تبليغاتX
ناتمام تنها
انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص
درود

پیش نوشت:
اینک که به امر خطیر نگارش مشغولیم، ساعت 1:15 بامداد می باشد
و بدانید و آگاه باشید که به چه سان این امر ما را مهم است که خواب شب و آرامش روز ز ما ستانده!

منتقد: کشته منو این کار فرهنگی ات
نگارنده: بیا اینو . . .

متن اصلی:
هفته ی پیش با آلیس قرار داشتم سر میدون مادر
تو مسیر تا اونجا یه ترانه جدید به ذهنم رسید
رسیدم به آلیس
بهم گفت: «کاش کاغذ خودکار داشتی، داشتم یه پست جدید میذاشتم!»
میبینیم تو رو خدا ما چقدر به اذهان یکدیگر نزدیکیم!
چه ربطی داشت!
حالا
براتون میذارم اون ترانه ی جدید رو:

نپرس ازم که تو چشات، شب ستاره روشنه
نپرس ازم، کِیا دیگه، ستاره چشمک می زنه؟
نگو چرا نمی دونم، که این شبا کار کیه
تموم دنیای منی، نذار دلم زنگ بزنه
نپرس ازم که وقت دلتنگی چرا سر نمی آد
نپرس ازم توی شبام، چرا ترانه کم می آد
ساز شکست دلتو، کوک نکن بار دیگه
نگو بهم من می دونم، فقط روزای ماتمم می آد
سکوت مبهم دلم، فقط صدای تو رو داشت
ترانه های بی کسی ام رو کی رو لبهای تو کاشت؟
نمی دونم نپرس ازم، دوباره باور ندارم
معنی دل سپردگی ات، کِی توی قلبم پا گذاشت

پس نوشت:
0. پست رو با «مولویه» می ذارم! مثل بقیه ی کارای دیگه ای که این روزا با صدای شهرام ناظری انجام میشه!
1. قراره که طرفای ساعت 5:30 بریم با سجاد و سیا و نوید دلی سمت دریاچه ی ولشت برای Camping! امیدوارم خوش بگذره!!!!
2. پریشب یعنی شب دوشنبه با افراد زیر رفتیم و نمایش «بیژن و منیژه» از دکتر محمود عزیزی رو در سالن اصلی تئاتر شهر دیدیم. لطفاً نرید برای دیدنش! پیشنهاد من «یادگار زریران» هستش از قطب الدین صادقی افراد این ها هستند:
  • نیلوفر و عماد
  • سجاد
  • سیاوش
  • آلیس
  • نسیم
از آن روی که اکنون ساعت 1:30 می باشد و بنده در حال گفتمان با دختر تنها، و کتاب «خیام و آن دروغ دلاویز» داره به من چشمک میزنه، آیا من پیش از اومدن بچه ها می خوابم؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:34  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود

پیش نوشت:
این نیز بگذرد برادر!

متن اصلی:
گویا نزدیک است
بار باید بربندم
چه بسیار دلم هوایش را کرده
یک ساحل پاکیزه
چند شیشه ای از نوشیدنی دلخواهم
تبری، کمک برای بر پا ساختن آتشی به شب هنگام
مجموعه ای از آلبر کامو، میلان کوندرا، موریکامی و کسان دیگر
بسته ای از سیگار محبوب Spring Water
شب و روز را سپری کردن

گویا نزدیک است
بار باید بربندم
چه بسیار دلخواهم است اینک
ملحفه ای که می بستیم به دو تنه ی درختان صنوبر
و تو برایم می خواندی از کوئلیو، که:
«نشانه ها را جدی بگیرید»
و من باور نمی نمودم
تو والکری ها را به صدای بلند می خواندی و من بانگ بر میآوردم که:
«سررسید دفتر روز است نه شب، عشق سودای شبانه است که دراز است و قلندر بیدار»
حال باز شناختم مقام صدایت را:
«آه که اینطور»

گویا نزدیک است
بار باید بربندم
«دست به قنداق نمی رود . . . روز به شب نمی نشیند»
دلم هوای نادر ابراهیمی را کرده
که باز گوید اسرار آن جمله اش را
که هرگز از ذهن پاک نخواهم نمود:
«فاصله ارتفاع صدا را تعیین می کند عسل!»
آه که چقدر دلم عسل را می خواهد
-سجاد جان، بابا، جون بچه ات بُل نگیر!-
و یا هلیا را!
شایدهم ماری را که با مورسوی بیگانه در ساحل می نشست

گویا نزدیک است
بار باید بربندم
«می گریزم از رسوایی، می ستیزم با تنهایی»
جام نوشینم بر لب، کجاست؟
مرغ شیدایی بودم
شاهد ناله ی حزین مردان و زنان بسیاری
اینک پیامی از صبا خواهم
لحظه ای آسمان را نگریستن
چهره ی ارغوانی اش بَر

. . .
گویا



پس نوشت:
0. این روزها عجیب سپری میشن.
امیدوارم!
شاید . . .
گرچه!
1. یک ترم آلمانی آموختیم. اینک دارنده ی مدرک می باشیم!
2. باز گشتم به آلبر کامو! چه بس نیکوست این مردک!
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:31  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود

پیش نوشت:

یواش یواش دوبار سعی کنین جدی بگیرین!

متن اصلی:

اینکه کمی زود دیر می شوم
اینکه کمتر سر می زنم
اینکه نگارشم نمی آید دیگر
اینکه هم داستانم همچنان در فصل سومش گیر نموده
و هم نمایش نامه ام در طرح پیش نویسش
اینکه اینجا هم دیگر بوی کهنگی افکارم را گرفته است
اینکه دیگر برای یک خاطره ی دور نمی گریم
اینکه این اینکه هایم هم دیگر از آن جنس همیشگی اش نیست
-گویا اینکه های چینی هم وارد بازار ایران گشته-
اینکه تمام این اینکه هایم را در یک راستا نمی خوانم دیگر
این ها هیچکدامش تقصیر تو نیست عزیز دل
مسئولیت همه شان را به دوش می کشم
دوش فراخ است و بار اینکه ها سبک
تنها اگر . . .

پس نوشت:

0. چه کنم با این همه غم؟

1. با رخصت از حضرت حافظ:
دوش در حلقه چشمان نگارم نظری کردم باز
همه تصویر نکویی بُد و آواز بهار

2. با عنایت به اینکه و آنکه و بار و مسئولیت و دوش و فراخ و بسیاری مسائل دیگر که گفتنش بنا بر مصلحت (چطوری سوده جان؟!) نیست و گویا باعث تخطیر (مصدر برای به خطر افتادگی مضمن) امنیت اسلامی-ملی می گردد و بنا به فرموده ی از ما بهتران گریزی جز اطاعت نیست، موارد زیر به عرض می رسد:
  • بنده ی کت بسته تمام مواردی را که در فرم اعترافات امضا نموده ام در کمال صحت و سلامت جسمی و روانی پذیرفته و سپس انکار و تکذیب می نمایم
  • تا اطلاع ثانوی، این جانب بدون حضور وکیلم سخنی نخواهم گفت و گویا قرار است حتی لب از لب نگشایم! این است فردای آن هایی که به قصد پناهندگی لب و دهان می دوزند. باشد تا عبرتی باشد برای آنانی که چشم و گوش بسته اند و در حسرت بستگی لب و دِهان!
  • احمد باطبی رو دیدین؟!
3. اینو روز پنجشنبه اضاف نمودیم:
دیروز عصر و شب رو با انضمام برادر امیر و مادرِ گرام در مکان آمفی تئاتر دانشگاه پلی تکنیک سپری کردیم!
جایی و زمانی که در آن:
  • برایمان جشن فراغت از تحصیل گرفته بودند!
  • بسی از دوستان و یاران قدیمی را دیدار نمودیم!
  • با اعتمادزاده -رئیس حراست دانشگاه- دعوا نمودیم!
  • لوح ستاندیم و پیکره ی میرزا تقی خان را، به یادگار از سالیانی که در آن مکان به مطالعت مشغول!
  • خرسند گشتیم بسی و خندان از چیزها!
  • دلگیر از چیزهای دگر!
  • یادواره های تصویری ستاندیم به شدت با اسباب های رقمی (همون دیجیتال) و نفتی (همون . . . نمیدونم همون چی!)!
  • خوش تیپ نمودیم به ایِ نحوٍ فجیعا!
  • بر تن کردیم آن لباس مرحوم، پور سینا را با آن کلاه گشادی که از آن گشاد تر بر سرمان نرفته بود تا به حال!
  • گفتیم و خندیدیم و با بسیاری سخن گفتیم که شاید دگر نبینیم شان، یا فرصتی برای سخن پیش نیاید!
  • موسیقی زنده به گوش جان سپردیم از نوع سنتی و مردم پسند (همون پاپ! البته نه مسیحی اش ها)!
  • . . . چه بگویم دگر که این یادواره به یادمان انداخت که دیگر به آرامی باید پیر شدن را در آینده به چشم انتظار بنگریم!
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:59  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |