تبليغاتX
ناتمام تنها
انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص

گاهی اوقات این جمله رو به برخی از دوستام گفتم که: «سخت نگیر بابا. هرجوری بگیری بازم میگذره.» ولی چند روزه دیگه بهش اعتقاد ندارم.

البته که قبلاً داشتم و می گفتم.

ولی الان که دارم می نویسم و وقتی داشتم فکر می کردم که بنویسم، نداشتم و ندارم.

نمی دونم چرا.

نمی دونم اصلاً چی شد.

اصلاً امسال چی گذشت به من.

ولی واقعاً عجیب بود امسال.

یعنی مسخره بود بیشتر تا عجیب.

اصلاً نمی تونم درک کنم؛ نه خودمو، نه اتفاقایی که تو این یه سال برام افتاد، و نه تصمیم هایی که گرفتم.

فقط می دونم که بنا بر شواهد، فقط این من نبودم که امسال ریدم!

ظاهراً زندگی هم بد ریده بوده امسال.

خوب یادمه وقتی خیلی نزدیک بودیم که زمان تحویل امسال، داشتم به چه چیزایی فکر می کردم.

یادمه که اون روزا خودم رو خوش بخت می دیدم.

خوش بهت حس می کردم.

یعنی راستشو بخوای اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که سالی به این مزخرفی رو پیش رو داشته باشم.

برای همین هم بود که تصمیم گرفتم دوباره روزنویس هام رو شروع کنم.

رفتم و یه سررسید براش گرفتم؛ چون حس می کردم برای این روزای خوش بختی باید دوباره روزنوشتنم رو از سر بگیرم.

شاید فردا روزی بخونمش و یا به خونواده ام نشون بدم.

شاید بهشون بگم که یه روزایی از زندگی ام بود، روزای متوالی، که ازشون راضی بودم.

ولی دقیقاً از لحظه ای که شروع کردم به نوشتن، همه چیز شروع کرد به شروع به خراب شدن.

ببین؛ نمیخوام غر بزنم.

اصلاً از غر زدن همیشه بدم می اومده.

ولی باور کن خیلی بد بود.

روزنویس هام رو تعطیل کردم دیگه.

اینجا رو نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:46  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

پیش نوشت:


نمیدونم کبری یا صغری


متن اصلی:


یه مدتی هست که میخوام بنویسم

یعنی بهتره بگم یه مدتیهست که میخوام ننویسم

خسته ام

دست نوشته های روزانه ام رو هم ول کردم

همه اش شده بود خاطرات بد

شاید برگردم

شایدم نه


پس نوشت یکم:


هم کنسرت عصار خوب بود و هم کنسرت استاد ناظری معرکه

با اولی کلی خاطره زنده شد و کلی روحیه گرفتم

با دومی یکی از بزرگترین آرزوهای زندگی ام جلوی چشام اومد


پس نوشت دوم:

یونی خوبه

زندگی خوبه

همه چی خوبه

فقط منم که بدم

دارم به سالگرد تلخ ترین روزای زندگی ام نزدیک میشم

میدونم که بدون مشکلی میگذرونمشوم

ولی بازم ته دلم یه چیزی میگه: «آرمان. دارن میآن»


پس از پس نوشت:


خیلی جالبه

دقیقاً همون وقتی که فکر میکنم همه ی چیزای بد دارن تموم میشن

دقیقاً عصر همون صبح دل انگیز

یه جوری باید حالم گرفته بشه

که جاش تا سالگرد خاطرات بد شروع امسال که درون سال آینده می افته تیر بکشه

من جداً دیگه نمیدونم چی باید بگم

یعنی جداً بس نیست

به قول امیر: «آه ای خدای کلفت»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 7:36  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |