تبليغاتX
ناتمام تنها
انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص

پیش نوشت: این نظر منه!


متن اصلی:

The secret of a good kiss,

is the girl's smile,

and the man's smell


پس نوشت:

خیلیا میگن برعکسه، ولی این نظر منه!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:30  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

پیش نوشت:

شمال هم رفتیم و برگشتیم، ولی بازم نشد!


متن اصلی:

تا حالا چند بار شده که یه ...ی بخوری و دقیقاً وقتی داره میره پایین بگی:

«ولی عجب ...ی خوردم ها. اه»


برای من بارهای زیادی اتفاق نیافتاده راستش، ولی اون بارهایی که افتاده، دقیقاً از طبقه ی نهم یا دهم افتاده و مستقیم هم افتاده وسط مغزم.

البته دوستانی هستند که لطف دارن به من و الان میگن:

«آخه تو اصلاً مغز داری که چیزی هم یک در هزار بخوره توش؟!؟!»


آقا یا خانمی که شما باشی، این دوستان چرت زیاد میگن، شما توجه نکن.


کجا بودیم؟!؟! . . . آها! آره خلاصه آخرینش همین امروز بود که دیگه تا دقایقی دیگه میشه دیروز.

خدا باعث و بانیش رو از همه ی بدی ها حفظ کنه، چون  برام خیلی عزیزه. شاید دلیلش هم همینه که خوردم، با اینکه می دونستم دو دقیقه بعدش به خوردنم معترف خواهم شد.


خلاصه که بعد این خوردن هام، همیشه به جای معده درد، دچار یه درد دیگه میشم، که اسم علمیش «پریود روحی» هستش و عوام الناس بهش میگن «چت مغزی». بازم در مورد اون دوستان علاقه مند به موضوعات مرتبط با مغز، شما رو ارجاع میدم به اونجا که شما خیلی آقایی/خانمی. بودی حالا! یه چایی در خدمت باشیم. . . نه به جون حاجی راه نداره، باید افطارو بمونی پیش ما . . .


ای بابا. مث اینکه بازم مونولوگ یه فیلم دیگه رو با این نوشته هام قاطی زدم. شرمنده دیگه. اینم از عوارض همین بیماری گاه به گاه بنده اس.


به هر حال، برام دعا کنین هم بعید می دونم افاقه کنه، چون مدت زیادیه با اون یارو بالاییه کل کل داریم و برای گرفتن حال من هم شده دعاهای خیرتون رو برعکس اجابت میکنه. لطفاً دعای غیر خیر همی نفرمایید که من امتحانش کردم، تیز تر از این حرفاس. سریع می گیره و مستقیم می کنه تو پاچه ام.


همه ی اینا رو گفتم که چی؟!؟!؟!

اگه گفتی؟

آها!

دیدی کم آوردی؟!؟!


پس نوشت:

به نظرت من  چیزم خله آیا؟!؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:0  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  | 

بدان زمان که شود تيره روزگار، پدر!
سراب و هستو روشن شود به پيش ِ نظر.
 

 

مرا ــ به جان ِ تو ــ از ديرباز مي‌ديدم
که روز ِ تجربه از ياد مي‌بری يک‌سر
سلاح ِ مردمي از دست مي‌گذاری باز
به دل نمانَد هيچ‌ات ز رادمردی اثر
 

 

مرا به دام ِ عدو مانده‌ای به کام ِ عدو
بدان اميد که رادی نهم ز دست مگر؟
نه گفته بودم صدره که نان و نور، مرا
گر از طريق بپيچم شرنگ باد و شرر؟
 

 

کنون من ايدر در حبس و بند ِ خصم ني‌اَم
که بند بگسلد از پای من بخواهم اگر:
به سايه‌دستي بندم ز پای بگشايد
به سايه‌دستي بردارَدَم کلون از در.
 

 

من از بلندی‌ ِ ايمان ِ خويشتن ماندم
در اين بلند که سيمرغ را بريزد پر.
چه درد اگر تو به خود مي‌زني به درد انگشت؟
چه سجن اگر تو به خود مي‌کني به سجن مقر؟
به پهن دريا ديدی که مردم ِ چالاک
برآورند ز اعماق ِ آب ِ تيره دُرَر
 

 

به قصه نيز شنيدی که رفت و در ظلمات
کنار ِ چشمه‌ی جاويد جُست اسکندر
هم اين ترانه شنفتي که حق و جاه ِ کسان
نمي‌دهند کسان را به تخت و در بستر.
 

 

نه سعد ِ سلمان‌ام من که ناله بردارم
که پستي آمد از اين برکشيده با من بر.
 

 

چوگاه ِ رفعت‌ام از رفعتي نصيب نبود
کنون چه مويم کافتاده‌ام به پست اندر؟
 

 

مرا حکايت ِ پيرار و پار پنداری
ز ياد رفته که با ما نه خشک بود نه تر؟
نه جخ شباهت ِمان با درخت ِ باروری
که يک بدان سال افتاده از ثمر ديگر،
که ساليان ِ دراز است کاين حکايت ِ فقر
حکايتي‌ست که تکرار مي‌شود به‌کرر.
 

 

نه فقر، باش بگويم‌ات چيست تا داني:
وقيح‌مايه درختي که مي‌شکوفد بر
در آن وقاحت ِ شورابه، کز خجالت ِ آب
به تنگ‌بالي بر خاک تنزند آذر!
 

 

تو هم به پرده‌ِ مايی پدر. مگردان راه
مکن نوای ِ غريبانه سر به زير و زبر.
چه‌ت اوفتاده؟ که مي‌ترسي ار گشايي چشم
تو را مِس آيد رويای ِ پُرتلالو ِ زر؟
چه‌ت اوفتاده؟ که مي‌ترسي ار به خود جُنبي
ز عرش ِ شعله درافتي به فرش ِ خاکستر؟
به وحشتي که بيفتي ز تخت ِ چوبي ِ خويش
به خاک ريزدت احجارِ کاغذين‌افسر؟
 

 

تو را که کسوت ِ زرتار ِ زرپرستي نيست
کلاه ِ خويش‌پرستي چه مي‌نهي بر سر؟
تو را که پايه بر آب است و کارمايه خراب
چه پي فکندن در سيل‌بار ِ اين بندر؟
تو کز معامله جز باد دستگيرت نيست
حديث ِ بادفروشان چه مي‌کني باور؟
 

 

حکايتي عجب است اين! نديده‌ای که چه‌سان
به تيغ ِ کينه فکندند ِمان به کوی و گذر؟
چراغ ِ علم نديدی به هر کجا کُشتند
زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟
 

 

زمين ز خون ِ رفيقان ِ من خضاب گرفت
چنين به سردی در سرخي‌ ِ شفق منگر!
يکي به دفتر ِ مشرق ببين پدر، که نبشت
به هر صحيفه سرودی ز فتح ِ تازه‌بشر!
 

 


 

 

بدان زمان که به گيلان به خاک و خون غلتند
به پای‌ْمردی، ياران ِ من به زندان در،
مرا تو درس ِ فرومايه بودن آموزی
که توبه‌نامه نويسم به کام ِ دشمن بر؟
نجات ِ تن را زنجير ِ روح ِ خويش کنم
ز راستي بنشانم فريب را برتر؟
ز صبح ِ تابان برتابم ــ ای دريغا ــ روی
به شام ِ تيره‌ی رودرسفر سپارم سر؟
قبای ديبه به مسکوک ِ قلب بفروشم
شرف سرانه دهم وان‌گهي خرم جُل ِ خر؟
 

 


 

 

مرا به پند ِ فرومايه جان ِ خود مگزای
که تفته نايدم آهن بدين حق
ير آذر:
تو راه ِ راحت ِ جان گير و من مقام ِ مصاف
تو جای امن و امان گير و من طريق ِ خطر!
 



۱۳۳۳

زندان ِ قصر
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:31  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |