|
|
|
|
|
رفت سمت دیوار پیاده رو. برگشت. منو نگاه کرد. نگامو ازش برگردوندم. شروع کرد به حرکت به سمت من. از خیابون گذشت. زد به شیشه ماشین. برگشتم و نگاهش کردم. با نگاه گفتم "بله؟". با دست اشاره کرد که شیشه رو بدم پایین. - بله؟ - سلام. ببخشید شما احیاناً کار و زندگی ندارین؟ - بله؟ منظورتون چیه؟ - منظورم رو خوب فهمیدین سرکار خانم. الان (با نگاهی به ساعتش) 45 دقیقه است که زل زدین به من و دارین آمار منو میگیرین. خر هم بود میفهمید. - من اصلاً نمیفهمم چی میگی آقا. - آره خوب. یه لطفی به من بکنین. برین بهش بگین اگه خودشو بکشه هم دیگه برام ارزشی نداره. اگرم می خواد سر از کارای من در بیاره و بدونه کجا و با کی میرم، زنگ بزنه ازم بپرسه، بهش میگم. نیازی به کشیک و بپا گذاشتن نیست. - آقای محترم. فکر کنم یا اشتباه گرفتی یا فیلم زیاد نگاه می کنی. بپا یعنی چی. درست حرف بزن. - ببخشید، ولی به نظر شما کسی که راه میوفته تو خیابون دنبال ملت و آمارشونو میگیره اسمش چیه. - برو بابا دلت خوشه. خیلی هم خودت رو تحویل نگیر. کی تو رو کار داره آخه با اون قیافه ات. یه تیکه کاغذ از جیب عقبش در آورد و انداخت تو ماشین رو پای من. - به میترا بگین این شماره جدیدمه. زنگ بزنه تا آخرین حرفامو بشنوه. - میترا کیه بابا. قرصات رو خوردی؟ برو خدا روزی ات رو جای دیگه حواله کنه! روز خوش. شیشه ها رو دادم بالا. استارت زدم و راه افتادم. از پارک که خواستم بیام بیرون، یه پرایدی زد بهم. لعنت به این شانس، بیمه. ای بمیری سحر. بیماری یه ساعت الکی علّاف کردی خودتو؟ اینم آخرش. حالا باید خسارت این بابا رو هم بدی. سرم رو انداختم پایین. کاغذ رو دیدم. اسمش فرید بود. ای بمیری فرید با اون نگاهت که این گند واسه نگاه تو بود. پرایدیِ اومده بود پایین و داشت غر میزد. از در سمت راست اومدم بیرون. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 0:14 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام جمیعاً. اول که دمپایی جان. متشکر از ابراز نظرات کارسازت. فقط برای شما قسمت دوم فصل اول رو چند روز زودتر میفرستم بالا. دوم، این شعر گونه از رضوانه ی عزیز رو بخونید حالشو ببرید: «آن که می گویددوستت دارم خنیاگرغمگینی است که آوازش راازدست داده است. ای کاش عشق را زبان سخن بود هزارکاکلی شاددر چشمان توست هزارقناری خاموش درگلوی من. عشق راای کاش زبان سخن بود آن که می گویددوستت دارم دل اندوهگین شبی است که مهتاب رامی جوید ای کاش عشق رازبان سخن بود هزارآفتاب خندان درخرام توست هزارستاره ی گریان درتمنای من. عشق راای کاش زبان سخن بود...» تا بعد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 0:12 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
از بس که آسمان دلم ابریست رنگین کمان پاداش کسانیست که تا آخرین قطره باران صبر می کنند
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 21:9 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها شاهد اشک های شبانه ام همین صفحه سفید و جوهر سیاه است هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های ناآشنا وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند همیشه بالش سکوت را زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم تا کسی صدایم را نشنود اما تو ٬ تو که از گریه های پنهانی من باخبری چه کنم گاهی همین گریه های گهگاه جای خالی تو را در غربت لحظه هایم پر می کند باور کن!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 18:46 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
مجدد سلام، پیشاپیش از آقایون زیادی آنتی فمینیسم شرمندگی در وکنم! حالا بخونید واسه اطلاعات عمومی خوبه:
اسپندگان يکی از جشن های ايرانی است. اسپندگان يا جشن اسپند ( به گويش کنونی ما ايرانيان ) يا سپندارمز (به زبان پهلوی) و يا سپنتا آرميتی (به زبان اوستايی) می باشد که هنگام برابر شدن نام سپند يا اسفند روز با اسپند ماه برگزار می شده است. اين روز که در سال شمار کهن ايرانی در روز پنج اسپند جای داشته است پس از اين که ايرانيان ۶ ماه نخست سال را ۳۱ روز (به جای ۳۰روز) بر شمردند، جا به جا شد و برابر با ۲۹بهمن ماه ايرانی در سال شمار نوين گرديد. سپنتا آرميتی، واژه اوستايی است که در گات ها آمده است و به چم (معنی) آرامش افزاينده می باشد. اين واژه در زبان پهلوی اسپندارمز شد که باز هم در همان چم است. اين نام واژه به هر روی و با هر گويشی که بيايد، نامی مادينه (مونث) است. بنا بر گفته ی استاد جعفری، اشو زرتشت، سخن از "اشا" می گويد. اشا، کاری درست است که با راه و روشی درست، با هدفی درست ، در هنگامی درست و با برنامه ريزی درست برای رسيدن به آرمانی درست، به درستی پی گرفته می شود و به سرانجامی درست می رسد. اين کار با "وهومن"، يا انديشه ی نيک پی پيری می شود و به "خشتراو وی ريا" به اوستايی، به پهلوی "خشتور" و به زبان پارسی امروزی "شهريور"، می شود که به معنی شهرياری آرزو شده است. که برنامه ريزی و آرزو می شود که با اشايی و با وهومن يا انديشه ی نيک به شهرياری و پادشاهی آرزو شده و يا به سخن امروزی، دمکراسی دست يافته شود اين فرمانروايی برای زمين آرزو شده است که زاينده و آرامش بخش و "زن" و مادر می باشد. پس سپنتا آرميتی که در سده گذشته "اسپند" يا "اسفند" شد. ماه ِ زمين و ماه ِ زن است که بايد گرامی شان داشت. ماهی که پرورش دهنده و زاينده و بارور است و به درستی که اين ماه بهار را بارور می باشد. با دور شدن از زمان زندگی اشو زرتشت، سپنتا آرميتی که در گات ها آرامش افزاينده است، و سپس اسپندارمز شد، به هنگامی که به تن امشاسپندان که فروزه های اهورايی هستند رخت فرشته ای پوشاندند. فرشته نام گرفت و چون نام واژه ايی مادينه بود فرشته زمين يا مادر زمين خوانده شد.بنابر همين باور، از اسپندگان يا جشن اسپند به نام جشن مهر ورزی و مهربانی و عشق نيز نام ميتوانند برده باشند. اسپندگان از جمله جشن هاي ماهيانه اي است كه با صد افسوس، از گذشته ي برپايي آن آگاهي چنداني نداريم. اما بنا بر گفته ابوريحان بيروني در ايران قديم جشني با نام مزدگيران يا مردگيران در بين مردم رواج داشته است. از ويژگيهاي اين جشن كه زمان برگزاري آن 5 روز نخست ماه اسفند بوده، استراحت كامل زنان از كار و تلاش و كوشش، و فرمانبرداري كامل مردان از زنان بوده است. در اين چند روز به پاس تلاش يكساله زنان، مردان وظايف ايشان را بر دوش گرفته و با اين كار، فعاليت هاي يك زن را تجربه مي كردند و در عين حال دادن هديه در اين روز به زن خانه از آداب و رسوم جشن بوده است. اين روز مزدبگيران را گاه تنها روز ۵اسپند خوانده اند و گاه روزهای پنجم هر ماه را. در اين روز بانوان و دوشيزه گان سروری داشته اند و ديگر هموندان خانواده به آنان پيشکش می داده اند.
پی نوشت: این نوشته به نقل از «علیرضا شهیدی در سایت پیام امید» اومده. میگم برین ببینید این سایتو! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 21:37 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
مؤسسه خیریه پیام امید رو که میشناسین که؟ نه؟ مگه میشه؟ چرا؟
برید یه سری بزنید خوب!!! خیلی دور نیست ها، اینجاست. چهارمین بازارچه خیریه اسپندگان هستش آخه. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 21:20 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
تمام تاشم رو کردم تا به قولم به شادنه و روزه سکوتم پایبند باشم. ولی دریغ از این کشیش بزرگ که منو مجبور کرد. حالا اینو بدونید (آقای احسان خان ذوقی علی الخصوص) که: ما ایرانی های بیچاره قرن ها پیش از این پدر روحانی عزیز، این سنت رو داشتیم و در جشن سپندار مزگان جشن میگرفتیم این مسخره بازی ها رو!!! اینم یه عکس نیمه مرتبط با موضوع:
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:5 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدم دزدی مطلب مفتی زشته. فرستادمش تو لینکهام. بهش سر بزنید. خوبه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:55 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. اونایی که نیستن تو باغ، نترسن! نمیدونم بحث از کجا شروع شد. میدونم ولی نمیگم. شعری که واسش گفتم رو نوشتم تا بخونه! گفتم الان دارم Publish اش میکنم. خوند. پرسید: «از سوختن شمع چی میدونی شاعر؟» گفتم: «همه میگن پروانه برای وصال شمع میسوزه و دم نمیزنه. اما بعضی ها مث من که کم هستن ولی متفاوت، یه جور دیگه فکر می کنن. کسی تا حالا به این فکر نکرده که شمع تا حالا چن تا پروانه رو ناخواسته سوزونده، و خودش هم داره میسوزه و تموم میشه. پروانه میسوزه و میره ولی شمع. باید بمونه و بسوزه و بسوزونه و درد بکشه و اشک بریزه.» گفت: «همممممم . . .» پرسیدم: «تو چی میگی؟» گفت: «من میگی شمع میسوزه و هیچ کس نمیدونه تو دلش چقدر گرمه.کارش رو میکنه. ن.رش رو میده.میسوزه ولی صدایی نداره. ساکت ساکت. مث اینکه واسه ابهت شمع، سالها سکوت کردن. ساکت و استوار و با ایمان.» گفتم: «خوب. دیگه؟» گفت: «دو سه روزی روزه ی سکوت بگیر.» گفتم: «و . . . ؟» گفت: «ببین ابهت واقعی سکوت رو.» یعنی میخواست چی بهم بگه؟ یعنی تو من استعداد شمع شدن رو دید؟ یا فقط خواست معنای ریاضت رو بهم بفهمونه؟ و این به ذهنم اومد: «و یعلمون الذین یسکتون فی سبیل الشمع، و لا عرفوا الذین یقادرون الایمان دون ریاضت.» بریم واسه ریاضت. فعلاً بابای. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:15 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
ببینیدش فقط:
چطوره؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 21:52 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
زیر بارش اشکهای سیل آسای ابر نگاهت |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 21:36 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. اینو تو نوشته های اکرم دیدم. گفتم دوستان بخونند و حال کنند و شاید برای برخی افاقه نماید!!! حالا این برخی کیا هستن بماند!!! راستی به افرادی که اون اتفاق رو میدونن یه داوودی اضافه شد. واکنش؟ عین بز منو نگاه کرد و گفت: «این کلیپ جدید امید خیلی باحاله ها!» واقعاً که!!! برو تو نخ شعر: «کوتاه قدم هایم چه کوتاه شده اند و غم هایم چه بلند دیگر وقتی که می دوم دستم به شانه های صبورت نمی رسد.» قشنگ بود پس حالا یک شعر دیگه هم بخونید: «نتیجه چه چیزهای فراوانی را ندارم نه انقدر که بخواهم خورشید نه انقدرکه باید امید و نه به اندازه کف دستی ترانه که در گوش زمان اواز کنم چه چیزهای فراوانی را از دست دادم و چه اندازه چیزها که هرگز به دست نیاوردم تمام این حرفها به کنار .... تو راست گفتی داشتن هر چیزی در دنیا بهتر از نداشتن است. این هم قشنگ بود پس......نه نترسیددیگه شعر نمی گذارم پی نوشت:حال خوبی ندارم این روزا از نوشتنم مشخص نیست؟دل من گرفته زین جا باز دوباره مثل قبل مثل دیروز مثل پارسال مثل ....» بابای تا بعد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:24 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره که چی؟
همه باید بفهمن نه؟ حالا ما میگیم ولی نه تابلو. یعنی اطلاع میدیم ولی اونایی که دقت کنن میفهمن. اینطوری واسه همه بهتره!!! پس فعلاً تا وقتی بقیه بفهمن بابای!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:44 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
فصل اول: یکِ او بار اولی که دیدمش رو هیچ وقت یادم نمیره. دم در داروخونه ایستاده بود. ظاهراً که منتظر کسی وایساده بود ولی تو اون مدتی که من داشتم می پاییدمش کسی نیومد. دیگه داشت دیرم میشد، اونم همین طور. اینو از نگاهش می خوندم. مثل من چند بار به ساعتش نگاه کرد. احساس کرده بود که یکی آمارش رو داره. از این قضیه راضی به نظر نمی رسید. مدام دور و برش رو نگاه می کرد. سرم رو انداختم پایین. داشتم تو داشبورد دنبال سی دی میگشتم. سرم که بالا اومد ندیدمش. سر جای قبلی اش نبود. از ماشین پیاده شدم. سعی کردم بدون تابلو بازی با نگاه ردش رو بزنم، نشد. یعنی یکهو کجا غیبش زد؟ من کلاً 5 ثانیه هم سرم پایین نبود. برگشتم، دیدمش. تکیه داده بود به ماشین من. جوری که صورتش رو نمی دیدم. از رو کیفش شناختمش. پیش خودم گفتم این بابا خله. ما رو ببین با کی شدیم تیم ملی! گوشی اش زنگ زد. درش آورد. - الو ... الووووو ... هان بگو ... آره صداتو دارم ... چی ... چرا؟ ... یعنی نمیآی؟ ... ای مرده شورتو ببرن! همیشه گند بزن به برنامه های کوه، خوب؟ ... نه دیگه، چی کارت کنم ... خب معلومه که ناراحت شدم ...خیلی پر رویی! ... باشه ... پس فردا سر کلاس میبینمت. گوشی رو نگاه کرد تا ببینه قطع شده یا نه. مطمئن که شد گذاشتش تو جیبش. از جاش تکون نخورد. همون طور عین یه تیکه سنگ تکیه داده بود به ماشین من. رفتم در رو باز کردم و نشستم تو ماشین. بازم تکون نخورد. از این پررویی اش خوشم اومده بود. تصمیم گرفتم ببینم تا حاضره ادامه بده. استارت زدم. مثل اینکه آدم یکهو به خودش بیاد رفتار کرد. برگشت. میتونستم از تو آینه براندازش کنم. یه جفت کفش کوه سبک " تیمبر "، یه شلوار معمولی جین آبی، یه تی شرت سفید، عینک آفتابی اش رو هم روی موهای سیاهش گذاشته بود. موهاش مرتب بود ولی نه خیلی. برام دست تکون داد که ببخشید. منم با حرکت دست گفتم: خواهش میکنم. لبخندی تحویلم داد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:41 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
یه اتفاقی افتاده که فقط سجاد و علی میدونن. راستشو بخواین دلم میخواد بدونم واکنش بقیه در قبالش چیه ولی جرأت گفتنشو ندارم. بماند. امروز میخوام بالاخره داستانم رو بذارم رو نت. البت نه همه اش رو ها! فعلاً خوم هم تو فصل سومش گیر کردم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:37 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت يازده و نيم شب است. بسيار خسته است، طوري كه چشمانش باز نميشود. از همان اول صبح فردا كلي كار دارد، اما مگر ميتواند بدون چك كردن ايميلهايش بخوابد؟ پاي رايانهاش مينشيند و به اينترنت وصل ميشود. با خود ميگويد فقط نيم ساعت، بعد ميخوابم. چند ايميل چك ميكند و چند تا هم جواب ميدهد. دو سه نفر از دوستانش آنلاين هستند. شروع به صحبت با آنها ميكند. همزمان مشغول خواندن خبرهاي روز در سايتهاي گوناگون است. ناگهان به طور تصادفي چشمش به گوشه پايين سمت چپ مانيتور ميافتد و ساعت سيستم را ميبيند. ساعت دو و نيم بامداد است و او هنوز بيدار است. تا به حال اين اتفاق براي شما افتاده است؟ اگر پاسخ مثبت است، ميتوان گفت كه علايم يك بيماري اينترنتي در شما به چشم ميخورد. هنگامي كه مرور كردن وب، ايميلزدن، بازي، خريد، دريافت موسيقي و چت كردن با كار يا زندگي اجتماعي يك فرد تداخل ايجاد ميكند، زماني است كه مشكل آغاز شده است. روانشناسان و محققان در نقاط گوناگون جهان در تلاشند كاري كنند كه افراد تنها تا زماني پشت رايانههايشان به سر ببرند كه مشكلي براي آنها پيش نياورد. مطابق تحقيقات جديدي كه در دانشگاه فلوريدا انجام گرفته است براي آزمايش اعتياد به اينترنت بايد پنج مورد زير را بررسي كرد: گذراندن زمان بيش از حد مورد نظر در اينترنت غفلت از ساير مسووليتها يك ناسازگاري مهم در روابط به علت استفاده از اينترنت اشتياق براي حضور در شبكه تفكر بيش از حد در مورد اينترنت در زمانهاي حاضر نبودن روي شبكه. تحقيقاتي كه در ميان استفادهكنندگان اينترنت انجام شده بيانگر اين مطلب است كه از ميان معتادان اينترنتي، بيش از 57 درصد از چت رومها (اتاقهاي گفتوگو) استفاده ميكنند. افرادي كه از چت رومها استفاده ميكنند بيشتر وقت خود را صرف گپ زدن و بحثهاي جنسي ميكنند. به بيان ديگر آنها در طول گفتوگو به طور متناوب با منابع مستقيم و غيرمستقيم جنسي سر و كار دارند. اعتياد به اينترنت از سال 1995 مطرح شد و در سال 1996 توسعه يافت و از آن پس مراكز درماني از اين اختلال به عنوان يك اختلال رواني ياد ميكنند. روانشناسان ميگويند: اعتياد به اينترنت يك اختلال جدي در عملكرد افراد محسوب ميشود كه ميتواند تاثيرات مخربي در روابط اجتماعي آنها بگذارد. اختلالات جنسيتي در استفاده از اينترنت براساس نتايج تحقيقات انجام شده، تفاوتي در ميزان استفاده زنان و مردان از اينترنت وجود ندارد. تحقيقات نشان ميدهد مردان، اينترنت را به دليل امكاني كه براي تجربه راههاي تازه براي انجام امور متعدد به آنها ميدهد، ارزشگذاري ميكنند. مردان بيشتر تمايل دارند از اينترنت براي به دست آوردن انواع و اقسام اطلاعات استفاده كنند. نتايج مسابقات ورزشي، وضع آب و هوا، اخبار، كاريابي و رتبهبندي اجناس و خدمات، مورد علاقه مردان هستند. مردان همچنين از اينترنت براي سرگرمي، شنيدن موسيقي، جمعآوري اطلاعات پيرامون دل مشغوليهاي شخصي يا عضويت در گروههاي ورزشي استفاده ميكنند. در مقابل، زنان اينترنت را به دليل فرصتهايي كه براي حفظ و توسعه روابط انساني به آنها ميدهد، دوست دارند. زنان در اينترنت بيشتر سراغ ايميل ميروند، مطالب مربوط به سلامت و بهداشت را جستوجو ميكنند، از نقشههاي مسيرياب استفاده ميكنند و موضوعات ديني را مطالعه ميكنند. اعتياد به اينترنت، يك بيماري جديد تحقيقات باليني به طور عمده بر موادي از قبيل دارو و الكل تمركز دارند. گزارشها حاكي است كه معتادان به اينترنت روشهاي مشابه افراد معتاد به دارو و الكل و قمار دارند و اين اعتياد پيامدهاي اجتماعي و شغلي زيادي را برايشان به دنبال دارد. اينترنت، تباه كننده وقت پژوهشگران دريافتهاند كه هر چه افراد، وقت بيشتري را به استفاده از اينترنت اختصاص دهند، ميزان روابط خانوادگي و نيز اندازه حوزههاي زندگي اجتماعي و واقعي آنها بيشتر كاهش مييابد. همچنين به مرور زمان، افزايش استفاده از اينترنت با فراوانتر شدن احساس تنهايي و افسردگي همراه خواهد بود.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:10 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 14:8 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
در آبگير كوچكي ، سه ماهي زندگي مي كردند . ماهي سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهي نارنجي ، هوش كمتري داشت و ماهي قرمز ، كودن و كم عقل بود . يك روز دو ماهيگير از كنار آبگير عبور كردند و قرار گذاشتند كه تور خود را بياورند تا ماهيها را بگيرند . سه ماهي حرفهاي ماهيگيران را شنيدند . ماهي سبز ، كه زرنگ و باهوش بود بدون اينكه وقت را از دست بدهد از راه باريكي كه آبگير را به جوي آبي وصل مي كرد ، فرار كرد . فردا ماهيگيران رسيدند و راه آبگير را بستند . ماهي نارنجي كه تازه متوجه خطر شد ، پيش خودش گفت ، اگر زودتر فكر عاقلانه اي نكنم بدست ماهيگيران اسير مي شوم . پس خودش را به مردن زد و روي سطح آب آمد . يكي از ماهيگيران كه فكر كرد اين ماهي مرده است ، او را از داخل آبگير گرفت و به طرف جوي آب پرت كرد ، و ماهي از اين فرصت استفاده كرد و فرار كرد . ماهي قرمز كه از عقل و فكر خود به موقع استفاده نكرد ، آنقدر به اين طرف و آنطرف رفت تا در دام ماهيگيران افتاد. البته این داستان یک ربع دیگر هم ادامه پیدا کرد. چون یکی از دوستان خانم پرسید: بعد چی شد؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 14:2 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم سلام تو این مدتی که بودم ولی نه برخط، داشتم شدیداً خر میزدم. راستش اونایی که تمام طول ترم رو کار میکنن فقط میفهمن که آخر ترم برا ملت چه بهشتیه! رفته بودم Rest. جای همتونم خالی. اونقدر درس خوندم که خستگیهام تموم شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا برای اینکه حالتونو جا بیارم، این شعر رو که در وبلاگ یکی از دوستان خوب خوندم براتون میذارم که دیگه دلتنگی نکنید!!! توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست، آسمون جایی نداره واسه من تنهایی درده، درد هیچکسُ نداشتن هر گل پژمرده ای رو، تو کویر سینه کاشتن دیگه باور کردم اینو، که باید تنها بمونم تا دم لحظه مردن، شعر تنهایی بخونم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:37 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||