|
|
|
|
|
امروز که نه، دیروز با بچه ها رفتم دیدن مسعود ده نمکی و فیلمش. چی بگم؟ از کجا بگم؟ از هنر انتخاب بازیگر محمدرشا شریفی نیا؟ از فیلمنامه ای که توش پر از مونولوگ بود به جای دیالوگ؟ که خودش نشانه ای از هنوز دیکتاتوری فکر کردن مسعوده! از ارژنگ که هم تو تئاتر موفقه، هم تلویزیون و هم سینما؟ از صحنه هایی که توش جنگ رو لمس می کردی؟ قطع پا روی مین یا گلوله ی تانک عراقی. از امین حیایی که نقش کوفت هم بهش بدی بازی می کنه؟ از نیوشا ضیغمی که کلاً 5 دقیقه نبود ولی دل اهالی سینما رو برده؟ از کامبیز دیرباز که .... از تک تک (!!!) تیکه های فیلم که شد خنده های خودم و دوستامو بقیه ی ملت، فقط یه چیز رو از خودش بالاتر نشون میداد: مارمولک! از ... دم مسعود ده نمکی گرم. فقر و فحشا رو باور کنم یا اخراجی ها؟ یا تموم اون مقاله ها و سر مقاله هایی که تو رسالت و کیهان دیدم و خوندم که یا خودت نوشته بودی یا از قولت نوشته بودن؟ یا لثارات رو باور کنم یا رسول ملاقلی پور رو؟ یا لیلی با من است کمال تبریزی و اخراجی ها؟ اطلاعات و کیهان یا توس و جامعه؟ آقا مسعود. تکلیف ما چیه؟ تو که تا پریروز یه چیزی میگفتی. از دیروز یه چیز دیگه میگی. امروز هم که! ما که هر چی کشیده بودیم پرید. بقول کامبیز دیرباز «جیگر پیدا کردی»!!! خدا فردای تو رو به خیر کنه. نمیدونم چی میسازی. فقط امیدوارم راجع به غنی سازی نباشه که ... در نهایت: فارغ از تمام جدل هایی که اینجا ذهنم رو راجع بهشون خالی کردم، پیشنهاد یه بار دیدنش رو دارم. میتونی خودت رو بزن به اون راه که یعنی من چیزی از این فیلم نفهمیدم و برو یه ساعتی بخند و بیا بیرون. فقط اومدی بیرون دیگه بهش فکر نکنی ها. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 1:56 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 22:50 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
شهرام كه خندههاش پر معنا بود محبوس خيال كردنش بيجا بود اي دوست! تو بهتر از خودم ميداني از اول قصه آخرش پيدا بود! ***** آنان كه بسي بهمن سواري دادند در بانگ دوبي حساب جاري دادند ديروز مرا گرفته زندان كردند امروز چنين مرا فراري دادند ***** شهرام كه از وضع جهان كام گرفت شد در هتل اوين و آرام گرفت حالا كه گريختهست، ديگر بايد شهرام رها نمود و الهام گرفت ***** آن رشوه دهنده كذايي بگريخت آن رأفت قوه قضايي بگريخت شهرام جزايري ز زندان اوين گويا به جزاير هاوايي بگريخت ***** الحق كه چه اقتصاد آزادي داشت در گوشه زندان چه دل شادي داشت من ماندهام از چه رو فراري شده است آخر هتل اوين چه ايرادي داشت؟ ***** پولی که هميشه رخنه در دين بکند عادت به خلاف عرف و آيين بکند چون موشک ناسا چه عجب گر سفری از دام اوين به بام پروين بکند ***** شهرام نكو گريخت، بدنامي بين با مردم پخته خوار، اين خامي بين گويا كه نميساخت اوين آب و هواش گفتند: برو. رأفت اسلامي بين! ***** بنگر تو صفاي چشمه ذاتش را در خير رسانيدن، افراطش را شهرام گريخت تا كه از سر گيرد پرونده ناتمام خيراتش را |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:35 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
گيلي در يك تست هوش دردانشگاه كه جايزه يك ميليون دلاري براش تعيين شده شركت كرده . سوالات اين مسابقه به شرح زير ميباشد : 1-جنگ 100 ساله چند سال طول كشيد؟ الف-116 سال ب-99 سال ج-100 سال د- 150 سال گيلي از اين سوال بدون دادن جواب عبور كرد . 2-كلاه پانامايي در كدام كشور ساخته ميشود؟ الف-برزيل ب-شيلي ج-پاناما د-اكوادور گيلي از دانش اموزان دانشگاه براي جواب دادن كمك خواست . 3-مردم روسيه در كدام ماه انقلاب اكتبر را جشن ميگيرند؟ الف-ژانويه ب-سپتامبر ج-اكتبر د-نوامبر گيلي از خدا كمك خواست . 4-كدام يك از اين اسامي اسم كوچك شاه جورج پنجم بود؟ الف-ادر ب-البرت ج-جورج د-مانويل گيلي اين سوال رو با پرتاب سكه جواب داد . 5-نام اصلي جزاير قناري واقع در اقيانوس ارام از چه منبعي گرفته شده است؟ الف-قناري ب-كانگرو ج-توله سگ د-موش صحرايي گيلي از خير يك ميليون دلار گذشت . اگر شما فكر ميكنيد كه از گيلي باهوشتر هستيد و به هوش او ميخنديد پس لطفا به جواب صحيح سوالات در زير توجه كنيد : 1- جنگ 100 ساله( 1453-1337 ميلادي) به مدت 116 سال به درازا كشيد . 2- كلاه پانامايي در كشور اكوادور ساخته ميشود. 3- انقلاب اكتبر روسيه در ماه نوامبر جشن گرفته ميشود. 4- نام كوچك شاه جورج البرت بود.(در 1936 او نام كوچك خود را تغيير داد.) 5- توله سگ . در زبان اسپانيايي INSULARIA CANARIA كه در فارسي به معني جزاير توله سگها است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:34 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوش بختی را از فرزانه ترین انسان جهان بیاموزد. پسرک چهل روز در بیابان راه رفت ، تا سرانجام بر فراز قلعه ای زیبا بر فراز کوهی رسید. مرد فرزانه ای که پسرک می جست ، در آنجا می زیست . اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس ، وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی را دید. تاجران می آمدند و میرفتند . مردم در گوشه و کنار صحبت میکردند، گروه موسیقی کوچکی نغمه های شیرین مینواخت و میزی از لذیذترین غذاهای بومی آن بخش از جهان ، آنجا بود . مرد فرزانه با همه صحبت میکرد ، و پسرک مجبور شد تا دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند. مرد قرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد ، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برای او توضیح دهد و به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه و کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد باز گردد . سپس یک قاشق چای خوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : علاوه بر آن میخواهم از تو خواهشی بکنم. همچنان که میگردی ، این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن درون آن بریزد. پسرک شروع به بالا و پایین رفتن از پلکان های قصر نمود و در تمام آن مدت ، چشمش به آن قاشق دوخته شده بود. پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت . مرد فرزانه پرسید : فرش های ایرانی درون تالار غذاخوری من را دیدی ؟ باغی را دیدی که خلق کردنش برای استاد باغبان ده سال زمان برد؟ متوجه پوست نبشت های زیبای خانه ام شدی ؟ پسرک شرم زده اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها دغدغه اش این بود که روغنی را که مرد فرزانه به او سپرده بود نریزد. مرد فرزانه گفت : بنابراین برگرد و با شگفتی های من آشنا شو آگر خانهء کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی. پسرک قوت قلب گرفت ، قاشق را برداشت وبار دیگر به اکتشافات قصر پرداخت. این بار تمامی آثار هنری روی دیوارها و آویخته به سقف را تماشا کرد. باغ ها را دید ، و کوه های گرداگردش را و لطافت گل ها را ، ونیز سلیقه ای را که در هر اثر هنری در جای خود به کار رفته بود. هنگامی که نزد مرد فرزانه بازگشت، هر آنچه را که دیده بود با تمام جزئیات تعریف کرد. مرد فرزانه پرسید : اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجایند ؟ پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است . فرزانه ترین فرزانگان گفت: پس از این بگانه پندی که میتوانم به تو بدهم : راز خوشبختی این است که همهء شگفتی های جهان را بنگری ، و هرگز آن دوقطره روغن درون قاشق را از یاد نبری . پ.ن: حالا اگه گفتی مرد فرزانه و کاسب و پسر قصه ی ما کیا هستن؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:0 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام الان تازه از تهران رسیدم. عجب امتحانی بود ها. ترسیدم جداً. سال دیگه مث خر باید بخونم. هیچی نتونستم بزنم. هنوز تو شوک ارشد موندم. زبان هاش هم سخت بود حالا بماند بقیه!!! ما بریم. فعلاً بابای |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 13:20 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
واسه اینکه اون مطلبم به قول حمیدرضا (یکی از بچه ها) دپ میزد، اینم یه سری عکس باحال و غیر دپ:
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 19:48 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
یعنی این عددها چی میتونه باشه؟
یه رمز؟ رمز موفقیت! یه شماره برنده! برنده جایزه بانک ملت؟
حالا اگه یه ۷۹۴ هم بهش اضافه بشه چی؟
آفرین به اونایی که نفهمیدن، چون دلیلی نداره بشه فهمید با این راهنمایی!!!
حالا چند تا چیز دیگه: نام خانوادگی - نام: دیدنده آرمان جنسیت: مرد سال تولد: ۱۳۶۴ شماره شناسنامه: ۷۹۴ نوع سهمیه: آزاد کد و نام رشته امتحانی: ۱۲۰۹ علوم کامپیوتر زبان خارجی: انگلیسی معدل مقطع کارشناسی: ۱۴.۷۸ تاریخ فارغ التحصیلی: ۰۶/۸۶ نوع معلولیت: !!!!!!!!!!!!!!!!!!۱ فکر کنم ذهنی باشه نه؟ منحصراً علاقه مند به شرکت در المپیاد علمی و دانشجویی: (یعنی چی؟) پرونده: ۵۹۶۷۲۵ حوزه امتحانی: دانشگاه علم و صنعت ایران
حالا اگه کسی تونست بگه اون شماره چی بود؟ آفرین. یه شماره بازنده. خفنه نه؟ راستی! اول بیسکویتش رو بخورم یا اول آب میوه اش رو؟ سیا که میگفت: "با هم بخور خره!!! بیشتر حال میده." من برم لااقل این یه روز مونده به کنکور رو بشینم بازی کنم تا ذهنم از فضای این شش ماه درس خوندن بیرون بیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخی. بیچاره دوست غولم. پارسال این موقع چقدر شبیه اسکول ها شده بود!!! بنده خدا الان مدیره ها. اونم یه مدیر خفن. راستی شادنه. این Manager چی شد پس؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 19:32 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
● سماع خیزاب ها ترا به باد نخواهم سپرد. که از سلاله خونی , نه خاک و خاکستر بیا به رود بپیوند اگر هدف دریاست. * ترا به باد نخواهم سپرد. بیا به رود بپیوند, که رود راه گریز از من است در دل ما , و استحاله خودخواهی و خودی خواهی ست. * کدام پنجره باز است؟ کدام پنجره در شهر مردگان باز است, که انتظار چنین رخنه کرده در دل من. کدام گوش چنین تشنه است؟ که رسته باز پیامی به خشک گاه لبم . مرا که می خواند؟ که راز دار و رسن می کشاندم سر کوی. و از لب شمشیر , که زنگ می سترد؟ صدای صیقل شمشیر , باور من را , به خون می آلاید , صلای تهنیت است. * شب است . شبی همه بیداد. به ماه و آب نگه کن , نماز را بشکن. و روزه را بشکن. پیاله را بشکن. شکست را بشکن. شکست نیست شکستن , سکوت را بشکن. شکن شکن بشکن پای کوب بر من و ما. سماع رقص جنونت تبرک است بیا. بیا که آینه از دوری تو گریان است. * بیا ز راه مترس , اگر چه در پی هر گام , چنبر دامی ست. و راه ها همه مختومه اند بر سر دار. بیا به اشک بپیوند , جوی باریکی ست, سپس به رود , اگر در هوای دریایی. * شب است. در بدری , پشتوانه شب پیر. نقاب پشت نقاب است. شکنجه پشت شکنجه. دریچه پشت دریچه. میان پنجره هرگز کسی نکاشت ترا. که شب شوی , شب بی رنگ انتظار شوی. * نبند پنجره را. به پرده رحم مکن. که پرده ها همه دیوارهای تزویرند. به پشت پنجره بسته انتظار مکش . شکن شکن بشکن. چشم های پنجره را. بیا ز راه مترس. بیا و گمره باش. سماع رقص جنونت تبرک است بیا. مهار کردن نیرو خیانت است بیا. بیا , که مرد می رود از دست در نهفتن ها. چو آب در مرداب. و در نهفت نیام , چه تیغ ها که فلج گشت در کف من و ما. * صدای سلسله و بند و دار می آید. بیا. بیا به اشک بپیوند جوی باریکی ست, سپس به رود , اگر در هوای دریایی. پی نوشت: این شعر رو لیلی نیکو نظر نوشته بود. خیلی سعی کردم کپی نکنم ولی واقعاً نشد!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 20:1 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
ن سکوت خویش را گم کرده ام لاجرم در این هیاهو گم شدم من که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم ای سکوت ای مادر فریاد ها ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو در راهی داشتم چون شراب کهنه شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شکفت تو مرا بردی به شهر یاد ها من ندیدم خوشتر از جادوی تو ای سکوت ای مادر فریاد ها گم شدم در این هیاهو گم شدم تو کجایی تا بگیری داد من گر سکوت خویش را می داشتم زندگی پر بود از فریاد من |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 17:12 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||