تبليغاتX
ناتمام تنها
انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص
درود


پیش نوشت:

خودم هم راضی نیستم.

نه از اینکه دیگه نمی نویسم؛

نه از اینکه یادم میره وقتی سر کلاس بودم و گوشی ام رو نبرده بودم سجاد بهم زنگ زده؛

نه از اینکه گوشی ام رو توی اتوبوس زنجان-تهران جا گذاشتم؛

نه از اینکه هی نیما میگه بیا برای این ایده یه Application Domain پیدا کن و من به ...؛

و نه از خیلی اینکه های دیگه ای که از شدت فاصله شون با من دارن تبدیل میشن به اونکه!


متن اصلی:

امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا، ولی مدت خیلی زیادی بود که به اندازه ی امشب حالم خوب نبود. دلیلش اصلاً این نبود که رفته بودم نیاوران؛ بلکه دلیلش دوستی بود که من رو به نیاوران برده بود.

امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا، ولی اگه هر روز دیگه ای بود، بعد از کلی موندن تو ترافیک مدرس و صدر و گم شدن تو قیطریه و دنبال «ناپولی» گشتن، و فهمیدن اینکه: «جناب رستوران منتقل شده به پاسداران!!!!!» یا با مغز می رفتم تو گوش کسی که ناپولی رو تبدیل به مبل فروشی کرده بود و یا تو دیوار کنار یکی از مبل هاش.

امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا،ولی امروز که بحث محسن بود، دیگه محسن و محسن Related ها برام از تمام زندگی ام مهم تر نبود. بلکه برام خودم و لحظه ای مهم ترین بود که داشتم ازش لذت می بردم. اونم تمام و کمال.

امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا،ولی نیگا کردن به یه تیکه ی کوچیک از اون شهر بزرگ از بالای بالکن سینما آزادی، منو بدجوری قلقلک داد. بحث اینکه رفتن خوبه یا بد، اینکه اعتراف کنم دلم برای این خراب شده ی کوچولوی بزرگ تنگ میشه و اینکه های دیگه برای عذاب آور نبود؛ بلکه شیرین بود و امیدبخش یه فردای خوب.

همیشه که تنهایی خوب نیست.

همیشه که رفتن و موندن قابل قیاس نیست.

همیشه که لذت یه فنجون قهوه ی داغ تو شیروونی کلبه ی جنگلی رو نمیشه با تمام دنیا عوض کرد.

همیشه که ...

ولی نه؛

همیشه نگاهی که امروز و امشب داشتم، نگاهی با چشمایی خسته؛ به چشمایی شاید خسته تر، خواب آلوده تر، ولی پر از انرژی و شور و هزار تا چیز دیگه رو حاضرم با تموم فنجون قهوه های دنیا، با تموم کلبه های دنیا توی تموم جنگلای دنیا، عوض کنم.

همیشه که رهایی بد نیست.

همیشه که انتظار و ترس قابل قیاس نیست.

همیشه که خداحافظی پیش از نیمه شبای تهران رو نمیشه کنج دیوار دل گذاشت، که شاید روزی تبدیل به درودی بشه.

ولی نه؛

همیشه خداحافظی ای رو که امشب داشتم، با دستایی پژمرده؛ به دستایی شاید پژمرده تر، لرزون تر، ولی پر از گرمای شومینه ی «بوکا»ی نیاوران رو حاضرم با تموم درود های دنیا تو تموم شبای دنیا تو تموم شهرای بزرگ و کوچیک دنیا عوض کنم.

میبینی؟

میگم که . . .

امشب یه جور دیگه ام!


پس نوشت:

گفتم که حالم خوبه.  باور کن!


پی اس(!!!):

این رو فراموش کردم. آلیس یه متنی نوشته به اسم «تولدت مبارک» که برای من خیلی لذت بخش بود خوندنش. نمیتونم قول بدم ولی امیدوارم اونقدر وقت داشته باشی که بخونیش و شاید برای تو هم لذت داشته باشه. من که دوبار پشت سر هم خوندمش!

در ضمن، حالا که بحث تولد شد؛ مینای عزیزم، با اینکه دیر شده ولی تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 23:32  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |