|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: الان دارم از دانشگاه می نویسم. امروز از ساعت یازده که کلاسم با دکتر افشارچی تموم شد و بعد از ناهار و کمی درس خوندن برای آزمون GRE Subject پس فردا رفتم خوابگاه و خوابیدم. بعدش از طرفای پنج و نیم داشتم تو زنجان ول میگشتم تا همین نیم ساعت پیش که شام خوردم. کم کم داره از این خراب شده خوشم میآد. خدا به خیر بگذرونه آخر عاقبت منو تو این خراب شده! متن اصلی: آغاز را فریاد زدم آن هنگام که در عمق چشمانت غوطه ور بودم ولی هر چه گوش سپردم صدایم را نشنیدم آنگاره بود که فهمیدم در آن عمق عزیز غرق شده ام زمانی نداشتم باید غریو قلبم را به گونه ای به گوش جانت می رساندم آخرین نفس هایم را در سینه محبوس کردم و از عمق جانم نام عزیزت را فریاد بر آوردم چونان که آرش تیر را از کمانش رهاند فریادم از جان خارج کردم و اینگونه بود که عاشقت در آب سوخت پس نوشت: خیلی جدی نگیرین فقط چون می خواستم بنویسم نوشتم بعد از قلیون و شام زیاد قابلیت هام میآد پایین! افزونه ی بسیار مهم و خواندنی: در مورد پست قبلی و شاید حتی پست های قبلی ترش، گویا بین برخی خوانندگان محترم چو افتاده که آرمان یکی از شخصیت هاست. حالا چه اصلی و چه فرعی. شایان ذکر است که گرچه این شخصیت ها واقعی هستند و به هیچ وجه زاییده ی ذهن خلاق نگارنده نیستند (!!!) ولی این بنده ی خفن هیچ نقشی تو این موارد مذکور نداشته ام؛ علی الخصوص پست قبلی با نام «داستان به این پیچیدگی ها هم نیست برادر». بدین وسیله به تمام خانم های محترمی که به نحوی با من در تماس اند اعلام میکنم که هیچ کدومشون باعث ترس من نشده اند و نخواهند شد و منظورم به هیچ کدومشون نبوده و نیست. از اونجایی که ممکنه نام بردن باعث دردسرشون بشه میبرم که خودشون بدونن و خدای خودشون!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 21:32 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: به مناسبت ماه مبارک رمضان (!!!) روزه ی سکوت اختیار نمودیم. باشد تا در این دنیا و آن دنیا و فی ما بین و هرکجا که باشیم و نباشیم، انفاس از ما رضایت داشته باشند. - سوره ی چیز؛ آیات اون و بعدیش! متن اصلی: - پرونده اش رو بستم. - به همین زودی؟ چرا آخه؟ تازه یه ماه نشده بود که دوست شده بودین! - دیگه دیگه! - مرگ. یعنی چی؟ درست حرف بزن بینم دردت چیه؟ - هیچی بابا. خب زوری که نیست. حس کردم با من راحت نیست اصلاً. همه اش اضطراب داشت. می خواست زود بپیچونه بره. - خب پس اصلاً واسه چی میومد؟! - شاید خجالت می کشید بگه. یا تعارفی بود. میدونی که . . . به واسطه ی اون دوستی که باعث آشنایی مون شده بود. خب با اون شاید تعارف داشت. - چرت و پرت نگو پیروز. هم من می دونم و هم تو که تو به این خزعبلاتی که داری بلغور می کنی یه اپسیلون هم اعتقاد نداری. پی سریع بنال بینم دردت چیه. - چی بگم والا. بابام هم همینو می گفت! - خب؟ . . . نمی خوای با من در موردش حرف بزنی؟ - نه بابا. این چیزا چیه میگی مرضیه. می دونی که با تو چقدر راحت ام. - پس یالا بریز بیرون که دارم از فضولی می میرم. - ببین مرضیه. تتا قبل از این یکی باید خودم رو جر می دادم تا طرف می فهمید که تو رابطه، مسائل جنسی هم مهمه. فقط قربون صدقه رفتن و این خزعبلات تیریپ لاو برداشتن نیست که رابطه رو جلو می بره. ولی ملت فکر می کردن من «بزن در رو» هستم. یا اینکه می خوام نابودشون کنم، یا بخورمشون. دیگه خودت درگیر داستان پروانه بودی میدونی دیگه. - آره. خب؟ - هیچی. این یکی راستی برعکسه بقیه بود. ازش ترسیدم. - پیروز . . . خاااااااااااااک بر سرت. ریدی! - می دونم! نتیجه گیری اخلاقی: همیشه این دخترا نیستن که گند می زنن به یه رابطه. پسرا کمترن ولی معمولاً اسهال هستن! نتیجه گیری بهداشتی: در یک رابطه ی خوب، پوشک MyBaby با چسب چیپ چیپ فراموش نشه! نتیجه گیری معنوی: انسان های تارک الصلات به درد لای جرز می خورن؟ آیا! نتیجه گیری سیاسی:حتماً به احمدی نژاد رأی می دهیم. زیرا لااقل می دانیم رأی ما یه جایی و یه جوری شمرده شده! حالا چه از قبل. چه از بعد پس نوشت: آخه کجای این مملکت یه چیزی به چیز بعدیش ربط داره که از من توقع دارین نتیجه گیری هام به متنم یا متنم به داستان های قبلیم یا داستان هام به شخصیتم یا هر چی ام به هر چی ام ربط داشته باشه؟ به قول مامان بزرگم: «مسلمونی هم خوب چیزیه!» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:43 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||