|
|
|
|
|
پیش نویس: بارالها، پروردگارا، برای سلامتی دوست بی نامم که به ... میشناسمش هزاران هزار صلوات بی در و پیکر نذر. خوبش کن! .) درود ۱) دیشب حوالی ۲۱:۳۰ نوشتن مان میآمد. لیک زآنجایی که الکترونیکی ترین ابزار نگارش در "اون یکی خونه" همانا کاغذ کاهی و خودکار بیک آبی میباشد، موکول نمودیم به صبح درون متر. باشد تا ابلهان نگویند: «ننویسه میپره!». عاقلان دانند . . .! پی نوشت ۱) - دنیا پر است از دو چیز: هیدروژن و ابله! ۲) ظاهراً مد شده ملت به یه چیزی گیر میدن و همه چیزا رو به همون یه چیز بند میکنن و گیر میدن و divert میکنن. البته نه از اون لحاظ. منظورم مرتبطه آقا جان! از این رو و به لحاظ موارد شدید امنیتی-اطلاعاتی، صبح علی الطلوع و شاید حتی من الطلوع –طرفای ۵:۳۰- و همزمان با صدای زنگ موبایل –همراه عزیزم که در تمام مراحل زندگانی یار و مشوق و ....- که برام آهنگ «آخه دختر، نیلوفر، چرا میکنی کل کل . . .» رو فریاد میکشید، به این نتیجه رسیدم که «ما نیز گیر میدهیم زین پس!» لذا به مبحث عمیقاً فلسفی Déjà vu درگیر شدیم و با اکثریت آرا –یک به صفر به صفر- آنرا تصویب نمودیم. باشد تا مشت محکمی بر دهان آمریکای زمین خوار . . . ببخشید جهان خوار باشد. زین روی از امروز، همذات پنداری میکنییییییییییییم. پی نوشت ۲) - نگو تو هم فکر میکردی همزاد پنداریه که... - آهنگ موبایل خز نباشه خب بیدارت نمیکنه خب. - فیلمی با همین نام با بازی دنزل واشینگتن رو ببینین، گرچه کاملاً به بحث نامرتبطه! - اطلاعات بیشتر رو در سایت سازمان سنجش بینایی کشور بیابید. ۳) به سیر و سلوک میپردازیم و به بینش میرسیم، کما عرفا. میدونی عرفا یعنی کی؟ همونایی که وقتی به شد اسکل میشیم و چت میزنیم باهاشون همذات میپنداریم. پی نوشت ۳) - برای سلامتی روح امام و سایر شهدا (! امام شهید شد نه؟) تو اون دنیا صلوات! ۴) و آنگاه که می قندیلیدم –طرفای ۶:۰۰ که بازم علی ال و من ال اش رو بیلمیرم- صحنات فجیعی رو شاهد بودم. خوب ملت جوگیری هستیم ها خوووووووب. تو اون سرما تو صف لبنی جات! چنان که گویی صف پمپ گازه یا پمپ بنزین نشتی داره و ملت با ۱.۵ لیتری حمله ور شدن! پیرزنی پتو به دور خود پیچیده به درب یارو نگران بود! نگرانم پیش از اجلش شیر خود یا نه! جدی اینقدر خفنیم؟ پی نوشت ۴) - بابا فرهنگ لبنیات!!! ۵) فلش بک: در همان حال نذار یا نزار یا نضار یا شایدم نظار –خب تو املای سوم دبستان اینو دیگه یادم ندادن! چیکار کنم؟- و با زمزمه ی «بشین رو پام حیوونی . . .» مصمم شدیم تا القاب متفاوت خود را یونیک سازی نمائیم. به این کار البت استاندارد لی هم میگن ظاهراً. لذا زین پس به جای واژگان (نا)محجور یا (نا)مهجوز زیر از واژه برگزیده فرهنگستان که در انتها اومده یوز کنین! - دیندین ها: مژ اخگری - دیم دارام: معین اسپریچو - ان آقا نامهربون: احمد پسر - بفرمائین: آقای اسدالهی - RMI(با تلفظ آرمی البت): رض یا همون lady May اسبق! - ببم جان: یه رض دیگه، این بار امیر رض یا به قول قزوینیه آقای رضوی - مردک: سجاد دات اف - و بسیاری دیگر که در اون مجال نگنجد و واژه جایگزین: «آقاهه» پی نوشت ۵) - باشد که تغییراتی را شاهد باشین! - مگه تو میشناسی که میخندی؟ هان هان هان! - یوز همان use میباشد ببم جان! پی نوشت: - دلم میخواد تو یه بیست و چند ساعت، بشینم و تمام فیلمای Tim Burton رو پشت سر هم و به ترتیب ساخت ببینم. باشد تا سیر پیر شدن این بزغاله دستم بیاد! علی الخصوص این جدیده Sweany Todd - والا . . . با اون نوناشون! - چقد نوشتم ها! آخرین بار که این همه نشتم سر امتحان مدیریت بود! - اگه غلطی سوتی ای چیزی دیدن غر نزنین خب میدونین از کی بیدارم؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:21 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود
--------------------------------------------------------------------------------------------------- آگهی + یه ذره پول داخل کشوی میز + صداش قشنگه + چه آلبوم بهتری + آدمو سگ بگیره ولی... ==>
--------------------------------------------------------------------------------------------------- واقعاً جای برخی خالی نمود. احسان هم خوب بود. یه ذره هول شده بود ببم جان. وزارت کشوره دیگه، خاتمی رو هم گرفت یه بار! --------------------------------------------------------------------------------------------------- حالا چرا این همه سیاه و سپید؟ کسی خبر نداره مدتهاست که منطق فازی در مکان منعقد شده؟ خاطرات تو رو، چه خوب چه بد hack میکنم! --------------------------------------------------------------------------------------------------- بدرود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 12:37 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا شده تو یه لحظه تمام چیزایی که باهاشون ذهنتو ساختی فرو بریزن؟
حالا بی جنبه بازی در نیار اگه یه لحظه بشه دو ساعت هم اتفاقی نمیفته! این اتفاق میتونه برا خیلیا بیفته ولی نه برا هر کی. پس اگه شده بدون که خفنی! یا حتی اگه الان که خوندی فکر میکنی که شایدم بشه. این اتفاق میتونه با شنیدن یا خوندن یه جمله بیفته: "و خدا دریا را ساخت، و خاک را و انسان را، و انسان لامپ را و جامعه را، ... و خدا را" یا با دیدن یه فیلم خیلی خفن، فیلمی مثل Matchpoint "دقیقاْ همون جایی که باید ببازی می بری و برعکس" یا مثلاْ فیلم امشب سینما ماوراء: زنی در زمستان فیلمی درباره ی نظریه ی کوانتومی سیر در طول زمان یا مثلاْ سریالی از آدمی مثل حاتمی کیا که منو برگردوند به نظریات تناسخی زمان ملاصدرا که تمام بهشت و جنم و برزخ و دنیا و همه چیزای دیگه یه جا هستن و قالب موجودات توشون با هم متفاوته چیزی شبیه کنستانتین -مورد علاقه ی منه این لا مصب اینقدری که برای قسمت دومش طرح فیلم نامه هم نوشتم!- حالا من چه کنم با این پایه های ویرانه ذهنم آنگاه که نیازشان دارم برای ساختن پلی به سوی آینده ای که تنها خودم را از روی رود سرگردانی عبور نخواهد داد. بلکه شاید مسیری باشد برای تمامی آنهایی که دوستشان دارم و برای کمکشان همآره آماده ام. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:31 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
شعر یک خاطره است، روزی از تنهایی شب تاریک هجوم، شب بی فردایی شعر تصویر من است، من بی روزن و کوک پس چرا سرد و خموش، پس چرا خلوت و پوک؟ شعر من می داند، همه ی فردا را نام یک همسایه، نامه های ما را شعر من می دارد، تک تک ثانیه ها با هم و بی تدبیر، گرم بودن ها را شعر من شیرین است، من که شیرین گفتم پس چرا تلخ نمود، به که غمگین گفتم؟ شعر من از چه سبب، تو چنین گشتی پس؟ سخنی با من گوی، شعر پائیزی گس پس صدایت به کجاست؟ تو که فریاد منی تو که در عمق دلم، سایه ی یاد منی چه خروشت طوفان، و کلامت تدبیر من که خوش می گویم ت، پس چرا هستی پیر؟ تو خودت گفتی که، گم شدن کم داری حال خود می گویی، که نوشتن داری! آن چه در تو کم و من، کمتر از تو دارم عشق نبود دلبند، در دلم بس دارم ولی آن چیست که من، خود من نا دانم؟ پس کجا از کی و کِی، پرسم این نادانم؟ آه دیدم او را، تکیه بر قلبم زد کیست این آشفته، که جوابم یابد؟ قلم از کف دادم، تا که رخ دیدمش آه دل کجا رفت مرا، بی کلامی ناگاه؟ حس من بس نیک است، و چه شیرین شعرم مگرش گس یابی، تو هنوزم شعرم!؟ به دل من که نشست، می نویسم ش به یاد یاد او که گذری، بر دلم زد خوش باد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 11:23 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||