تبليغاتX
ناتمام تنها
انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص
پیش نوشت:

0. که چی؟
دلم میخواد،
وبلاگ خودمه.
ای بابا!

1. افتخار دادین خواهر رضوانه!
بخونیم کارای شما رو هم اگه آدرس بدین!
نظر لطف شماست.

2. حالا که اینطور شد بازم شعر میگم، هم برای صفر و هم برای یک!


متن اصلی:

من دلم میخواد
دوستی را بتوانم که کنم
پر رمق پر پر و بال
تا توانیم که سازیم یکی کلبه ی سبز
بر درش شاخه ی بید
همه دیوار دلش سنگ عقیق
که بگوید به تمام آن مسافرهایی
که شب است و همه شان در راهند
باز خواهد بودش
درب و آغوش رفاقت تا صبح
تا بگویند به هنگام رسیدن در شهر
خانه ای را دیدیم
بر درش شاخه ی بیدی و به دیوارش یک قطعه ی شعر:
«خانه ی دوستی ما اینجاست»


پس نوشت:

0. ندا میگیرم میزنمت ها!
تو...
پایه ی بحث؟!؟!؟!
حتماً
سی ثانیه باهات بحث کنم مردی بنده خدا
تو برو برای سیما کیف بخر و اینا!!!
نوبت من هم میشه ببم جان!

1. خیلی باحاله ها!!!!
یکی یادم بندازه جریان خدا و اینترنت رو بگم براتون لطفاً!
سر جریان کنکور همه چی یادم میره جدیداً!!!
برام 2آ کنین
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:34  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

پیش نوشت:
خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت
خیلیا این روزا میگن «نمی فهمیم چی نالیده میشی»
این در حالی است که روزهایی رو یادم میآد که عده ای در میان-طبقه ی عمران
برای خوندن داستان کوتاهم کلاس های ریاضی و فیزیک عمومی یک و دو فر می دادن
خب من چیکار کنم
من عوضی شدم
شماها عوض
یا بالعکس!!!
تعارف که نداریم
یا نخونین
یا مثل رضوانه بپرسین خب!

متن اصلی:
امروز دیگه شعر نمی نویسم
نه از خودم نه از دیگری
مطمئن باش سجاد

امروز پیچوندم رفتم اون خونه
کلی حس نوشتنم اومد
هم شعر
هم شعر پاره
هم درد دل
هم یه سری کوفت دیگه
رفتم دنبال کاغذ
-پیشترها گفته بودم اونور امکانات ندارم فقط کاغذ هست و خودکار-
چشمم به یه کتاب خورد روز میز
بازش کردم
این زیری ها رو دیدم
خشک شد هر چی تو ذهنم و وجودم بود
ترجیح می دم خفه شم تا خودتون ببینی

«عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است»
«عشق به وطن حادثه نیست، ضرورت است»
«عشق به خدا ترکیبی است از این دو»
...
«عاشق، یاغی است، اما یاغیان بزرگ اصولی دارند»
«زیبایی یاغی گری در حفظ همین اصول است»
از کتاب «یک عاشقانه ی آرام» اثر نادر ابراهیمی

پی نوشت:
0. گاهی با خودم خلوت میکنم، و اونوقت ها است که می گم به خودم:
«خدایا، حس می کنم گاهی که اون بالاها خبری نیست، با خودت می گی بذار یه کرمی به این آرمانه بریزم بینم چه می کنه. نکن دیگه آخه خدا جون من مگه به تو کاری دارم که اینقدر انگول می کنی ما رو. بشین خدایی تو بکن بذار ما هم آدمی مونو بنمائیم!!!!»
1. چرا همه اصول گرا شدن. مخصوصاً نادر ابراهیمی. اونم تو مسأله ای مثل عشق!!! بابا یه ذره مولانا بخونین بعد کتاب بنویسین خب!
2. سرم درد میکنه برای بحث. تا میام بحث کنم، یا آلیس میگه شام تموم شد الان میندازنمون بیرون، یا رضوانه می پیچونه میره، یا . . .
3. درد می پیچه تو سرم. چرا تموم نمیشه آخه. یکی به این بگه دست از سر من بر داره. حرف منو گوش نمی کنه. ظاهراً آدمایی که از استرالیا میرن رمانی پارسی به کلی یادشون میره!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 22:1  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

نیست باید گردید

زین همه هستی سرد

زین همه شربت تلخ

زین همه بود نبود

 

می پسندم بهتر

نیست بودن ها را

چون که بینم همه ی هستی این آدمکان به رعیت برده

زندگانی ها را

درد بر پیکرشان بنشسته

هم چنان رنگ به چوبی که زند مردک نجار به میزی که بسازد با عشق

 

حادثه بیش و کم از دامنشان رخت چنان بر بسته

که فراموش نمودند که گاهی شاید بایدشان چیز جدیدی به سرشت

از میان همه ی این همه از همهمه ها

هم نشاط و شعف و شور نمی شاید یافت

و نه رنگین صدفی

که گذاریش کنار سند تنهایی ات

روی آن طاقچه که آینه خوش بختی ات

روز و شب مرگ و نگون بختی صدها زن و مرد

بر تو عریان سازد

 

از میان همه ی این غم و درد

لحظه ای شاید باید

که توانیم بسازیم غریوی و خروشی بر لب

تا که سازد ما را

موجی از بیراهی

و گمانم که برد موج، دلم را آنجا

که خدا می خواهد

 

شایدم نیست چنین

موج، موج رفتن

شاید اصلاً باید

که فرو بنشستن

شاید اصلاً باید

که سکوتی بی مرز

شاید اصلاً باید

که نباشد موجی

و خدا میگوید

در خفا با ابلیس

نیست باید گردند

سرد کن هستی شان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 22:40  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |