تبليغاتX
ناتمام تنها
انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص
درود

پیش نوشت:
خیلی بده که یه جوری فکر کنی
یا بهتر بگم یه جوری مطمئن باشی
بعد در عرض یک ثانیه
یا در طول یک ثانیه
یا هر کوفت و بعد دیگه ای
بفهمی
می گیری که؟
بفهههههههههمی!
که گند زدی با اون اطمینانت.

متن اصلی:
با سجاد و نوید و بتمن عزیز رفتیم به گردشی دو روزه در شمال کشور باستانی
چالوس
عباس آباد
رویان
نور
و
.
.
.
همین
بسی خرسند گشتیم!
ولی حیف . . .

پس نوشت:
حالا فهههههههههههههمیدی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:20  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود

پیش نوشت:
امروز اوضاع فرق داره. نیست مثل همیشه و هرگز.
باور نمیکنی؟
ببین:

متن اصلی:
تو بفرما به سرایم، یا بفرما به سر آیم
هدفم وصل تو باشد، چه بیآیی چه بیآیم

پس نوشت:
دیدی؟
حالا هی بگو «تو چرا حالت بده! بابا من حالم بد نیست خب!»
راستی:
«شب شراب نیارزد به بامداد خمار» رو کی گفته؟
طرف خل بوده بد به من میگید حالم بده؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 19:39  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

مدت زیادیه که دارم به این مساله فکر میکنم. نمیدونم حتی چجوری میشه گفتش!

بهتره با یه سؤال شروعش کنم:

«آیا داشتن الگو توی زندگی بشری خوبه؟»

اولین جوابی که به ذهن آدمای عادی میآد اینه که:

«اصلاً مگه بدون الگو هم میشه زندگی کرد!!!»

نگران نباشین.

نمیخوام طرز فکرتون رو عوض کنم یا بیخود و بیجهت وقت خودم و شما رو با زر مفت تلف کنم.

فقط یه سری چیزایی که اخیراً دیدم و خوندم و مینویسم. داستانهایی که مینویسم از کتابیه به اسم:«ده سؤال بی جواب» اثر دکتر محمدرضا سرگلزایی از نشر گل.

1. داستان کارگرها:

کسی در خیابان دو کارگر را دید که یکی زمین را میکند و دیگری آنرا پر میکرد! با تعجب پرسید: «چرا چنین کار بیهوده ای را انجام میدهید؟»آندو لحظه ای دست از کار کشیدند، نگاه کردند و با تعجب گفتند: «ما سه نفر بودیم، یکی میکند، دیگری لوله میگذاشت و آخری پر میکرد. مثل اینکه همکاری که لوله میگذاشت مدتی است رفته و ما متوجه نشده ایم!»

درسته.

همیشه نفر سوم نمیره، اونم بدون خبر دادن.

منم نگفتم میره برادر/خواهر عزیز من!

منظور من اینه که بد هم نیست هر از چند گاهی یه نگاهی بندازی ببینی طرف شاید مرده باشه و تو ندونی!

ولی حالا خودمونیم ها. جدی کارگر سوم نرفته؛ با خودت که تعارف نداری رفیق جان!

خب، این از بحث الگو، حالا بیاین به یه جنبه ی دیگه نگاه کنیم.

حالا بریم سراغ بحث مورد علاقه ی من در زندگانی؛ تقلید!

اینو هم بخونین بد نیست:

2. داستان گربه:

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبهی راهب ها مزاحم تمرکز آنها بود. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه میرسد، یک نفر گربه را پیدا کند و او را ته باغ به درختی ببندد.این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن معبد شد. سالها بعد استاد بزرگ درگذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا در هنگام مراقبه آن را به درختی ببندند تا اصول مراقبه درست باشد! و سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای درباره ی اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت!

فکر کنم برای اونایی که قراره سرشون رو بیآرن بالا و دنبال کارگر سوم بگردن، این داستان کافی باشه. اونایی هم که به جای استفاده از عقلی که خدا بهشون داده، اونو آکبد نگه داشتن تا اون دنیا تقدیم حوری ها و قلمان های عزیز کنن، همون چاله بکنن و پر کنن بهتره.

تا بعد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:35  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود

پیش نوشت:
بدم . . . بد
میفهمی؟
دلم یه دشت میخواد که بشه توش داد زد
البت میدونم اگه همین الان بذاریش جلوم، نمیتونم داد بزنم!
اونی که باید کمک میکرد رفته و اونی که باید میرفت عین ببعی زل زده بهم!
ای تو این دنیا که هیچی اش سر جاش نیست!

متن اصلی:
امروز شعر آخری رو که دیشب نالیده شدم مینویسم. امیدوارم خیلی اذیت نشین!


خسته ام از گفتن ای کاش ها، از ندیدن ها و از کنکاش ها

از تمام این اساطیر غریب، از خروش بانگ آگه باش ها

خسته ام از درد بی درمان خویش، از سرود شام بی پایان خویش

از فرو رفتن به اعماق جنون، از تلاش ساده ی یاران خویش

خسته از تردید یک لبخند دیر، خسته از اینکه وجودم هست پیر

از پری رویان بی سامان سست، از عبور این تن از میدان تیر

خسته ام از سایه های التهاب، خسته ام از نامه های بی جواب

خسته ام از خانه ی بی جنب و جوش، خسته ام از گونه های خیس آب

خستگی را تا کجا باید کشید، در پی این سایه ها باید دوید

این همه تصویر گنگ و پر ز درد، تا خود آیا می تواند آخر رسید؟

آه هایم تا به بالا می رسد، چشم هایم تا به فردا می رسد

دست سرد من درون جیب گرم، لیک سرمایش به دل ها می رسد

خسته ام، سردم، ز غم پر، خنده ام، زاری ام، دردم، فنا را بنده ام

گرچه فریادم همانا هست یاد، از سکوتی مرگبار آکنده ام


پس نوشت:

نمیدونم والا. چی بگم. نظر تو چیه؟

امیدوارم بخونه

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:18  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود

پیش نوشت:
0. چند روزیه که به دلیل دندون درد، قدرت خیلی از کارامو از دست دادم.
1. از اول سال نو برای بار سوم سالنامه نویسی رو آغاز کردم، به یاد روزهای قدیمی!
2. گاهی فکر می کنم بهتره یه سری کارا رو انجام بدم . . .
3. خب مگه نمیشه گاهی من هم شعار بدم. منو ارضا نمیکنه ولی شاید تو رو!

متن اصلی
شعار اول: موفقیت یعنی آغاز کار بیشتر
شعار دوم:
There are three kinds of peolple:
  1. They who watch things happen
  2. They who complain on things happen
  3. They who make things happen

شعار سوم: می خوام بازم داستان بذارم:

«قدرت کلمات»

چند قورباغه از جنگلی عور می کردند که ناگهان دوتا از آنها درون گودال عمیقی افتادند. بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی عمق زیاد گودال را دیدند، به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست و شما به زودی خواهید مرد.

اما دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دوستانش شد و دست از تلاش کامل برداشت. سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه ی دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه ی قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر میشد؛ تا ایکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟»

معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که سایرین او را تشویق می کنند.


پس نوشت:

تا بعد!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 9:15  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود

خیلی دلم سوخت
اولین ساکن کلبه ی الکترونیکی
نگهبان
ادیسه ی عصر نو
.
.
.
خیلی لقب داشت
ولی
خودش خواسته بود بعد از مرگش به نویسنده بشناسنش
چشم استاد
نویسنده درگذشت
آرتور سی کلارک
خدایش بیامرزاد
یادش به خیر
ترجیح می دم از افتخاراتش و کارایی که کرده نگم
فقط همینو بدونین که تو آخرین سالگرد تولدش سه تا آرزو داشت:
1. یافتن موجودات فرا زمینی
2. یافتن سوخت جایگزین و دوستدار محیط زیست
3. صلح در سریلانکا


 
+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 10:0  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود

پیش نوشت:
به گمانم حالا که پس از مدتی چند دارم این روزه ی سکوت رو، هر چند از روی اجبار، می شکنم، آن عده از دشمنان کور دل -پروردگارا ما را از شر این طرز تفکر دشمن تراشانه ی حاصل همخوابگی کمونیسم و دین نجات بده، آمین- . . .

متن اصلی:
راستشو بخوای نمی دونم چی باید بگم
بعد از دو هفته سکوت، هر چند مجازی اش، سخن گفتن کمی دشوار می نماید
آره
حتی برای من
من پرحرف
من همیشه پر از حتی چرت و پرت
که چی؟
جان هر کی دوست داری
. . .
نه
فقط نه
همین

پس نوشت:
0. بیخیال علی
1. هو، علی، این چه وضعشه؟ جمع کن بابا. کی تو رو اینقدر بیخیال کرده؟
2. علی . . . نه داداش، اون چرخه ی سینوسی تموم شد. دنبال بی خیالی نگرد که گشته ایم ما!
3. ؟!؟!؟!؟!؟!؟! این ذهن منه! هان؟ پر از سؤال!!! هاها . . . بچه شدی؟!؟! کاش پر از سؤال بود!
4. فقط یه چیز دیگه قبل از رفتن



یه سال دیگه گذشت، سالها هم مثل آدما هستن.
میآن و میرن.
حتی کبیسه هاشون!
هر سال هم می گیم این یکی خیلی برامون مهمه، خداا اینو به خیر بگذرون، این دیگه شوخی بردار نیست ها خدا جون . . .
اینو الان حافظ گفت:

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود            تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است            حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

در نتیجه به فرموده ی حضرت شیخ می رویم، آن هم شکم خالی!
باشد تا سالی پر می باشد، البته زان شراب روحانی، بلکمم دمی بیآساییم، زین حجاب ظلمانی.
پاک باد روزگارتان.
تا سالی دگر، ما را درود و شما را بدرود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:30  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |