|
|
|
|
|
«طناب را دور گردنت بیانداز.» این جانی جنایتی مرتکب شده بود. خب این کاریست که جانی ها می کنند، کارشان همین است! بگذریم. او را نزد پادشاه بردند تا وی جانی را به سزای عملش برساند. شاه به او گفت: «می توانی میان اعدام و مجازاتی که پشت آن در آهنین بزرگ و سیاه و ترسناک در انتظارت است، یکی را انتخاب کنی.» جانی فوراً اعدام را برگزید. هنگامیکه طناب را در گردنش می آویختند، پرسید: «کنجکاوم که بدانم پشت آن در چیست؟» پادشاه خندید و گفت: «بامزه است، من همه ی شما را با همین انتخاب روبرو می کنم و همه تان طناب را انتخاب می کنید!» جانی فوراً پرسید: «خب پشت آن در چیست؟» و در حالیکه به طناب اشاره می کرد اضافه نمود: «مطمئناً من چیزی به کسی نخواهم گفت!» پادشاه لحظه ای درنگ کرد و گفت: «آزادی.... اما به نظر می رسد که آدم ها آنقدر از ناشناخته ها می ترسند که بلافاصله طناب دار را انتخاب می کنند!!!» خیلی وقت ها ترس نمی گذارد به جایی که باید بروی، بروی. ترس مثل یک سد عمل می کند. بیشتر اوقات باید به آخر طناب برسی تا بالاخره وسوسه شوی که ترست را کنار بگذاری و دنبال نا آشنا و ناشناخته بروی و تغییر کنی. به یاد داشته باش. اگر پیوسته همان کاری را بکنی که تمام عمر می کردی، به همان جایی می روی که تا به حال رفته ای. پس.....
این قسمتی از کتابی است با عنوان «شاد باش، لعنتی!» نوشته دکتر کارن سالمنسون و به ترجمه ی رویا منجم که نشر کتاب مس اونو منتشر کرده. الان بار دومه که دارم میخونمش. یه بارم تو تابستون خوندمش. بار اول واسه خنده و تفریح و مسخره کردنش براش وقت گذاشتم. الان برای این می خونم که لازمش دارم و خودشو به من اثبات کرده. به همه تون توصیه می کنم یه بار امتحاش کنین. قول می دم خوشتون میاد. نیومد بیارینش برام من پولشو میدم!. ناقابله! فقط چهل و شش هزار ریال وجه رایج مملکت! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:19 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
... باز هم می خوانم،
قطعه ای از سهراب، در پس کوچه ی تلخ دو نگاهم به کسی، که مرا می خواند.
باز هم می بینم، که تمام بشریت به صدایی از درد، بر سر یکدگران می کوبند.
آی ای شب به سحر بیداران، چه نشستید که در ساحل تنهایی یک خویش تنی از خودتان، در هوای سحری، که بدان دل دارید، یک نفر می خیزد، تا به خودتان آرد.
نیست حتی نفسی همراهش، یا هوایی که دلش خوش باشد، به هوایش، یا که حتی سخنی، که بگوید وقتی، که دلش تنگ دیاریست که در آن همه ی شاپرکان، "دوستی" می خوانند.
لیک در پرده ی پایان نمایش وقتی، که تمام دگران بر سر وی می کوبند، یک نفر می خواند، شاید از سهراب است... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 0:42 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم
که من نسیم حیات از پیاله میجویم عبوس زهد به وجه خمار ننشیند مرید خرقه ی دردی کشان خویشینم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 20:4 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
آخه چقدر همه اش من سلام کنم؟
ای بابا.......... خب حالا سلام کلی تر تا آدم تو دنیا هستن. البته کلی تر تر تا هم دیگه نیستن! از بین این همه که یا هستن یا نیستن، کلی تاشونو ما نمیدونیم کی هستن. ولی خب کلی تاشون رو هم میدونیم! از بین این کلی تا، مقادیر متنابهی شونو نمیشناسیم. ولی خب مقادیری رو هم، اِی، میشناسیم. از بین این مقادیر مذکور، دقت کن! مذکر نه مذکور!!!!! آها، بیشتریاشونو خوب نمیشناسیم. ولی خب یه معدودی رو هم خوب میشناسیم. از بین این خوش شناس ها، یا به قولی -در علوم ریاضیات- خوش تعریف ها، برخی موجود میباشند که همون بشناسیشون بسه. خوب و بدش رو خدا عالمه. برخی رو باید بهتر شناخت. برخی رو نباید بهتر شاخت!!! برخی رو باید تا ته شناخت. حالا میگی چرا؟ هان؟......... نمیگی؟ خب نگو............اصلاً شما چرا وارد حریم خصوصی مردم میشی برادر/خواهر من؟ هان؟........... میگی؟ آباریکلا...........حالا شد. چی میگفتم؟ آها. چرا باید خوب شناخت؟ یه سری آدما خوراک این هستن که بهشون لطفا کنی. هم خودشون لذت میبرن، هم تو. دلیل؟ شعور نهفته در باطن شون!!! یه سری هم هستن، ببخشید تشریف دارن که تنها کاری که میشه باهاشون کرد معامله اس. حالا شما حماقت کن، غلط کن، ......... نوش جان بفرما!!!!!!! یه بار به این آدمما خوبی کن، از درون مهربونت لطف خارج بنما. منتظر باش تا چی ببینی!!! طرف تا آخر عمر فکر میکنه وظیفه جنابعالی ایراد الطاف عالیه به ایشونه!!! حالا هرچی بهش میگی: بابا،، من اون بار یه حالی دادم بهت. اشتباه کردم. ببخشید. خواستم حسن نیت نشون بدم. چی میگه؟ آباریکلا!!!!!!!! بوق زدی باید سوار کنی. میپیچونی؟ نمیشه! فر میدی؟ راه نداره! دودر میکنی اساسی؟ آقا جان سه ریلی طرف بسته اس!(اصطلاح تخصصی بروبکس اسنوکر باز!!! برو تحقیق کن یاد بگیری!) جواب نمیده. بیخیال رفاقت چندین و چند ساله میشی با این مضمون که: ................................................(بی ادبی نباشه!!!) مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان. بعد قرنی یهو میبینی رف بهت اس ام اس زده که: بذار از روش بنویسم بهتره: تو این دنیا یه دوست خوب ارزشش خیلی بیشتر از همه چیزه!!! و تو با اون قلب مهربونت باز خر میشی که: نه. مث اینکه آدم شده. خوب شده . دلش برام تنگیده. یاد ما کرده. همین مرا بس است!!! پا میشین میرین یه قهوه میخورین با هم. سریع فامیل میشه باز. من: .................................. اون: .................................. من: .................................. اون: .................................. من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اون: میشه؟........................ من: والا............................. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 21:41 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
بس که دیوار دلم کوتاه است هر که از کوچه ی تنهایی من میگذرد به هوای هوسی هم که شده سرکی میکشد و میگذرد... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 7:1 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
....... ....... و اینگونه بود که جهان به تعادل رسید، اونم از نوع نسبی اش! قبلش؟ کسی نمیدونه. حالا؟ همه در حالت آنتروپی شدید به سر میبرن. بعضی وقتا زور میزنیم -من که میزنم شما رو نمیدونم- که به ثبات و تعادل برسیم برای مدت اندکی. اما دریغ از اندکی. هی زور میزنیم هی زور میزنیم هی زور میزنیم بابا آخه من چه ...ی بخورم؟ . . . . و حالا پس از اندک زمان بسیار مدیدی، این زورها جواب میدهد. و ما متعادل میشویم. خدا به خیر بگذرونه. اون وقتی که ثبات روحی نداشتیم اون جوری بود. حالا که داریم چه بلایی قراره سرمون بیاد نمیدونم؟!؟! یکی برام دعا کنه. امیدوارم اون اتفاقی که نباید، نیافته. امیدوارم؟ راستشو بخوای نیستم. احساس میکنم همونه.... کمککککککککککککککککککک |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 21:33 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||