تبليغاتX
ناتمام تنها
انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص
درود

پیش نوشت:

تمام آنچه را که بود و نبود گفتم
گفتم میفهمی؟
گفت میفهمد
ولی . . .
ای کاش . . .

متن اصلی:

یه کتاب دیدم اونروز به اسم هفده داستان کوتاه
بعضی هاش روی من که تأثیر گذار بود.
چند تاشون رو انتخاب کردم که براتون بذارم شما هم ببینین.
باشد که رستگار شویم!
این اولیشه:

«من یک سنت پیدا کردم . . .»

روزی پسربچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمان باز، سرش را به سمت پایین بگیرد؛ به دنبال گنج!

او در مدت زندگی اش 296 سکه ی یک سنتی، 48 سکه ی پنج سنتی، 19 سکه ی ده سنتی، 16 سکه ی بیست و پنج سنتی، 2 سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.

دربرابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچگاه حرکت ابرهای سپید را برفراز آسمان، در حالیکه از شکلی به شکل دیگر درمی آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید درخشان و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزیی از خاطرات او نشد.

پسر بچه در فقر شدید مرد!


پس نوشت:

0. لابد!

1. اینو داشته باش پوزت بخوره:

امکان ندارد بتوانیم آن چیزی نشویم که سایرین می بینندمان!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:49  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود

پیش نوشت:
چرا بعضیا تا این حد احمق می باشند؟!؟!


متن اصلی:
0. عجب روزی بود ها!
1. کلی درگیر کارای یونی بدم
بی شعورا میخوان زوری زوری منو فارغ کنن
عمراً
رفتم یه تکدرس گرفتم که نفهمن از کجا خوردن!
حال این بانو ظهیری فرد رو گرفتم تا بره باگ های سامانه ی آموزشش رو بگیره دیگه برای من ادعاش نشه!
2. مامااااااااااااااااااااااااااااان
عجب شرکتی بود
پوزم خورد
در حد آرزو بود کار کردن اونجا
خیلی خوف میباشند!
امروز رفتم مصاحبه
داده پردازی ایران
دهنم سرویس نموده شد طی مصاحبه
ولی فکر کنم من هم پوزش رو زدم
هر چی سؤال پرسید من حرف خودمو زدم
آخرش هم کلی راجع به پروژه ازش اطلاعات کسب کردم
بنده خدا
آخه برادر
شاید من ستون پنجم شرکت رقیب باشم
تمام آمار معماری پروژه رو برام ریخت رو میز!!
3. و همچنان این ترافیک اتوبان بود که ما را به انعقاد الهی رساند

پس نوشت:
گاهی فکر میکنم شاید اینا اینقدرا هم احمق نیستن و دارن خودشونو به خریت میزنن
که من دست از سرشون بردارم. تو چی میگی؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:1  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود

پیش نوشت:
خسته شدم از دست این دست بندهای نامرئی

متن اصلی:
خب مگه بده
بذارین من بدبخت هم یه بار یه پست گزارشی بنویسم
امروز رفتم دانشگاه برای کارای تکدرس که این ............ دکتر علی محدث خراسانی بازم بدقولی نمود و سر قرارش حاضر نشد

بعد با علی و سجاد رفتیم آزمایشگاه برای نمونه گیری خون برای پارسای کوچولو
آخه پارسا مشکل مغز استخوان داره و نیاز به پیوند
متخصص آز زنگ زد بابای پارسا برای هماهنگی و فهمیدیم که دبی و دنبال ویزا هستن
برای اون کشور دشمن
همون امپریالیسم
همون جهان خوار
دیدی دکتر
دیدی محمود
بازم ما رو دور زدن
بازم نذاشتن این جوونای لایق ما مغز استخوون رو خودکفایی کنن!
خاک بر سرشون
تازه ویزا رو هم مثل آب خوردن میدن که ملت برن اونجا برای درمان
من و تو که میدونیم اگه ارسا اینجا میموند و خدای نکرده ... بهتر بود
تا حالا که رفته اونور و خوب میشه
واقعاً که!!!
بذار برگرده
دوتایی میریم با باباش حرف میزنیم برگردن و مغز استخوونای این حرومی ها رو پس شون بدن
خوبه؟
تو خودتو ناراحت نکن که اقتصاد مملکت دست دستان پر قدرت توئه!
آره ببم جان
اصلاً خودم برای مغز استخوون خودکفائی میکنم
بذار برم بازار برگردم
میگم بچه ها جمع شن و با هم بسازیم
یه بسته هم میفرستم به کاخ ریاست جمهوری -آخ ببخشید دفتر نهاد ریاست اسلامی جمهوری- برات که داشته باشی شبا قبل خواب بوسش کنی بخوابی
برا روحیه ی دوره ی دومت خوبه

بعدشم رفتیم با سجاد برای دوره های آموزشی هلال احمر
ابلها مگن بعد اعید اونم از نوع اگه خدا بذاره!
خب بز پخته
بیشترین سوانح نیازمند امدادگران منطقه ای تو عید اتفاق میافته
من چی بگم به شماها
فقط بلدن ریش بذارن

از بس اعصابم خرد بود رفتم سه چهارم پول تو کیفمو کتاب خریدم
تا چشم یکی در بیآآآآآآد

پس نوشت:
زهر مار
خنده داره؟
یه بار خواستیم بریم بهشت ها
باز این خدا نذاشت
حتماً من باید برم پیش جنیفر و آنجلینا
خسته ام کردی خب!

بدرود
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:10  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود

پیش نوشت:
قبول دارم که شاید هیچ ربطی نداشته باشه ولی خب کاریشم نمی شه کرد!

متن اصلی:
می گشایم چشمانم را
باز تمام بسته اند
تمام شان
تمام آنهایی که می بینند و گمانت می دهند که این کوری مسری است
خیره می شوم به شان
می بندند
می بندم
می گشایم
هنوز بسته اند
آیا پیش از من گشوده اند
خسته شدم از این پرده های سکوت
از این لحظه های خودم
. . .
ولی نه
اشتباه نکن
نه از فکر هر شب تو
نه از این آینه
این تمام قد نما
این دوست بی آلایش
این راستگو
. . .
شبی دیگر را هم
تمامش را
پشت پنجره ها سر می کنم
تا شاید روزی آید که به دیدار رسم
. . .
تب دارم
تب جنون
. . .
ولی نه
بمان
برگشتی در کار نیست
بودنت آنجا مرا یقین فریاد است و برگشتنت درد سکوتی دیگر
خسته ام از این همه سکوت اطرافم
نه یکی است و نه دو
فریادت را از دور بیش پسند می کنم
تا
نگاه بی رمغ ات را تحمل از نیمکت روبرو
سحرم دولت بیدار به بالین نیآمد
بل
دولت بیمار آمد
دچار بود
دچار کوری
. . .
کم آوردم
تب دارم
دارم می سوزم
بسوزانم و برو
برنگرد
بگذار با جای تن سوختگی هایم بمانم و بمانم
خوشت باد آن خنده های زورکی و
نوشت باد آن باده های خواب آلود
. . .
برو و نظاره نکن سوختنم را
به خواب بزن خود را و ببند چشمانت را
تو نیز
همچون سایرین
قبول دارم که بهتر است
و آسانتر
و . . .

پس نوشت:
0. سجاد آخه من چرا اینقدر بدشانسم
اصلاً من دیگه برا هیچ کاری برنامه ریزی نمی کنم

1. سحر که به بالین آمد اون سحر نیست که
یکی دیگه است!

2. کوری از جنس ساراماگو
می ترسم بیداری رو بخونم!!!

3. من شمال می خوام
و
سمندریان
و
(بیییییییییییییییییب)
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 18:39  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود

پیش نوشت:
مدتها بود میخواستم طعمش رو زیر پوستم بچشم!

متن اصلی:
خیلی فرقی نداشت جان شما
در ضمن
جناب آلیس
با وجود لطفی که شما به خودمون داری،
نه داداش
اون مال اون زمانه
من هم آدرین نیستم!!!

بالاخره وقت کردم کارهای ادبی ام رو به صورت مجموعه در بیآرم
لینکش رو هم در یکی از قسمت های همین بلاگ گذاشتم
کدوم قسمت؟
من چه میدونم بابا
یادم نمیآد خب
مال بیست سی ثانیه پیشه ها!
میفهمی چی میخوای از من؟
خوشحال میشم بروبکس ادبی نظر بدن
در ضمن اگه خدا بذاره از این هفته که میآد میخوام جلسات هفتگی کانون شعر و ادب رو برم!
میخندی . . .
باید . . . داداش!

پس نوشت:
گویا
یا به قولی
آره خب!
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:40  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود
نه پیش و دارم و نه پس
از ارشد به منزل رسیدن را همانا مدتی در آرزو همی داشتمی
که ای کاش همآره آرزویی میماند و ما را عذابی الیم نمی نمود!
جاتون خالی گندی زدم "به ای نحو فجیعا" -عربیه بابا زور نزن!-
چی بگم خب؟
برو تا بعد
فعلن میخوام بخوابم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:12  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |