تبليغاتX
ناتمام تنها
انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص
درود

پیش نوشت:

آلیس میگه: «این قالب نوشتنت رو عوض کن. چیه آخه پیش نوشت پس نوشت!»
میگم: «خب باید یه جوری نوشت که هم مثل بقیه نباشه، هم تمام کامپایلر ها بتونن run اش کنن. حالا درسته ما bytecode نداره کارمون و نمیشه رو interpreter ملت حساب کرد ولی میشه استانداردسازی که نمود!» نه؟

سجاد میگه: «گاهی اوقات ننویس. بدک نیست»
میگم: «چشم» و دو هفته نمی نویسم. یاد اون جریان قول احمدی نژاد برای نرفتن برق از این به بعد می افتم و تو دل به خودم و سجاد و تمام ملت ایران می خندم که گاهی باید اسم مون بره تو کتاب رکوردهای گینس!

متن اصلی:

مدتی بود می خواستم به تقلید یا حمایت یا هر کوفت دیگه ای از یه سری از دوستان وبلاگ نویس (آلیس میدونه که لزوماً اونهایی که می خونمشون دوستانم نیستن بلکه اون هایی که . . . بماند!) درباره ی اون موضوع «اگه می فهمیدی روز آخر زندگی ته چه کارایی میکردی؟!؟!» مطلبی بنویسم ولی بی خیال شدم. چون حس کردم این مطلب یه ذره خصوصیه و البته هیچ جذابیتی هم برای کسی نداره گویا که من در بیست و چهار ساعت نهایی عمرم چه غلطای آب داری میکردم.
تا دیروز که داشتم تو نوشته های امیر می گشتم (که همین جوری یافتمش!) و مطلبش درباره ی «پنج نفری که دلم می خواست جاشون بودم» رو دیدم و ویارش من رو هم گرفت
اما از اونجایی که من در پنج تن نگنجم و پنج تن در من بگنجند(!)، من ده نفر رو نام می برم. حالا چرا و اصلاً شما چه دلیلی داره بخونینش رو نمی دونم! فقط اینکه هیچ ترتیبی تو این اسم ها ندارم و همون جوری که به ذهنم اومد می نویسمشون!

  1. دکتر محمد مصدق: کاش فقط یه کمی . . .
  2. کوئنتین تارانتینو: آخ که این آدم چقدر خاصه! البته نه از اون خاص هایی که همه میدونن یعنی چی. این رو اسامی زیر معنی اش رو میدونن: سجاد، آلیس، عماد، نیلوفر، ندا و شاید حامد و مهسا. البته دارم سعی می کنم به نسیم هم بفهمونم که خاص بودن یعنی چی!
  3. اسکار شینلدر: به یه جمله از مهدی احمدی اکتفا میکنم: «یعنی واقعاً میشه یه آدم این همه دل بزرگی داشته باشه!»
  4. یوستین گوردر: اون مغزت و میخوام لامصب!
  5. جورج اورول: جهان به تو بدهکاره! منتها هنوز خودشم نفهمیده!
  6. کریس دی برگ: اگه بدونین چقدر دلم میخواد رکورد بیشترین بارگزاری و شنیدار برای یک آهنگ دوزبانه در دنیا مال من بود! Lady In Red و نمونه ی اسپانیولی اش: La Dama De Ayer
  7. شهرام ناظری: «نرگس خمار او، ای که خدا یار او»
  8. کوین اسپیسی: چرا این آدم تو انتخاب فیلمنامه هاش اشتباه نمیکنه؟!؟! من که موندم از دستش چه کنم!
  9. میلان کوندرا: دوباره رفتم تمام کتاباش رو از بالای کمد آوردم پایین. بعد از «جهالت» و چهارباره خوانی «ژاک و اربابش» دوباره دلم هوای «والس خداحافظی» رو کرد. چراملت های کوچیک این همه شاعر و نویسنده ی بزرگ دارن! (اشتباه نشه. این جمله از من نیست. از یه دیپلمات آلمانیه! یا فرانسوی! نمیدونم)
  10. سلیمان نبی: همیشه مشکل من این بوده که پشه ها روزا کجا میرن. خب دوست داشتم سلیمان بودم و یکی شونو خفت میکردم و می پرسیدم کدوم گوری میرن روزا!
پس نوشت:

چرا بعضی ها فکر میکنن خیلی زیادی زرنگن؟! حتماً دیدین بعد از فعال شدن امکان انتقال حساب تو ایرانسل ملت برا خاطر چند تا پنج هزار تومنی چجوری عین اسب دروغ میگن و میخوان سر هم رو کلاه بمالن؟ به جان خودم نباشه جان شما این یه جور بیماریه که ما مردم رو گرفته. اگه یه روز دروغ نگیم یا پو.... بازی درنیاریم شب خواب مون نمیبره! آی که این وجدان درد عجب درد بدیه ها نه؟

افزونه:

این شانس رو داشتم دیروز که اولین پست یه دوست جدید که هنوز نشدیم با هم رو توی بلاگش بخونم.
از دوستای آنالی اکبری هستش گویا، به نام دنیا در بلاگی به نام «قبیله ی مغزهای کرم خورده»
امیدوارم پست های آینده اش هم به همین میزان پست اولش به دلم بچسبه.
در ضمن یه پیشنهاد. حتماً پست آخر آنالی رو بخونین. این بشر هم نمونه ی یه آدم خاص هستش. البته ندید میگم ها!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:49  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

درود

پیش نوشت:

1. به دیدن یک بیمار رفتن را به زیارت مردگان مرجح دانم
گویا بیمار را امیدی برای باز دیدن دارم

2. پیشنهاد سرآشپز برای کسانی که اعتقاد دارن باید از اون مغز آکبند، گاهی، حتی برای یکبار در زندگی استفاده کرد، یا لااقل درش رو باز کرد:
«خیام و آن دروغ دلآویز» به نگارش هوشنگ معین زاده
البت با اعتقادات نویسنده و نگاشته ها موافقت ندارم ولی به نظرم برا شروع تفکر مورد مناسبیه!
آدرس برای دریافت توی بخش پیوندهای روزانه موجوده

3. اینو از سری چندتایی های نشر مشکی برداشتم، به نام «فرشته ها، مینی مال های رسول یونان»

گفت: «من فرشته ام!»
قاضی پرسید: «بالهایت کو؟»
گفت: «بال هایم را بریده اند!»
قاضی باور نکرد. نیشخند زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس محکوم کرد.
وقتی می خواستند به دست هایش دستبند بزنند،
ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند.
ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون دنبال ماده ای می گشت
که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد.

متن اصلی:

اگه میفهمیدی که دلم چقدر هواتُ کرده
اگه میفهمیدی که چقدر برام عزیز و مهم بودی و هنوزم هستی
اگه میفهمیدی که چجوری با شنیدن اسمت ته دلم هُری میریزه پایین
اگه میفهمیدی که چطوری با نبودنت هم عشقبازی میکنم
اگه میفهمیدی که . . .
.
.
.
اگه همه ی اینا و خیلی چیزای دیگه رو هم روی اینا میفهمیدی
هیچ اتفاقی نمیافتاد
چون با وجود اینکه همه ی اینا رو فهمیدی
میدونم که هرگز نمیخواستی من رو
در نتیجه
همون بهتر که نفهمیدی!


پس نوشت:

0. ولشت خوب بود. وولی باز هم کم!

1. به دیدن «حس پنهان» رفتم. گویا بهترین فیلم در حال حاضر روی پرده اس.
حامد بهداد عزیزخوب بود ولی نه عالی.
محمدرضا فروتن رو خیلی بهتر میدونم از این حرفا.
داستان، فیلمنامه، کارگردانی، موسیقی و . . . ریده بودن همه!
با اینحال و در راستای حمایت از اندک بارقه های فرهنگی سینمایی مملکت، ببینیدش.

2. «کنعان» در راهه! روی اون شرط میبندم! حتماً اون رو ببینین.

3. بازم چند روزیه اسکل شدم. نمیدونم چرا!
البت نه به شدت اون وقتا.

4. این هم به افتخار خودم و خودت و خودش و خدا و ریده مونی به نام زندگی و تمام اتفاقات اخیر و همه ی آدمایی که درگیر بودن، از حکیم عمر خیام گویا:
ابریقِ مِی مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من مِی خورم و تو می کنی بدمستی
خاکم به دهان مگر تو مستی ربی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:6  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |