تبليغاتX
ناتمام تنها
انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص
این روزها آنقدر بدم که حد ندارد

همین ده روز پیش بود که فکر میکردم: «امشب که کروبی جلوی محمود رید،بدترین حال زندگیم خواهد بود»

همین پنج روز پیش بود که فکر میکردم: «عجب ساعت چهار و نیم صبح مزخرفی. آخه چجوری تا حالا 16 ملیون رأی آورده؟»

همین دو روز پیش بود که فکر میکردم: «اگه نتونم برم تهران که به درد هیچی نمیخورم»

همین الان دارم فکر میکنم که: «خاک بر سرم»


اونایی که بهشون گفتم این مملکت هرگز درست نمیشه: «من حق داشتم»

اونایی که بهشون گفتم این مملکت با اصلاحات فرهنگی-سیاسی درست میشه: «من زر میزدم»


اینو امروز صبح نالیدم:


و آنگاه که هزاران پرنده ی باران

تو را نوید آشیانه ای سرسبز میدهند

گوش به ندایشان بسپار و

تمام خود را بر وی تقدیم دار

که گویا این آخرین فرصت من و توست


حالم بده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:23  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |