . . . آها! آره خلاصه آخرینش همین امروز بود که دیگه تا دقایقی دیگه میشه دیروز.

خدا باعث و بانیش رو از همه ی بدی ها حفظ کنه، چون  برام خیلی عزیزه. شاید دلیلش هم همینه که خوردم، با اینکه می دونستم دو دقیقه بعدش به خوردنم معترف خواهم شد.


خلاصه که بعد این خوردن هام، همیشه به جای معده درد، دچار یه درد دیگه میشم، که اسم علمیش «پریود روحی» هستش و عوام الناس بهش میگن «چت مغزی». بازم در مورد اون دوستان علاقه مند به موضوعات مرتبط با مغز، شما رو ارجاع میدم به اونجا که شما خیلی آقایی/خانمی. بودی حالا! یه چایی در خدمت باشیم. . . نه به جون حاجی راه نداره، باید افطارو بمونی پیش ما . . .


ای بابا. مث اینکه بازم مونولوگ یه فیلم دیگه رو با این نوشته هام قاطی زدم. شرمنده دیگه. اینم از عوارض همین بیماری گاه به گاه بنده اس.


به هر حال، برام دعا کنین هم بعید می دونم افاقه کنه، چون مدت زیادیه با اون یارو بالاییه کل کل داریم و برای گرفتن حال من هم شده دعاهای خیرتون رو برعکس اجابت میکنه. لطفاً دعای غیر خیر همی نفرمایید که من امتحانش کردم، تیز تر از این حرفاس. سریع می گیره و مستقیم می کنه تو پاچه ام.


همه ی اینا رو گفتم که چی؟!؟!؟!

اگه گفتی؟

آها!

دیدی کم آوردی؟!؟!


پس نوشت:

به نظرت من  چیزم خله آیا؟!؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:0  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

نامه، اثری از احمد شاملوی بزرگ. به مناسبت روزگاران در زندان همه ی ایرانی ها

بدان زمان که شود تيره روزگار، پدر!
سراب و هستو روشن شود به پيش ِ نظر.
 

 

مرا ــ به جان ِ تو ــ از ديرباز مي‌ديدم
که روز ِ تجربه از ياد مي‌بری يک‌سر
سلاح ِ مردمي از دست مي‌گذاری باز
به دل نمانَد هيچ‌ات ز رادمردی اثر
 

 

مرا به دام ِ عدو مانده‌ای به کام ِ عدو
بدان اميد که رادی نهم ز دست مگر؟
نه گفته بودم صدره که نان و نور، مرا
گر از طريق بپيچم شرنگ باد و شرر؟
 

 

کنون من ايدر در حبس و بند ِ خصم ني‌اَم
که بند بگسلد از پای من بخواهم اگر:
به سايه‌دستي بندم ز پای بگشايد
به سايه‌دستي بردارَدَم کلون از در.
 

 

من از بلندی‌ ِ ايمان ِ خويشتن ماندم
در اين بلند که سيمرغ را بريزد پر.
چه درد اگر تو به خود مي‌زني به درد انگشت؟
چه سجن اگر تو به خود مي‌کني به سجن مقر؟
به پهن دريا ديدی که مردم ِ چالاک
برآورند ز اعماق ِ آب ِ تيره دُرَر
 

 

به قصه نيز شنيدی که رفت و در ظلمات
کنار ِ چشمه‌ی جاويد جُست اسکندر
هم اين ترانه شنفتي که حق و جاه ِ کسان
نمي‌دهند کسان را به تخت و در بستر.
 

 

نه سعد ِ سلمان‌ام من که ناله بردارم
که پستي آمد از اين برکشيده با من بر.
 

 

چوگاه ِ رفعت‌ام از رفعتي نصيب نبود
کنون چه مويم کافتاده‌ام به پست اندر؟
 

 

مرا حکايت ِ پيرار و پار پنداری
ز ياد رفته که با ما نه خشک بود نه تر؟
نه جخ شباهت ِمان با درخت ِ باروری
که يک بدان سال افتاده از ثمر ديگر،
که ساليان ِ دراز است کاين حکايت ِ فقر
حکايتي‌ست که تکرار مي‌شود به‌کرر.
 

 

نه فقر، باش بگويم‌ات چيست تا داني:
وقيح‌مايه درختي که مي‌شکوفد بر
در آن وقاحت ِ شورابه، کز خجالت ِ آب
به تنگ‌بالي بر خاک تنزند آذر!
 

 

تو هم به پرده‌ِ مايی پدر. مگردان راه
مکن نوای ِ غريبانه سر به زير و زبر.
چه‌ت اوفتاده؟ که مي‌ترسي ار گشايي چشم
تو را مِس آيد رويای ِ پُرتلالو ِ زر؟
چه‌ت اوفتاده؟ که مي‌ترسي ار به خود جُنبي
ز عرش ِ شعله درافتي به فرش ِ خاکستر؟
به وحشتي که بيفتي ز تخت ِ چوبي ِ خويش
به خاک ريزدت احجارِ کاغذين‌افسر؟
 

 

تو را که کسوت ِ زرتار ِ زرپرستي نيست
کلاه ِ خويش‌پرستي چه مي‌نهي بر سر؟
تو را که پايه بر آب است و کارمايه خراب
چه پي فکندن در سيل‌بار ِ اين بندر؟
تو کز معامله جز باد دستگيرت نيست
حديث ِ بادفروشان چه مي‌کني باور؟
 

 

حکايتي عجب است اين! نديده‌ای که چه‌سان
به تيغ ِ کينه فکندند ِمان به کوی و گذر؟
چراغ ِ علم نديدی به هر کجا کُشتند
زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟
 

 

زمين ز خون ِ رفيقان ِ من خضاب گرفت
چنين به سردی در سرخي‌ ِ شفق منگر!
يکي به دفتر ِ مشرق ببين پدر، که نبشت
به هر صحيفه سرودی ز فتح ِ تازه‌بشر!
 

 


 

 

بدان زمان که به گيلان به خاک و خون غلتند
به پای‌ْمردی، ياران ِ من به زندان در،
مرا تو درس ِ فرومايه بودن آموزی
که توبه‌نامه نويسم به کام ِ دشمن بر؟
نجات ِ تن را زنجير ِ روح ِ خويش کنم
ز راستي بنشانم فريب را برتر؟
ز صبح ِ تابان برتابم ــ ای دريغا ــ روی
به شام ِ تيره‌ی رودرسفر سپارم سر؟
قبای ديبه به مسکوک ِ قلب بفروشم
شرف سرانه دهم وان‌گهي خرم جُل ِ خر؟
 

 


 

 

مرا به پند ِ فرومايه جان ِ خود مگزای
که تفته نايدم آهن بدين حق
ير آذر:
تو راه ِ راحت ِ جان گير و من مقام ِ مصاف
تو جای امن و امان گير و من طريق ِ خطر!
 



۱۳۳۳

زندان ِ قصر
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:31  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

مرده شور

پیش نوشت، متن اصلی و پس نوشت همگی در یک کلام خلاصه می گردند:


اعصابم خورده

بعد از این همه روزه ی سکوت گرفتن تو اینجا و اونجا و همه جا

بعد از تحمل کلی رنج بابت مسائلی

بعد از تحمل کلی درد بابت مسائل دیگه ای

و بعد از بسیاری تحمل های دیگه که شاید خودمم چیزی ازشون ندونم

همین الان تمام تابستونم نابود شد

درخواست ویزام رد شده و من بازم شکست بدی خوردم

گند


پس از نوشت:

خب پشیمون شدم

عجب روز گهی بود امروز

هتل هم میگه پولتو پس نمیدم داداش

برا خاطر یه مقاله ی لعنتی 700 تومن ناقابل رفت تو ماتحتم

حالم شدیداً بده

بیشتر از همه احساس تنهایی ای که دارم داره منو میکشه حسی که داره به دو سالگیش نزدیک میشه

و من تا شروع می کنم به تنها نبودن، نمیشه

چرا؟

نمی دونم

گند به این زندگی

خسته شدم از اینکه آدم خوبی باشم و هی ببینم که داره بهم فرو میشه از همه جا

خدا اگه دستم بهت برسه!

من می دونم و تو!

راست میگی بیا بشینیم حرف بزنیم راجع به تمام گندایی که زدی تو این مدت

آخه اینکاره نیستی دادا مجبوری؟

از ما بکش بیرون


و در نهایت:

من دچار خفقانم
خفقان…
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی …
سر کوهی…
دل صحرائی …
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند

پس از نوشت تر:

آرمان: حال منو می گیری، آره!؟

خدا: دو نقطه دی!

آرمان: کوفت!

خدا: دیگه قرار نشد تو جمع بی ادب بشی ها! حواست باشه اینای دیگه بفهمن پر رو میشن!

آرمان: یعنی من اگه دهن تو رو سرویس نکردم نامردم!

خدا: اِ! میگم ببند گاله رو!

آرمان: آها . . . چیز . . . یعنی من اگه دهن تو . . . چیز . . . یعنی من اگه روی تو یکی رو کم نکنم نامردم!

خدا: حالا بهتر شد. بریم برای دور بعد نمودن در پاچه ی تو!

آرمان: برو ببینم تا کجا می خوای پیش بری!؟!؟!

.

.

.

آرمان: آااااااااااااااااااااااااااااااااااای مامان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 14:54  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

شعری زیبا از دکتر شریعتی‌

پیش نوشت:

دیرتر می نویسم که نگید جو نماز جمعه گرفته بودش.

هرگز پشیمون نیستم از رفتنم.


متن اصلی:

شعری است شاهکار از دکتر علی شریعتی، دگراندیش دینی معاصر خدا بیامرز. ممنون از مینای فراست عزیز برای ارسال این شعر

پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


پس نوشت:

پیشنهاد می کنم آلبوم جدید سهیل نفیسی به نام ترانه های جنوبی را


افزونه:

«دوست هنرمندم» ای به بهانه ی این شعر، متنی از دکتر شریعتی برام گذاشت که ترجیح دادم با شماها هم در میونش بذارم. اون فکر کرد شاید برای من جذاب باشه، من هم برای شما:

«دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است: 1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است. 3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:0  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

«ایران کهن» از استاد شهرام ناظری، با سپری شدن یک ماه از بدترین شب زندگیم

پیش نوشت:

پس از اعتراض استاد شجریان به صدا و سیما و حمایت ایشان از جنبش سبز ، شهرام ناظری نیز کاری منتشر نشده از خودشان را به نام "ایران کهن" در یوتیوب قرار دادند و به این ترتیب حمایت خودشان را از جنبش سبز اعلام کردند. شعرِ اثر، از زنده یاد فریدون مشیری است. متن شعر در ادامه این پست آورده شده است.

از دوستانی که توانایی دسترسی به یوتیوب ندارند و علاقه دارند که این کار را بشنوند دعوت میشود تا با نهادن آدرس ایمیل شان برای من(ترجیحاً غیر خصوصی مگه لاز باشه واقعاً) درخواست ارسال نمایند.


متن اصلی:

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو

اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو

اى روىِ برافروخته، خود پرچمِ ره باش

اى مشتِ برافراخته، افراخته تر شو

اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى

از خانه برون چيست كه از خويش به در شو

گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش

ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو

خاكِ پدران است كه دستِ دگران است

هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو

ديوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن

شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو

تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى

چون شير درين بيشه سراپاى، جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست

خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو

فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است

در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو

ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است

ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو

مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان

بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو


پس نوشت:

به یاد تمام دوستانی که دیگه بین مون نیستن باشیم.

ممنون استاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 23:40  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

صدا

آن كه بر در مي كوبد

صداي من است

خسته و خراشيده

از كوه ها و بيابان هاي دور گذشته است


صدايم را بشنو

روزهاي بسيار است

دراز كشيده ام در اين اتاق

و موريانه ها را تماشا مي كنم

كه بر اندام جوانم قدم مي زنند

موشي در سرم خانه كرده

و مغزم را مي خورد


شب هاي بسيار است

دراز كشيده ام در اين اتاق

انگشتانم پوسيده

كلمات بر لبم خشكيده

تنها

صدايم از دريچه گريخته است

آن كه بر در مي كوبد


از "من گرگ خيالبافي هستم" اثر الياس علوي

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:24  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

چه کنم؟!؟!

این روزها آنقدر بدم که حد ندارد

همین ده روز پیش بود که فکر میکردم: «امشب که کروبی جلوی محمود رید،بدترین حال زندگیم خواهد بود»

همین پنج روز پیش بود که فکر میکردم: «عجب ساعت چهار و نیم صبح مزخرفی. آخه چجوری تا حالا 16 ملیون رأی آورده؟»

همین دو روز پیش بود که فکر میکردم: «اگه نتونم برم تهران که به درد هیچی نمیخورم»

همین الان دارم فکر میکنم که: «خاک بر سرم»


اونایی که بهشون گفتم این مملکت هرگز درست نمیشه: «من حق داشتم»

اونایی که بهشون گفتم این مملکت با اصلاحات فرهنگی-سیاسی درست میشه: «من زر میزدم»


اینو امروز صبح نالیدم:


و آنگاه که هزاران پرنده ی باران

تو را نوید آشیانه ای سرسبز میدهند

گوش به ندایشان بسپار و

تمام خود را بر وی تقدیم دار

که گویا این آخرین فرصت من و توست


حالم بده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:23  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

پیش نوشت:

. . . . . . . . . . . .

همین بسه برای این دفعه!


متن اصلی:

آخ که اگه بدونی چقدر دلم گرفته الان. اصلاً دلیل اینی که الان اومدم دارم مینویسم همینه.

هفته ی خیلی سختی داشتیم تو زنجان با نیما. جزئیاتش بماند.

فردا تمام دوستام -اونایی که من بهشون میگم دوست، آشناها نه!- رو دعوت کردم برای شام و قلیون تو فرحزاد. شاید گشایشی بشه.

بقول یه بنده خدایی: «تو هر چقدر اعصاب خرد کنی، به جاش این امیدواریت منو کشته!»

کلاس آلمانی کرج امروز رو هم به دلیلی که به زنجان مرتبطه پیچوندم و تازه الانا رسیدم خونه. هم خسته ام و میتونم برم بخوابم و هم دلم میخواد برم شمال الان. تازه این ناله ی آلبوم محمد زارع هم الان داره بدترش میکنه. میدونم الان اگه بودی میگفتی: «خب مگه مرض داری ناله گوش میکنی؟»

خب آره دارم!

گاهی از خودم تعجب میکنم که در عین حالی که دیگه نمیکشم، بازم دارم میرم جلو!


پس نوشت:

جدیداً بجای کلید کردن به آلبوم «سرمه»ی شاهین علوی که دیگه حال تمام کسایی که عاشقش بودن رو هم داره بهم میزنه از دست من که بهش کلید کردم، خیلی زیاد تا دارم به «ریرا»ی سهیل نفیسی گوش میسپارم.

در ضمن شاید این هفته منم سازم رو ببرم زنجان. گویا تابستون رو کلاً اونجاییم با نیما!


پی اس یک(ظهر روز چهارشنبه):

مقادیری از دوستانم گویا امشب نمی آن. دیشب هم خیلی سخت گذشت.


پی اس دو(ساعت یک و چهل دقیقه ی پنجشنبه):

تازه رسیدم از تهران؛ مسواک زدم و آن شدم.

کسایی که امشب بودن:

سجاد، سیاوش، نوید، نگار، مهرنگار، دانیال، ملیکا، مهدی، صبا، حامد، نیلوفر، عماد، امیر، اسی، نیما و صد البته خودم!

امیدوارم به بچه ها خوش گذشته باشه.

مینا که نیومد.

آلیس هم.

ندا هم!

البته واقعاً هم انتظار نداشتم بیاد.

یه ذره زیاد احساس تنهایی کردم با خودم؛ اونم با وجود تمام این دوستام.

صبا اس ام اسی داد که بدترش کرد: «امیدوارم به تمام آرزوهای شب تولدت برسی»

در حالی این رو خوندم که یاد آرزوی شب تولد پارسالم افتادم؛ یا بهتر بگم آروزی شب تولد پارسال و امسالم!

فقط میخوام برم؛ همین.


پی اس تمام:

..........................

....................................................

....................................................

..........................

....................................................

....................................................

....................................................

..........................

                          ..........................

اسی جان. اینا رو برای تو نوشتم. امیدوارم اونی رو که لازمه ازش استنباط کنی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:48  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

تسامح در شب بی ستاره!

پی نوشت:


خسته نشدی از بس دنیال معنی گشتی؟

ولش کن.

به تو چه که معنیش چیه!

اصلاً اگه بگم خودمم نمیدونم دست بر میداری؟


متن اصلی:


ای دیگه چه وضعیه؟

بعد از 27 روز بازم چیزی ندارم بنویسم.

آخه چیزایی که داره اتفاق می افته تو این ...ندگی من، نه تنها برای کسی از شماها جذاب نیست، بلکه به اکثرتون ربطی هم نداره!

آره بازم خل شدم!

که چی؟

وقتی نیستم که کسی شعور فهمیدنش رو نداره.

همان به که خل باشیم و در اقلیت!

باشد که بنگیرد و عبرت گیرید!


پس نوشت:


بینیم بابا دلت خوشه!


افزونه:


چند بار بگم؟

اصلاً تو الان اینجا چیکار میکنی؟

برو آنالی رو بخون، اه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:22  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

سخت نگیری نمیگذره!!!

گاهی اوقات این جمله رو به برخی از دوستام گفتم که: «سخت نگیر بابا. هرجوری بگیری بازم میگذره.» ولی چند روزه دیگه بهش اعتقاد ندارم.

البته که قبلاً داشتم و می گفتم.

ولی الان که دارم می نویسم و وقتی داشتم فکر می کردم که بنویسم، نداشتم و ندارم.

نمی دونم چرا.

نمی دونم اصلاً چی شد.

اصلاً امسال چی گذشت به من.

ولی واقعاً عجیب بود امسال.

یعنی مسخره بود بیشتر تا عجیب.

اصلاً نمی تونم درک کنم؛ نه خودمو، نه اتفاقایی که تو این یه سال برام افتاد، و نه تصمیم هایی که گرفتم.

فقط می دونم که بنا بر شواهد، فقط این من نبودم که امسال ریدم!

ظاهراً زندگی هم بد ریده بوده امسال.

خوب یادمه وقتی خیلی نزدیک بودیم که زمان تحویل امسال، داشتم به چه چیزایی فکر می کردم.

یادمه که اون روزا خودم رو خوش بخت می دیدم.

خوش بهت حس می کردم.

یعنی راستشو بخوای اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که سالی به این مزخرفی رو پیش رو داشته باشم.

برای همین هم بود که تصمیم گرفتم دوباره روزنویس هام رو شروع کنم.

رفتم و یه سررسید براش گرفتم؛ چون حس می کردم برای این روزای خوش بختی باید دوباره روزنوشتنم رو از سر بگیرم.

شاید فردا روزی بخونمش و یا به خونواده ام نشون بدم.

شاید بهشون بگم که یه روزایی از زندگی ام بود، روزای متوالی، که ازشون راضی بودم.

ولی دقیقاً از لحظه ای که شروع کردم به نوشتن، همه چیز شروع کرد به شروع به خراب شدن.

ببین؛ نمیخوام غر بزنم.

اصلاً از غر زدن همیشه بدم می اومده.

ولی باور کن خیلی بد بود.

روزنویس هام رو تعطیل کردم دیگه.

اینجا رو نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:46  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

غیبت

پیش نوشت:


نمیدونم کبری یا صغری


متن اصلی:


یه مدتی هست که میخوام بنویسم

یعنی بهتره بگم یه مدتیهست که میخوام ننویسم

خسته ام

دست نوشته های روزانه ام رو هم ول کردم

همه اش شده بود خاطرات بد

شاید برگردم

شایدم نه


پس نوشت یکم:


هم کنسرت عصار خوب بود و هم کنسرت استاد ناظری معرکه

با اولی کلی خاطره زنده شد و کلی روحیه گرفتم

با دومی یکی از بزرگترین آرزوهای زندگی ام جلوی چشام اومد


پس نوشت دوم:

یونی خوبه

زندگی خوبه

همه چی خوبه

فقط منم که بدم

دارم به سالگرد تلخ ترین روزای زندگی ام نزدیک میشم

میدونم که بدون مشکلی میگذرونمشوم

ولی بازم ته دلم یه چیزی میگه: «آرمان. دارن میآن»


پس از پس نوشت:


خیلی جالبه

دقیقاً همون وقتی که فکر میکنم همه ی چیزای بد دارن تموم میشن

دقیقاً عصر همون صبح دل انگیز

یه جوری باید حالم گرفته بشه

که جاش تا سالگرد خاطرات بد شروع امسال که درون سال آینده می افته تیر بکشه

من جداً دیگه نمیدونم چی باید بگم

یعنی جداً بس نیست

به قول امیر: «آه ای خدای کلفت»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 7:36  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

خسته ام از این عقل خسته . . .!؟!؟!

درود


پیش نوشت:

خودم هم راضی نیستم.

نه از اینکه دیگه نمی نویسم؛

نه از اینکه یادم میره وقتی سر کلاس بودم و گوشی ام رو نبرده بودم سجاد بهم زنگ زده؛

نه از اینکه گوشی ام رو توی اتوبوس زنجان-تهران جا گذاشتم؛

نه از اینکه هی نیما میگه بیا برای این ایده یه Application Domain پیدا کن و من به ...؛

و نه از خیلی اینکه های دیگه ای که از شدت فاصله شون با من دارن تبدیل میشن به اونکه!


متن اصلی:

امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا، ولی مدت خیلی زیادی بود که به اندازه ی امشب حالم خوب نبود. دلیلش اصلاً این نبود که رفته بودم نیاوران؛ بلکه دلیلش دوستی بود که من رو به نیاوران برده بود.

امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا، ولی اگه هر روز دیگه ای بود، بعد از کلی موندن تو ترافیک مدرس و صدر و گم شدن تو قیطریه و دنبال «ناپولی» گشتن، و فهمیدن اینکه: «جناب رستوران منتقل شده به پاسداران!!!!!» یا با مغز می رفتم تو گوش کسی که ناپولی رو تبدیل به مبل فروشی کرده بود و یا تو دیوار کنار یکی از مبل هاش.

امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا،ولی امروز که بحث محسن بود، دیگه محسن و محسن Related ها برام از تمام زندگی ام مهم تر نبود. بلکه برام خودم و لحظه ای مهم ترین بود که داشتم ازش لذت می بردم. اونم تمام و کمال.

امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا،ولی نیگا کردن به یه تیکه ی کوچیک از اون شهر بزرگ از بالای بالکن سینما آزادی، منو بدجوری قلقلک داد. بحث اینکه رفتن خوبه یا بد، اینکه اعتراف کنم دلم برای این خراب شده ی کوچولوی بزرگ تنگ میشه و اینکه های دیگه برای عذاب آور نبود؛ بلکه شیرین بود و امیدبخش یه فردای خوب.

همیشه که تنهایی خوب نیست.

همیشه که رفتن و موندن قابل قیاس نیست.

همیشه که لذت یه فنجون قهوه ی داغ تو شیروونی کلبه ی جنگلی رو نمیشه با تمام دنیا عوض کرد.

همیشه که ...

ولی نه؛

همیشه نگاهی که امروز و امشب داشتم، نگاهی با چشمایی خسته؛ به چشمایی شاید خسته تر، خواب آلوده تر، ولی پر از انرژی و شور و هزار تا چیز دیگه رو حاضرم با تموم فنجون قهوه های دنیا، با تموم کلبه های دنیا توی تموم جنگلای دنیا، عوض کنم.

همیشه که رهایی بد نیست.

همیشه که انتظار و ترس قابل قیاس نیست.

همیشه که خداحافظی پیش از نیمه شبای تهران رو نمیشه کنج دیوار دل گذاشت، که شاید روزی تبدیل به درودی بشه.

ولی نه؛

همیشه خداحافظی ای رو که امشب داشتم، با دستایی پژمرده؛ به دستایی شاید پژمرده تر، لرزون تر، ولی پر از گرمای شومینه ی «بوکا»ی نیاوران رو حاضرم با تموم درود های دنیا تو تموم شبای دنیا تو تموم شهرای بزرگ و کوچیک دنیا عوض کنم.

میبینی؟

میگم که . . .

امشب یه جور دیگه ام!


پس نوشت:

گفتم که حالم خوبه.  باور کن!


پی اس(!!!):

این رو فراموش کردم. آلیس یه متنی نوشته به اسم «تولدت مبارک» که برای من خیلی لذت بخش بود خوندنش. نمیتونم قول بدم ولی امیدوارم اونقدر وقت داشته باشی که بخونیش و شاید برای تو هم لذت داشته باشه. من که دوبار پشت سر هم خوندمش!

در ضمن، حالا که بحث تولد شد؛ مینای عزیزم، با اینکه دیر شده ولی تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 23:32  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

شکایت!

درود


پیش از پیش نوشت:

ببخشید که پیش نوشتم از متنم زیادتر و سنگین تره و پس نوشتم نیست! فقط می تونم بگم که توش فحش زیاد داره!


پیش نوشت:

قرار بود امروز و اینجا دروغ بنویسم. میخواستم ببینم خودم رو میتونم باهاش ارضا کنم یا نه.

دلم نیومد. یعنی راستش پیش خودم گفتم: «که چی بشه؟! اونا که نمیدونن. خودت هم که میدونی!»

آره خلاصه.

اینی که کم می نویسم، یا به زغم بعضیا نمی نویسم -البته اونایی که منو نمیخونن اصلاً غلط کردن الان اینجان که ببینن کم می نویسم یا زیاد!- اصلاً به این دلیل نیست که وقت ندارم بنویسم و امتحانام زیاده و از این دلایل ابلهانه ای که چند جا دیدم! تنها دلیلش اینه که نه زیاد وقت فکر کردن دارم -و چون تا فکر نکنم نمی نویسم، در نتیجه نمی نویسم!- و نه زیاد حال نوشتن و نه اصلاً حال فکر کردن!

وقتم رو پر میکنم با یه سری چیزا:

با بچه های یونی می زنیم تو سر و کله ی هم!

با بچه های غیر یونی میزنیم تو سر و کله ی هم! (دنبال لینک نگرد، مگه خودت پدر برادر نیستی؟!؟!)

میرم bitefight و وقتمو می گذرونم!

مقاله های مختلط دانلود میکنم و میندازم تو شومینه و سوختنشون رو قبل از خونده شدن به نظاره می شینم!

مقاله هایی رو که دلم نمی آد بسوزونم، میذارم تو از این قاب پلاستیکیا و نگاشون می کنم هر روز صبح؛ و می خندم!

صفحه ی گوشی W960i ام رو که مدام لکه میشه، با لباسم پاک میکنم.

.

.

.

و در کنار تمام این ها یه پروسس run میکنم که platform-free هستش و توش یا بهتره بگم روش به بدبختیای خودم زار می زنم!

به هر صورت ببخشید. می بینین که وقت نمیشه بنویسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


متن اصلی

از یه چیزی تو زندگیم حالم به هم میخوره. اونم اینه که همه چیز تکرار میشه برام.

لطفاً بی اینی که بدونین دارم چی میگم نگین برای همه همین طوریه.

منظورم من همه چیزه! یعنی آدمای چهار سال پیش دوباره الان میآن! میفهمی؟

راستش اینی که گفتم به خودی خود بد نیست، قبول دارم.

ولی می ترسم؛ از یه چیز. یا بهتره بگم از یه کسی که اگه بیاد . . .

وای! اگه بیاد بدبخت میشم. شبیه بازگشت لورد والده مورته برام. نمیتونم بگم نمیخوام برگرده و نمیتونم بگم میخوام. حالا فهمیدی چرا این تکرار خیلی مزخرفه؟

هر کی خواست بدونه کیا برگشتن بگه اگه صلاح بدونم براش میگم!

هر کی هم خواست بدونه کیا ممکنه برگردن بگه ولی جوابشو نمیدم.

(به این میگن آزادی بیان. غیر از اینه تعریفش؟!؟!)


پی نوشت؟!؟!؟!






+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:35  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

ایفتیضاح!!!

درود


پیش نوشت، متن اصلی و پس نوشت (یصورت زیپ شده):

مدت زیادیه که میخوام بنویسم، ولی دلایل زیادی و علتهای بسیاری جلومو گرفت. خیلی دوست ندارم در موردش حرف بزنم؛ اونم اینجا که شاید بهتر باشه کمی خوش روحیه تر باشم. فقط اینکه اتفتاقات خوبی برام نیافتاد.

تو این مدت دیدیم که تاریخ تکرار میشه و اینکه چجوری تکرار میشه؛ یه سری اتفاقاتی که دقیقاً پارسال همین موقع افتاد و یه سری شرایط که دقیقاً پارسل همین موقع داشتم دوباره برام پیش اومد؛ البته نه کاملاً. ولی خب منو به یاد اون روزها انداخت، و روزهای خوب بعدش و روزهای بد بعد از اون روزای خوب.

اکثر آدما و خاطرات اون دوره دوباره تو ذهن و زندگی ام شکل گرفتن از نو.

در کنارش دانشگاه و دردسرهایی که پیش اومد هم مؤثر بود تا ماه خوبی نباشه.

به هر حال گذشت، تمام اون چیزی که گذشت؛ با تمام یادگارهای خوب و بدش. منو هم تحت تأثیر خودش گذاشت؛ بهتره بگم مثل یه سیلاب از روی من گذر کرد.

ولی من هنوزم همون جایی ایستادم که بودم.

نه چندان استوار بودم تو این مدت ولی خودمو حفظ کردم از شر و خیر گذری.

تا ببینیم که بعد از این چه پیش آید!!!



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 18:11  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

سید!

درود

پیش نوشت:
سخت میگیرم جدیداً. واسه همین زندگی ام -به قول دکتر صالحی- چیپیده شده!

متن اصلی:

دیشب حرف های لیلا حاتمی را می خواندم که از خاتمی خواست بیاید

دیشب نوشته ی ابراهیم رها را میخواندم که حرف های لیلا را به زبان دیپلماسی روز برای خاتمی ترجمه می کرد

دیشب نوشته های ابطحی را می خواندم که درباره ی کمپین حرف می زد

دیشب به روزهای اول می اندیشیدم که شوق انتخابات در ما و سید بود

دیشب به روزهای وسط می اندیشیدم که سید می گریست

دیشب به روزهای آخر می اندیشیدم که سید را در دانشگاه تهران مؤاخذه کردیم و بعدش کلی لذت بردیم

لذتی که هیچ شرابی و قلیانی به ما نداد

لدتی که از ته دل بود

لذت جامعه ی مدنی ای بود که به سید غر می زدیم چرا محقق نکرده ادش

دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها (دیگران؛ به قول سریال LOST) بچه ها را از طبقه ی بالای خوابگاه پرتاب می کردند و ما سید را خِفت

دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها فروهر و زنش را به بهشت هدایت می کردند و ما سید را خفت

دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها مختاری و پوینده را خفت می کردند و ما سید را!

دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها داشتند حتی قالیباف را اسکل می کردند و ما در به در دنبال تک رأی برای معین بودیم

دیشب به روزهایی می اندیشیدم که . . .

روزهایی که روز بودند

حتی شب های شان هم روز بود

نور امید داشت

نور امید به ابطحی، به معین، به نجفی، حتی به روحانی!

بلی همان روحانی که داشت بی صدا کارهای پرونده ی هسته ای را به پیش می برد و ما اصلاً نمی دانستیم که تأسیسات هسته ای یعنی چه!

دیشب خوابم نمی برد

دیشب اصلاً خوابم نمی برد

دیشب حس وطن پرستانه ام بالا زده بود

تا زیر گلویم

و می فشردش

دیشب می خواستم لیلا حاتمی باشم

دیشب می خواستم ابراهیم رها باشم

دیشب می خواستم محمد علی ابطحی باشم

دیشب می خواستم محمد علی نجفی باشم

حتی دیشب می خواستم خاتمی باشم

تا به سید بگویم

«سید جان، رحم و مروتت کجا رفته؟ بابا آخه چقدر ایتالیا؟ بسه دیگه. پاشو بیا خونه. اینجا همه منتظرن. آخه اون ها دارن بچه ها رو دوباره خفت می کنن. سید جان، به جان خودت نباشه، به جان بچه ها؛ حالا می فهمم چرا گریه کردی. آخه اگه خبر نداری بدون که ملت همه تو این مدت گریه کردن. سید جان، به جان خودت نباشه، به جان بچه ها؛ حالا می فهمم وقتی بهت می گفتیم اشک تمساح می ریزی توی دلت چه آشوبی می شد. آخه اگه خبر نداری بدون که ملت تو این مدت دل شون آشوب بوده. سید جان، به جان خودت نباشه، به جان بچه ها؛ حالا می فهمم که وقتی توی خیابون و بیابون و جاده عباس آباد-کلاردشت و ورودی یوسف آباد و کنار در ورودی وزارت کشور و همه جاهای دیگه می گفتیم سید ریده، چه شکلی می شدی. آخه اگه خبر نداری بدون که ملت تو این مدت همه به خودشون ریدن. راستش می دونم این حرفا فایده نداره. از چند ماه پیش خودمو گول می زدم که: سید منتظره اوباما رأی بیآره بعد بیآد. آخه مطمئن بودم عمراٌ نمی ذارن اوباما رأی بیاره. ولی از صبح چهارشنبه ی هفته ی پیش؛ دقیقاً یه هفته شده دیگه؛ دیگه دل تو دلم نیست. همه اش به خودم می گم اگه سید نیآد که بازم من خراب کردم! سید، اقتصاد رو بی خیال، پول نفت هم نمی خاد بیاری توی سفره ی مردم، روابط خارجی هم خودت بهتر از من بلدی، تازه اصلاً فکر منی که می خوام از این مملکت فرار کنم رو هم نکن، کاری هم به اشک های لیلا نداشته باش چون علی مصفا خودش بلده چجوری دلداریش بده و اشک هاش رو پاک کنه، به ایمانت هم کار ندارم چون به خودت ربط داره، یادته که تو دلم بهت گفتم سید ایمان ما رو به بازی نگیر! اصلاً کاری به هیچ چیزیت ندارم، حتی به اشن که اگه شیخ بیآد اوضاع رو خراب می کنه. فقط جون اون خدایی که می پرستی و با من قهره، به آبروی من پیش خودم فکر کن. آخه اوباما رئیس جمهور شده. زود بیا که بچه ها منتظرن، می خوان بریزن سرت و خفتت کنن که تو این مدت کجا بودی. راستی یادت باشه، داری برمیگردی ایران. یهو جلوی دوربین با دخترا دست ندی ها. یادت نمی ره که؟ اوکی. دمت گرم. اگه من خواب بودم نذار بیدارم کنن. آخه تا دیروقت داشتم به روزای آلبالویی قدیم مون فکر می کردم. امیدوارم فردا صبح ببینمت. زود بیدار نشو. آخه می خوام برم برات سنگک بگیرم. میدونی که هشت پخت می کنه. راستی. اگه از احوال ما جویا باشی، ملالی نیست جز دوری شما. سید به آبروت قسم آبروم رو نبر»

پس نوشت:

سخت نگیرم؟ نمیشه آخه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 0:50  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

دعوت

درود

پیش نوشت:
یکی از دوستانم که شدیداً براش ارزش قائل ام برام آرزو کرده که در آینده ی بسیار نزدیک یه بلایی سرم بیاد یا نمیدونم آبروم بره!
منم نمی دونم چی شده!

متن اصلی:

تو را دعوت میکنم؛ به حضور در سریال خستگی هایم

تو را دعوت میکنم؛ به تماشای میهمانی تنهایی هایم

تو را دعوت میکنم؛ به شکستن هر آنچه باید و نباید

تو را دعوت میکنم؛ به دیدن هر آنچه شاید و نشاید

 

تو را دعوت میکنم؛ به سکوت عمده ی فریادهایم

تو را دعوت میکنم؛ به سکون تمام ترانه هایم

تو را دعوت میکنم؛ به اینکه با منی و بی توام

تو را دعوت میکنم؛ به بی منی و با توام

 

تو را دعوت میکنم؛ به پیروزی خشک یک کلام

تو را دعوت میکنم؛ به ترنم سبز یک سلام

تو را دعوت میکنم؛ به شهادت تمام اندام هایم

تو را دعوت میکنم؛ به مخالفت سرانگشتانم

 

تو را دعوت میکنم؛ که همیشه و همه جا با من باشی

تا بدانی و بدانم که می دانی و بدانی که می دانم که می دانی

تو را دعوت میکنم؛ که تمام حادثه را از نزدیک باشی

تا ببینی و ببینم که می بینی و بدانی که می بینم که می بینی

 

ای تمام هر آنچه خواهانم

ای شعور اشعار دیوانم

ای گریز من از دست خویشتنم

ای شبانگاه شعر تو پوشش تنم

 

کاش می بودی و می بودم

کاش می دیدی و می دیدم

کاش خنده ات را می چشیدم

کاش گریه ات را می بوسیدم

 

تو را دعوت میکنم؛ به میهمانی خش خش گام هایم

تو را دعوت میکنم؛ به سمفونی ریزش برگ هایم

همین یک بار را؛ تنها همین یک بار را باش برایم

تو را دعوت میکنم؛ به همین یک بار دیدنت؛ ای تمام رویایم

 

بیست و نه مهر هشتاد و هفت



پس نوشت:
جدی نگیرید!
کی گفته؟
اتفاقاً جدی بگیرید!
تا حالا که جدی نگرفتین کجا رو گرفتین مگه؟!؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 18:27  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

و اینگونه بود که . . .

درود

پیش نوشت:
الان دارم از دانشگاه می نویسم. امروز از ساعت یازده که کلاسم با دکتر افشارچی تموم شد و بعد از ناهار و کمی درس خوندن برای آزمون GRE Subject پس فردا رفتم خوابگاه و خوابیدم. بعدش از طرفای پنج و نیم داشتم تو زنجان ول میگشتم تا همین نیم ساعت پیش که شام خوردم. کم کم داره از این خراب شده خوشم میآد.
خدا به خیر بگذرونه آخر عاقبت منو تو این خراب شده!

متن اصلی:
آغاز را فریاد زدم
آن هنگام که در عمق چشمانت غوطه ور بودم
ولی هر چه گوش سپردم
صدایم را نشنیدم
آنگاره بود که فهمیدم در آن عمق عزیز غرق شده ام
زمانی نداشتم
باید غریو قلبم را به گونه ای به گوش جانت می رساندم
آخرین نفس هایم را در سینه محبوس کردم
و از عمق جانم نام عزیزت را فریاد بر آوردم
چونان که آرش تیر را از کمانش رهاند
فریادم از جان خارج کردم
و اینگونه بود که عاشقت در آب سوخت

پس نوشت:
خیلی جدی نگیرین
فقط چون می خواستم بنویسم نوشتم
بعد از قلیون و شام زیاد قابلیت هام میآد پایین!

افزونه ی بسیار مهم و خواندنی:
در مورد پست قبلی و شاید حتی پست های قبلی ترش، گویا بین برخی خوانندگان محترم چو افتاده که آرمان یکی از شخصیت هاست. حالا چه اصلی و چه فرعی.
شایان ذکر است که گرچه این شخصیت ها واقعی هستند و به هیچ وجه زاییده ی ذهن خلاق نگارنده نیستند (!!!) ولی این بنده ی خفن هیچ نقشی تو این موارد مذکور نداشته ام؛ علی الخصوص پست قبلی با نام «داستان به این پیچیدگی ها هم نیست برادر». بدین وسیله به تمام خانم های محترمی که به نحوی با من در تماس اند اعلام میکنم که هیچ کدومشون باعث ترس من نشده اند و نخواهند شد و منظورم به هیچ کدومشون نبوده و نیست. از اونجایی که ممکنه نام بردن باعث دردسرشون بشه میبرم که خودشون بدونن و خدای خودشون!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 21:32  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

داستان به این پیچیدگی ها هم نیست برادر

درود

پیش نوشت:
به مناسبت ماه مبارک رمضان (!!!) روزه ی سکوت اختیار نمودیم. باشد تا در این دنیا و آن دنیا و فی ما بین و هرکجا که باشیم و نباشیم، انفاس از ما رضایت داشته باشند.    - سوره ی چیز؛ آیات اون و بعدیش!

متن اصلی:
- پرونده اش رو بستم.
- به همین زودی؟ چرا آخه؟ تازه یه ماه نشده بود که دوست شده بودین!
-  دیگه دیگه!
-  مرگ. یعنی چی؟ درست حرف بزن بینم دردت چیه؟
- هیچی بابا. خب زوری که نیست. حس کردم با من راحت نیست اصلاً. همه اش اضطراب داشت. می خواست زود بپیچونه بره.
-  خب پس اصلاً واسه چی میومد؟!
-  شاید خجالت می کشید بگه. یا تعارفی بود. میدونی که . . . به واسطه ی اون دوستی که باعث آشنایی مون شده بود. خب با اون شاید تعارف داشت.
- چرت و پرت نگو پیروز. هم من می دونم و هم تو که تو به این خزعبلاتی که داری بلغور می کنی یه اپسیلون هم اعتقاد نداری. پی سریع بنال بینم دردت چیه.
- چی بگم والا. بابام هم همینو می گفت!
- خب؟ . . . نمی خوای با من در موردش حرف بزنی؟
- نه بابا. این چیزا چیه میگی مرضیه. می دونی که با تو چقدر راحت ام.
-  پس یالا بریز بیرون که دارم از فضولی می میرم.
- ببین مرضیه. تتا قبل از این یکی باید خودم رو جر می دادم تا طرف می فهمید که تو رابطه، مسائل جنسی هم مهمه. فقط قربون صدقه رفتن و این خزعبلات تیریپ لاو برداشتن نیست که رابطه رو جلو می بره. ولی ملت فکر می کردن من «بزن در رو» هستم. یا اینکه می خوام نابودشون کنم، یا بخورمشون. دیگه خودت درگیر داستان پروانه بودی میدونی دیگه.
- آره. خب؟
- هیچی. این یکی راستی برعکسه بقیه بود. ازش ترسیدم.
- پیروز . . . خاااااااااااااک بر سرت. ریدی!
-  می دونم!

نتیجه گیری اخلاقی: همیشه این دخترا نیستن که گند می زنن به یه رابطه. پسرا کمترن ولی معمولاً اسهال هستن!
نتیجه گیری بهداشتی: در یک رابطه ی خوب، پوشک MyBaby با چسب چیپ چیپ فراموش نشه!
نتیجه گیری معنوی: انسان های تارک الصلات به درد لای جرز می خورن؟ آیا!
نتیجه گیری سیاسی:حتماً به احمدی نژاد رأی می دهیم. زیرا لااقل می دانیم رأی ما یه جایی و یه جوری شمرده شده! حالا چه از قبل. چه از بعد

پس نوشت:
آخه کجای این مملکت یه چیزی به چیز بعدیش ربط داره که از من توقع دارین نتیجه گیری هام به متنم یا متنم به داستان های قبلیم یا داستان هام به شخصیتم یا هر چی ام به هر چی ام ربط داشته باشه؟
به قول مامان بزرگم: «مسلمونی هم خوب چیزیه!»
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:43  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

داستان یک همسایگی

درود

پیش نوشت:
تجربه ی خوبی بود!

متن اصلی:
داستان یک همسایگی

اون روز ، از اول صبح که چشماشو باز کرد، یه حس خوبی داشت!
وقت دوش گرفتن، سر صبحانه، وقتی که سر کوچه منتظر سرویس اداره بود، حتی سر میز کارش تو اداره؛ اونم میزی که در مجاورت یه سری آدم -به زعم خودش- غیر قابل تحمل بود؛
حتی وقتی خستگی روزانه اش رو با کیف سنگینی که دستش گرفته بود به فروشگاه شهروند سر میدون برد و برای چند روزش خرید کرد.
علی الخصوص وقتی که مثل همیشه منتظر آسانسور بود و با صدای احمد آقا متوجه شد که امروز به خاطر اختلالاتی که تو شبکه ی برق رسانی بوده آسانسور داغون شده و اون باید هفت طبقه رو با اون همه بار، کوه نوردی کنه!
خوب که فکر می کنم، به نظرم میرسه که حتی وقتی داشت سعی می کرد بدون زمین گذاشتن وسایل توی دست و بغلش، کلیداش رو از توی جیب بغل خارج کنه و قفل در آپارتمانش رو باز کنه هم لبخند کوچیکی روی لبش بود.
با همون لبخند کوچیکش هم وسایل رو روی میز آشپزخونه ی کوچیک آپارتمان کوچیکش پهن کرد و خودش رو روی مبل تختخوابشوی کنار در تنها اتاق آپارتمانش پرتاب کرد.
هنوزم لبخند رو داشت یا نه؛ نمیدونم!
آخه دیگه اون محدوده جزو حریم خصوصی آدما محسوب میشه و تا همین جاش رو هم نباید نگاه میکردم!
به هر حال!
کیوان داشت تمام تلاشش رو می کرد که روز چهارشنبه بیستم شهریور، خودش رو شاد و خوشحال و موفق و اینا نشون بده.
آخه نا سلامتی اون روز سالگرد تولدش بود!
نگران مواد غذایی ای بود که خریده بود و هنوز توی یخچال و فریزر و کابینت ها جاشون نداده بود.
اخه از بچگی عادت به رعایت نظم و مرتب بودن محل زندگی اش داشت.
به هر حال کیوان تنها بچه ی خونه ی درندشتی بود که بابای خونه همیشه سرگم کارای کارخونه اش بود و مامان خونه هم اغلب درگیر بیماری روحی اش. در نتیجه اقدس خانم، تنها کسی بود که می تونست به کیوان یاد بده که باید تو زندگی اش مرتب باشه!
ولی بعد از تصادف و فوت بابا و دق مرگ شدن (!!!!!) مامان و یه سری اتفاق دیگه که تا رسیدن کیوان به سن قانونی و جدا شدن مسیر زندگی اش از خاله سیما و عمو شهروزش پیش اومد، دیگه کیوان اقدس جون -عادت داشت اینجوری صداش می کرد- رو ندید. البته نه اینکه بعد از دانشگاه قبول شدن و به تهران اومدنش اقدس جون رو دیده باشه ها. منظورم این بود که حتی با وجود ندیدن اقدس جون هم عادت هایی که از زمان زندگی با اون پیرزن داشت از سرش نپریده بود.
هر بار که این اتفاق برای کیوان می افتاد - وسایل روی میز و فکر مرتب کردن شون- ناخودآگاه یاد اقدس جون می افتاد و بعدش خاله سیما و ترک کردن شاهین شهر و اومدن به تهران و دوستی های اوان جوونی و خوابگاه و بعدش کارهای انحصار وراثت و نابود کردن بیشتر پول های بابای خدا بیامرز و خرید این آپارتمان و خیلی چیزای دیگه می افتاد. تمام این صحنه ها مثل یه فیلم دور تند از جلوی اعصاب چشمش میگذشت.
پا شد و وسایل رو مرتب کرد.
لباساش رو در آورد.
عادت داشت تو خونه با شورت بگرده. حتی یه بار وقتی حواسش نبود و پریچهر خانم، خانم همسایه بغلی برای درخواست پیچ گوشتی زنگش رو زده بود، همون جوری رفته بود دم در و باعث شده بود که مجبور بشه صدای جیغ پریچهر خانم رو با گذاشتن دستش روی دهن اون و کشوندنش توی خونه خفه کنه.
و این آغازی بود بر دوستی و رابطه ی اون دو تا. آخه شوهر پریچهر زندان بود و اون با کمک پدر شوهرش زندگی می کرد.
به هر حال!
چقدر اون روز خندیدن. آخه کیوان تو خونه کاندوم نداشت و هر چی پریچهر میگفت من میرم از خونه میآرم (!!!!!)، کیوان به خاطر ترس از اینکه بره و برنگرده نمی ذاشت. و پریچهر هم بدون کاندوم راضی به رابطه نبود. در نتیجه کیوان همون جوری با لباس زیر رفت و از توی خونه ی پریچهر جنس مورد نظر رو پیدا کرد و خلاصه روز خوبی رو با هم ساختند.
کیوان دوباره خودش رو روی تختخوابشو انداخت و رسیور و تلویزیون رو روشن کرد و گذاشت روی GEM TV تا فیلم هفته رو ببینه. البته یه بسته نون و سالاد الویه ی ژامبون هم با یه ایستک گلابی و یه چنگال و خیارشور و باقی مخلفات همراهش روی میز جلوش تختخوابشو بود. بسته ی نون رو که باز کرد، تلفن خونه زنگ زد. صدای پری رو تشخیص داد. برای تولدش شام پخته بود و هدیه گرفته بود. به خواهش کیوان مراسم تو خونه ی کیوان برگزار شد. آخه همیشه از اینکه وقت بیرون اومدن از خونه ی پریچهر دیده بشه وحشت داشت.
مراسم شام و تولد خوب برگزار شد.
فکر می کنم وقتی پری توی بغل کیوان بود بهش گفت که غلامحسین قراره فردا آزاد بشه و امشب شب آخرشونه.
خب مسلماً کیوان خیلی ناراحت نشد. آخه شما اون رو نمیشناسین. ولی برای اینکه دل پری رو نشکونه خودش رو ناراحت نشون داد.
فکر می کنم چون حواسش به این جریان بود و با وجود اینکه بازیگر خوبی بود، جلوی پری راحت نمی تونست بازی کنه و باید کمی زور میزد، یکهو دید وسط بحث نیاز مالی پری و درخواست کمک اون گیر کرده.
شاید به همین دلیل بود که بدون فکر کردن به سمت کمدی رفت که حتی پری هم نمیدونست که تمام زندگی کیوان اون تو قرار داره و صدای باز شدن در اپارتمانش رو هم نشنید. حتی متوجه سایه ی غلام پشت پرده هم نشد. فقط وقتی صدای شکستن سرش رو شنید و درد شدیدی توی فرق سرش احساس کرد بود که برگشت و چهره ی غلام رو بعد از هشت سال تشخیص داد.

قربان شما
آرمان، همسایه بلوک روبروی کیوان که همیشه با دوربینم توی خونه اش رو نگاه می کردم

پس نوشت:
سعی نمیکنم چیزی رو آموزش یا گسترش یا افزایش ایا هر -اِش دیگه ای بدم.
فقط داستانه خب. اگه با شروع، بدنه ی اصلی یا نوع اتمامش مشکل دارین، جای غر زدن برام نظرتون رو برای تغییرش بنویسین تا منم از شما یه چیزی یاد بگیرم و کارم رو بهتر انجام بدم.
در ضمن
اونی که خودت می دونی؛
تو بخونی و نخونی برام مهم نیست...
پس خودت رو جر نده.
باشه؟
به هر حال!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:30  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |