|
|
|
|
|
پیش نوشت: نه تنها وقت نه تنها حال و حوصله نه تنها دل و دماغ و نه تنها خیلی چیزای تنها ولی جفت شده ی دیگه تو ذهنم رو دارم بلکه نه تنها دلم نمیخواست بنویسم این مدت رو و نه تنها الان هم دلم نمیخواست بلکه خماری بد دردییه!!! متن اصلی: مدتیه دارم فکر می کنم. می دونم برای خیلیاتون عجیبه، ولی باور کنین؛ من بازم دارم فکر می کنم. بعد از مدتها. در نتیجه اگه اونایی که منو می بینن، یا می دیدن، به این نتیجه رسیدن که کارهای محیر العقول انجام می دم، بهتره خودشون با زبون خوش منو ببخشن. چون در غیر اینصورت نمی تونم هیچ کمکی بهشون بکنم. فعلاً همین! پس نوشت: شما جدی نگیر از عوارض سفرهای استانیه الان می فهمم این مموتیه بدبخت گناهی نداره کلاً ساعت بدنش خراب شده مجبوره اشعاری از خودش سرایش کنه شما ببخشین افزونه ی فردا صبح نگارش: گندش بزنن. چرا نمیذاری یه ماه عین آدم زندگی کنم خب؟ دیگه داری حالمو بهم میزنی. اسم خودتو گذاشتی خدا؟ گمشو بابا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:54 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: شمال هم رفتیم و برگشتیم، ولی بازم نشد! متن اصلی: تا حالا چند بار شده که یه ...ی بخوری و دقیقاً وقتی داره میره پایین بگی: «ولی عجب ...ی خوردم ها. اه» برای من بارهای زیادی اتفاق نیافتاده راستش، ولی اون بارهایی که افتاده، دقیقاً از طبقه ی نهم یا دهم افتاده و مستقیم هم افتاده وسط مغزم. البته دوستانی هستند که لطف دارن به من و الان میگن: «آخه تو اصلاً مغز داری که چیزی هم یک در هزار بخوره توش؟!؟!» آقا یا خانمی که شما باشی، این دوستان چرت زیاد میگن، شما توجه نکن. کجا بودیم؟!؟! . . . آها! آره خلاصه آخرینش همین امروز بود که دیگه تا دقایقی دیگه میشه دیروز. خدا باعث و بانیش رو از همه ی بدی ها حفظ کنه، چون برام خیلی عزیزه. شاید دلیلش هم همینه که خوردم، با اینکه می دونستم دو دقیقه بعدش به خوردنم معترف خواهم شد. خلاصه که
بعد این خوردن هام، همیشه به جای معده درد، دچار یه درد دیگه میشم، که اسم
علمیش «پریود روحی» هستش و عوام الناس بهش میگن «چت مغزی». بازم در مورد
اون دوستان علاقه مند به موضوعات مرتبط با مغز، شما رو ارجاع میدم به
اونجا که شما خیلی آقایی/خانمی. بودی حالا! یه چایی در خدمت باشیم. . . نه
به جون حاجی راه نداره، باید افطارو بمونی پیش ما . . . ای بابا. مث اینکه بازم مونولوگ یه فیلم دیگه رو با این نوشته هام قاطی زدم. شرمنده دیگه. اینم از عوارض همین بیماری گاه به گاه بنده اس. به هر حال، برام دعا کنین هم بعید می دونم افاقه کنه، چون مدت زیادیه با اون یارو بالاییه کل کل داریم و برای گرفتن حال من هم شده دعاهای خیرتون رو برعکس اجابت میکنه. لطفاً دعای غیر خیر همی نفرمایید که من امتحانش کردم، تیز تر از این حرفاس. سریع می گیره و مستقیم می کنه تو پاچه ام. همه ی اینا رو گفتم که چی؟!؟!؟! اگه گفتی؟ آها! دیدی کم آوردی؟!؟! پس نوشت: به نظرت من چیزم خله آیا؟!؟! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:0 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
بدان زمان که شود تيره روزگار، پدر!
سراب و هستو روشن شود به پيش ِ نظر.
مرا ــ به جان ِ تو ــ از ديرباز ميديدم
که روز ِ تجربه از ياد ميبری يکسر سلاح ِ مردمي از دست ميگذاری باز به دل نمانَد هيچات ز رادمردی اثر
مرا به دام ِ عدو ماندهای به کام ِ عدو
بدان اميد که رادی نهم ز دست مگر؟ نه گفته بودم صدره که نان و نور، مرا گر از طريق بپيچم شرنگ باد و شرر؟
کنون من ايدر در حبس و بند ِ خصم نياَم
که بند بگسلد از پای من بخواهم اگر: به سايهدستي بندم ز پای بگشايد به سايهدستي بردارَدَم کلون از در.
من از بلندی ِ ايمان ِ خويشتن ماندم
در اين بلند که سيمرغ را بريزد پر. چه درد اگر تو به خود ميزني به درد انگشت؟ چه سجن اگر تو به خود ميکني به سجن مقر؟ به پهن دريا ديدی که مردم ِ چالاک برآورند ز اعماق ِ آب ِ تيره دُرَر
به قصه نيز شنيدی که رفت و در ظلمات
کنار ِ چشمهی جاويد جُست اسکندر هم اين ترانه شنفتي که حق و جاه ِ کسان نميدهند کسان را به تخت و در بستر.
نه سعد ِ سلمانام من که ناله بردارم
که پستي آمد از اين برکشيده با من بر.
چوگاه ِ رفعتام از رفعتي نصيب نبود
کنون چه مويم کافتادهام به پست اندر؟
مرا حکايت ِ پيرار و پار پنداری
ز ياد رفته که با ما نه خشک بود نه تر؟ نه جخ شباهت ِمان با درخت ِ باروری که يک بدان سال افتاده از ثمر ديگر، که ساليان ِ دراز است کاين حکايت ِ فقر حکايتيست که تکرار ميشود بهکرر.
نه فقر، باش بگويمات چيست تا داني:
وقيحمايه درختي که ميشکوفد بر در آن وقاحت ِ شورابه، کز خجالت ِ آب به تنگبالي بر خاک تنزند آذر!
تو هم به پردهِ مايی پدر. مگردان راه
مکن نوای ِ غريبانه سر به زير و زبر. چهت اوفتاده؟ که ميترسي ار گشايي چشم تو را مِس آيد رويای ِ پُرتلالو ِ زر؟ چهت اوفتاده؟ که ميترسي ار به خود جُنبي ز عرش ِ شعله درافتي به فرش ِ خاکستر؟ به وحشتي که بيفتي ز تخت ِ چوبي ِ خويش به خاک ريزدت احجارِ کاغذينافسر؟
تو را که کسوت ِ زرتار ِ زرپرستي نيست
کلاه ِ خويشپرستي چه مينهي بر سر؟ تو را که پايه بر آب است و کارمايه خراب چه پي فکندن در سيلبار ِ اين بندر؟ تو کز معامله جز باد دستگيرت نيست حديث ِ بادفروشان چه ميکني باور؟
حکايتي عجب است اين! نديدهای که چهسان
به تيغ ِ کينه فکندند ِمان به کوی و گذر؟ چراغ ِ علم نديدی به هر کجا کُشتند زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟
زمين ز خون ِ رفيقان ِ من خضاب گرفت
چنين به سردی در سرخي ِ شفق منگر! يکي به دفتر ِ مشرق ببين پدر، که نبشت به هر صحيفه سرودی ز فتح ِ تازهبشر!
□
بدان زمان که به گيلان به خاک و خون غلتند
به پایْمردی، ياران ِ من به زندان در، مرا تو درس ِ فرومايه بودن آموزی که توبهنامه نويسم به کام ِ دشمن بر؟ نجات ِ تن را زنجير ِ روح ِ خويش کنم ز راستي بنشانم فريب را برتر؟ ز صبح ِ تابان برتابم ــ ای دريغا ــ روی به شام ِ تيرهی رودرسفر سپارم سر؟ قبای ديبه به مسکوک ِ قلب بفروشم شرف سرانه دهم وانگهي خرم جُل ِ خر؟
□
مرا به پند ِ فرومايه جان ِ خود مگزای
که تفته نايدم آهن بدين حق ير آذر:
تو راه ِ راحت ِ جان گير و من مقام ِ مصاف تو جای امن و امان گير و من طريق ِ خطر! ۱۳۳۳ زندان ِ قصر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:31 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت، متن اصلی و پس نوشت همگی در یک کلام خلاصه می گردند: اعصابم خورده بعد از این همه روزه ی سکوت گرفتن تو اینجا و اونجا و همه جا بعد از تحمل کلی رنج بابت مسائلی بعد از تحمل کلی درد بابت مسائل دیگه ای و بعد از بسیاری تحمل های دیگه که شاید خودمم چیزی ازشون ندونم همین الان تمام تابستونم نابود شد درخواست ویزام رد شده و من بازم شکست بدی خوردم گند پس از نوشت: خب پشیمون شدم عجب روز گهی بود امروز هتل هم میگه پولتو پس نمیدم داداش برا خاطر یه مقاله ی لعنتی 700 تومن ناقابل رفت تو ماتحتم حالم شدیداً بده بیشتر از همه احساس تنهایی ای که دارم داره منو میکشه حسی که داره به دو سالگیش نزدیک میشه و من تا شروع می کنم به تنها نبودن، نمیشه چرا؟ نمی دونم گند به این زندگی خسته شدم از اینکه آدم خوبی باشم و هی ببینم که داره بهم فرو میشه از همه جا خدا اگه دستم بهت برسه! من می دونم و تو! راست میگی بیا بشینیم حرف بزنیم راجع به تمام گندایی که زدی تو این مدت آخه اینکاره نیستی دادا مجبوری؟ از ما بکش بیرون و در نهایت: من دچار خفقانم پس از نوشت تر: آرمان: حال منو می گیری، آره!؟ خدا: دو نقطه دی! آرمان: کوفت! خدا: دیگه قرار نشد تو جمع بی ادب بشی ها! حواست باشه اینای دیگه بفهمن پر رو میشن! آرمان: یعنی من اگه دهن تو رو سرویس نکردم نامردم! خدا: اِ! میگم ببند گاله رو! آرمان: آها . . . چیز . . . یعنی من اگه دهن تو . . . چیز . . . یعنی من اگه روی تو یکی رو کم نکنم نامردم! خدا: حالا بهتر شد. بریم برای دور بعد نمودن در پاچه ی تو! آرمان: برو ببینم تا کجا می خوای پیش بری!؟!؟! . . . آرمان: آااااااااااااااااااااااااااااااااااای مامان! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 14:54 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: دیرتر می نویسم که نگید جو نماز جمعه گرفته بودش. هرگز پشیمون نیستم از رفتنم. متن اصلی: شعری است شاهکار از دکتر علی شریعتی، دگراندیش دینی معاصر خدا بیامرز. ممنون از مینای فراست عزیز برای ارسال این شعر پريشانم، پس نوشت: پیشنهاد می کنم آلبوم جدید سهیل نفیسی به نام ترانه های جنوبی را افزونه: «دوست هنرمندم» ای به بهانه ی این شعر، متنی از دکتر شریعتی برام گذاشت که ترجیح دادم با شماها هم در میونش بذارم. اون فکر کرد شاید برای من جذاب باشه، من هم برای شما: «دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است: 1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است. 3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد» |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:0 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
آن كه بر در مي كوبد صداي من است خسته و خراشيده از كوه ها و بيابان هاي دور گذشته است صدايم را بشنو روزهاي بسيار است دراز كشيده ام در اين اتاق و موريانه ها را تماشا مي كنم كه بر اندام جوانم قدم مي زنند موشي در سرم خانه كرده و مغزم را مي خورد شب هاي بسيار است دراز كشيده ام در اين اتاق انگشتانم پوسيده كلمات بر لبم خشكيده تنها صدايم از دريچه گريخته است آن كه بر در مي كوبد از "من گرگ خيالبافي هستم" اثر الياس علوي |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:24 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها آنقدر بدم که حد ندارد همین ده روز پیش بود که فکر میکردم: «امشب که کروبی جلوی محمود رید،بدترین حال زندگیم خواهد بود» همین پنج روز پیش بود که فکر میکردم: «عجب ساعت چهار و نیم صبح مزخرفی. آخه چجوری تا حالا 16 ملیون رأی آورده؟» همین دو روز پیش بود که فکر میکردم: «اگه نتونم برم تهران که به درد هیچی نمیخورم» همین الان دارم فکر میکنم که: «خاک بر سرم» اونایی که بهشون گفتم این مملکت هرگز درست نمیشه: «من حق داشتم» اونایی که بهشون گفتم این مملکت با اصلاحات فرهنگی-سیاسی درست میشه: «من زر میزدم» اینو امروز صبح نالیدم: و آنگاه که هزاران پرنده ی باران تو را نوید آشیانه ای سرسبز میدهند گوش به ندایشان بسپار و تمام خود را بر وی تقدیم دار که گویا این آخرین فرصت من و توست حالم بده. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:23 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: . . . . . . . . . . . . همین بسه برای این دفعه! متن اصلی: آخ که اگه بدونی چقدر دلم گرفته الان. اصلاً دلیل اینی که الان اومدم دارم مینویسم همینه. هفته ی خیلی سختی داشتیم تو زنجان با نیما. جزئیاتش بماند. فردا تمام دوستام -اونایی که من بهشون میگم دوست، آشناها نه!- رو دعوت کردم برای شام و قلیون تو فرحزاد. شاید گشایشی بشه. بقول یه بنده خدایی: «تو هر چقدر اعصاب خرد کنی، به جاش این امیدواریت منو کشته!» کلاس آلمانی کرج امروز رو هم به دلیلی که به زنجان مرتبطه پیچوندم و تازه الانا رسیدم خونه. هم خسته ام و میتونم برم بخوابم و هم دلم میخواد برم شمال الان. تازه این ناله ی آلبوم محمد زارع هم الان داره بدترش میکنه. میدونم الان اگه بودی میگفتی: «خب مگه مرض داری ناله گوش میکنی؟» خب آره دارم! گاهی از خودم تعجب میکنم که در عین حالی که دیگه نمیکشم، بازم دارم میرم جلو! پس نوشت: جدیداً بجای کلید کردن به آلبوم «سرمه»ی شاهین علوی که دیگه حال تمام کسایی که عاشقش بودن رو هم داره بهم میزنه از دست من که بهش کلید کردم، خیلی زیاد تا دارم به «ریرا»ی سهیل نفیسی گوش میسپارم. در ضمن شاید این هفته منم سازم رو ببرم زنجان. گویا تابستون رو کلاً اونجاییم با نیما! پی اس یک(ظهر روز چهارشنبه): مقادیری از دوستانم گویا امشب نمی آن. دیشب هم خیلی سخت گذشت. پی اس دو(ساعت یک و چهل دقیقه ی پنجشنبه): تازه رسیدم از تهران؛ مسواک زدم و آن شدم. کسایی که امشب بودن: سجاد، سیاوش، نوید، نگار، مهرنگار، دانیال، ملیکا، مهدی، صبا، حامد، نیلوفر، عماد، امیر، اسی، نیما و صد البته خودم! امیدوارم به بچه ها خوش گذشته باشه. مینا که نیومد. آلیس هم. ندا هم! البته واقعاً هم انتظار نداشتم بیاد. یه ذره زیاد احساس تنهایی کردم با خودم؛ اونم با وجود تمام این دوستام. صبا اس ام اسی داد که بدترش کرد: «امیدوارم به تمام آرزوهای شب تولدت برسی» در حالی این رو خوندم که یاد آرزوی شب تولد پارسالم افتادم؛ یا بهتر بگم آروزی شب تولد پارسال و امسالم! فقط میخوام برم؛ همین. پی اس تمام: .......................... .................................................... .................................................... .......................... .................................................... .................................................... .................................................... .......................... .......................... اسی جان. اینا رو برای تو نوشتم. امیدوارم اونی رو که لازمه ازش استنباط کنی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:48 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
پی نوشت: خسته نشدی از بس دنیال معنی گشتی؟ ولش کن. به تو چه که معنیش چیه! اصلاً اگه بگم خودمم نمیدونم دست بر میداری؟ متن اصلی: ای دیگه چه وضعیه؟ بعد از 27 روز بازم چیزی ندارم بنویسم. آخه چیزایی که داره اتفاق می افته تو این ...ندگی من، نه تنها برای کسی از شماها جذاب نیست، بلکه به اکثرتون ربطی هم نداره! آره بازم خل شدم! که چی؟ وقتی نیستم که کسی شعور فهمیدنش رو نداره. همان به که خل باشیم و در اقلیت! باشد که بنگیرد و عبرت گیرید! پس نوشت: بینیم بابا دلت خوشه! افزونه: چند بار بگم؟ اصلاً تو الان اینجا چیکار میکنی؟ برو آنالی رو بخون، اه! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:22 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی اوقات این جمله رو به برخی از دوستام گفتم که: «سخت نگیر بابا. هرجوری بگیری بازم میگذره.» ولی چند روزه دیگه بهش اعتقاد ندارم. البته که قبلاً داشتم و می گفتم. ولی الان که دارم می نویسم و وقتی داشتم فکر می کردم که بنویسم، نداشتم و ندارم. نمی دونم چرا. نمی دونم اصلاً چی شد. اصلاً امسال چی گذشت به من. ولی واقعاً عجیب بود امسال. یعنی مسخره بود بیشتر تا عجیب. اصلاً نمی تونم درک کنم؛ نه خودمو، نه اتفاقایی که تو این یه سال برام افتاد، و نه تصمیم هایی که گرفتم. فقط می دونم که بنا بر شواهد، فقط این من نبودم که امسال ریدم! ظاهراً زندگی هم بد ریده بوده امسال. خوب یادمه وقتی خیلی نزدیک بودیم که زمان تحویل امسال، داشتم به چه چیزایی فکر می کردم. یادمه که اون روزا خودم رو خوش بخت می دیدم. خوش بهت حس می کردم. یعنی راستشو بخوای اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که سالی به این مزخرفی رو پیش رو داشته باشم. برای همین هم بود که تصمیم گرفتم دوباره روزنویس هام رو شروع کنم. رفتم و یه سررسید براش گرفتم؛ چون حس می کردم برای این روزای خوش بختی باید دوباره روزنوشتنم رو از سر بگیرم. شاید فردا روزی بخونمش و یا به خونواده ام نشون بدم. شاید بهشون بگم که یه روزایی از زندگی ام بود، روزای متوالی، که ازشون راضی بودم. ولی دقیقاً از لحظه ای که شروع کردم به نوشتن، همه چیز شروع کرد به شروع به خراب شدن. ببین؛ نمیخوام غر بزنم. اصلاً از غر زدن همیشه بدم می اومده. ولی باور کن خیلی بد بود. روزنویس هام رو تعطیل کردم دیگه. اینجا رو نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:46 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: نمیدونم کبری یا صغری متن اصلی: یه مدتی هست که میخوام بنویسم یعنی بهتره بگم یه مدتیهست که میخوام ننویسم خسته ام دست نوشته های روزانه ام رو هم ول کردم همه اش شده بود خاطرات بد شاید برگردم شایدم نه پس نوشت یکم: هم کنسرت عصار خوب بود و هم کنسرت استاد ناظری معرکه با اولی کلی خاطره زنده شد و کلی روحیه گرفتم با دومی یکی از بزرگترین آرزوهای زندگی ام جلوی چشام اومد پس نوشت دوم: یونی خوبه زندگی خوبه همه چی خوبه فقط منم که بدم دارم به سالگرد تلخ ترین روزای زندگی ام نزدیک میشم میدونم که بدون مشکلی میگذرونمشوم ولی بازم ته دلم یه چیزی میگه: «آرمان. دارن میآن» پس از پس نوشت: خیلی جالبه دقیقاً همون وقتی که فکر میکنم همه ی چیزای بد دارن تموم میشن دقیقاً عصر همون صبح دل انگیز یه جوری باید حالم گرفته بشه که جاش تا سالگرد خاطرات بد شروع امسال که درون سال آینده می افته تیر بکشه من جداً دیگه نمیدونم چی باید بگم یعنی جداً بس نیست به قول امیر: «آه ای خدای کلفت» |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 7:36 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: خودم هم راضی نیستم. نه از اینکه دیگه نمی نویسم؛ نه از اینکه یادم میره وقتی سر کلاس بودم و گوشی ام رو نبرده بودم سجاد بهم زنگ زده؛ نه از اینکه گوشی ام رو توی اتوبوس زنجان-تهران جا گذاشتم؛ نه از اینکه هی نیما میگه بیا برای این ایده یه Application Domain پیدا کن و من به ...؛ و نه از خیلی اینکه های دیگه ای که از شدت فاصله شون با من دارن تبدیل میشن به اونکه! متن اصلی: امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا، ولی مدت خیلی زیادی بود که به اندازه ی امشب حالم خوب نبود. دلیلش اصلاً این نبود که رفته بودم نیاوران؛ بلکه دلیلش دوستی بود که من رو به نیاوران برده بود. امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا، ولی اگه هر روز دیگه ای بود، بعد از کلی موندن تو ترافیک مدرس و صدر و گم شدن تو قیطریه و دنبال «ناپولی» گشتن، و فهمیدن اینکه: «جناب رستوران منتقل شده به پاسداران!!!!!» یا با مغز می رفتم تو گوش کسی که ناپولی رو تبدیل به مبل فروشی کرده بود و یا تو دیوار کنار یکی از مبل هاش. امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا،ولی امروز که بحث محسن بود، دیگه محسن و محسن Related ها برام از تمام زندگی ام مهم تر نبود. بلکه برام خودم و لحظه ای مهم ترین بود که داشتم ازش لذت می بردم. اونم تمام و کمال. امروز برای شاید دومین بار تو زندگی ام به خودم حسودیم شد. نمی دونم چجوری و چرا،ولی نیگا کردن به یه تیکه ی کوچیک از اون شهر بزرگ از بالای بالکن سینما آزادی، منو بدجوری قلقلک داد. بحث اینکه رفتن خوبه یا بد، اینکه اعتراف کنم دلم برای این خراب شده ی کوچولوی بزرگ تنگ میشه و اینکه های دیگه برای عذاب آور نبود؛ بلکه شیرین بود و امیدبخش یه فردای خوب. همیشه که تنهایی خوب نیست. همیشه که رفتن و موندن قابل قیاس نیست. همیشه که لذت یه فنجون قهوه ی داغ تو شیروونی کلبه ی جنگلی رو نمیشه با تمام دنیا عوض کرد. همیشه که ... ولی نه؛ همیشه نگاهی که امروز و امشب داشتم، نگاهی با چشمایی خسته؛ به چشمایی شاید خسته تر، خواب آلوده تر، ولی پر از انرژی و شور و هزار تا چیز دیگه رو حاضرم با تموم فنجون قهوه های دنیا، با تموم کلبه های دنیا توی تموم جنگلای دنیا، عوض کنم. همیشه که رهایی بد نیست. همیشه که انتظار و ترس قابل قیاس نیست. همیشه که خداحافظی پیش از نیمه شبای تهران رو نمیشه کنج دیوار دل گذاشت، که شاید روزی تبدیل به درودی بشه. ولی نه؛ همیشه خداحافظی ای رو که امشب داشتم، با دستایی پژمرده؛ به دستایی شاید پژمرده تر، لرزون تر، ولی پر از گرمای شومینه ی «بوکا»ی نیاوران رو حاضرم با تموم درود های دنیا تو تموم شبای دنیا تو تموم شهرای بزرگ و کوچیک دنیا عوض کنم. میبینی؟ میگم که . . . امشب یه جور دیگه ام! پس نوشت: گفتم که حالم خوبه. باور کن! پی اس(!!!): این رو فراموش کردم. آلیس یه متنی نوشته به اسم «تولدت مبارک» که برای من خیلی لذت بخش بود خوندنش. نمیتونم قول بدم ولی امیدوارم اونقدر وقت داشته باشی که بخونیش و شاید برای تو هم لذت داشته باشه. من که دوبار پشت سر هم خوندمش! در ضمن، حالا که بحث تولد شد؛ مینای عزیزم، با اینکه دیر شده ولی تولدت مبارک! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 23:32 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش از پیش نوشت: ببخشید که پیش نوشتم از متنم زیادتر و سنگین تره و پس نوشتم نیست! فقط می تونم بگم که توش فحش زیاد داره! پیش نوشت: قرار بود امروز و اینجا دروغ بنویسم. میخواستم ببینم خودم رو میتونم باهاش ارضا کنم یا نه. دلم نیومد. یعنی راستش پیش خودم گفتم: «که چی بشه؟! اونا که نمیدونن. خودت هم که میدونی!» آره خلاصه. اینی که کم می نویسم، یا به زغم بعضیا نمی نویسم -البته اونایی که منو نمیخونن اصلاً غلط کردن الان اینجان که ببینن کم می نویسم یا زیاد!- اصلاً به این دلیل نیست که وقت ندارم بنویسم و امتحانام زیاده و از این دلایل ابلهانه ای که چند جا دیدم! تنها دلیلش اینه که نه زیاد وقت فکر کردن دارم -و چون تا فکر نکنم نمی نویسم، در نتیجه نمی نویسم!- و نه زیاد حال نوشتن و نه اصلاً حال فکر کردن! وقتم رو پر میکنم با یه سری چیزا: با بچه های یونی می زنیم تو سر و کله ی هم! با بچه های غیر یونی میزنیم تو سر و کله ی هم! (دنبال لینک نگرد، مگه خودت پدر برادر نیستی؟!؟!) میرم bitefight و وقتمو می گذرونم! مقاله های مختلط دانلود میکنم و میندازم تو شومینه و سوختنشون رو قبل از خونده شدن به نظاره می شینم! مقاله هایی رو که دلم نمی آد بسوزونم، میذارم تو از این قاب پلاستیکیا و نگاشون می کنم هر روز صبح؛ و می خندم! صفحه ی گوشی W960i ام رو که مدام لکه میشه، با لباسم پاک میکنم. . . . و در کنار تمام این ها یه پروسس run میکنم که platform-free هستش و توش یا بهتره بگم روش به بدبختیای خودم زار می زنم! به هر صورت ببخشید. می بینین که وقت نمیشه بنویسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! متن اصلی از یه چیزی تو زندگیم حالم به هم میخوره. اونم اینه که همه چیز تکرار میشه برام. لطفاً بی اینی که بدونین دارم چی میگم نگین برای همه همین طوریه. منظورم من همه چیزه! یعنی آدمای چهار سال پیش دوباره الان میآن! میفهمی؟ راستش اینی که گفتم به خودی خود بد نیست، قبول دارم. ولی می ترسم؛ از یه چیز. یا بهتره بگم از یه کسی که اگه بیاد . . . وای! اگه بیاد بدبخت میشم. شبیه بازگشت لورد والده مورته برام. نمیتونم بگم نمیخوام برگرده و نمیتونم بگم میخوام. حالا فهمیدی چرا این تکرار خیلی مزخرفه؟ هر کی خواست بدونه کیا برگشتن بگه اگه صلاح بدونم براش میگم! هر کی هم خواست بدونه کیا ممکنه برگردن بگه ولی جوابشو نمیدم. (به این میگن آزادی بیان. غیر از اینه تعریفش؟!؟!) پی نوشت؟!؟!؟! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:35 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت، متن اصلی و پس نوشت (یصورت زیپ شده): مدت زیادیه که میخوام بنویسم، ولی دلایل زیادی و علتهای بسیاری جلومو گرفت. خیلی دوست ندارم در موردش حرف بزنم؛ اونم اینجا که شاید بهتر باشه کمی خوش روحیه تر باشم. فقط اینکه اتفتاقات خوبی برام نیافتاد. تو این مدت دیدیم که تاریخ تکرار میشه و اینکه چجوری تکرار میشه؛ یه سری اتفاقاتی که دقیقاً پارسال همین موقع افتاد و یه سری شرایط که دقیقاً پارسل همین موقع داشتم دوباره برام پیش اومد؛ البته نه کاملاً. ولی خب منو به یاد اون روزها انداخت، و روزهای خوب بعدش و روزهای بد بعد از اون روزای خوب. اکثر آدما و خاطرات اون دوره دوباره تو ذهن و زندگی ام شکل گرفتن از نو. در کنارش دانشگاه و دردسرهایی که پیش اومد هم مؤثر بود تا ماه خوبی نباشه. به هر حال گذشت، تمام اون چیزی که گذشت؛ با تمام یادگارهای خوب و بدش. منو هم تحت تأثیر خودش گذاشت؛ بهتره بگم مثل یه سیلاب از روی من گذر کرد. ولی من هنوزم همون جایی ایستادم که بودم. نه چندان استوار بودم تو این مدت ولی خودمو حفظ کردم از شر و خیر گذری. تا ببینیم که بعد از این چه پیش آید!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 18:11 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: سخت میگیرم جدیداً. واسه همین زندگی ام -به قول دکتر صالحی- چیپیده شده! متن اصلی: دیشب حرف های لیلا حاتمی را می خواندم که
از خاتمی خواست بیاید دیشب نوشته ی ابراهیم رها را میخواندم که
حرف های لیلا را به زبان دیپلماسی روز برای خاتمی ترجمه می کرد دیشب نوشته های ابطحی را می خواندم که درباره
ی کمپین حرف می زد دیشب به روزهای اول می اندیشیدم که شوق
انتخابات در ما و سید بود دیشب به روزهای وسط می اندیشیدم که سید
می گریست دیشب به روزهای آخر می اندیشیدم که سید را
در دانشگاه تهران مؤاخذه کردیم و بعدش کلی لذت بردیم لذتی که هیچ شرابی و قلیانی به ما نداد لدتی که از ته دل بود لذت جامعه ی مدنی ای بود که به سید غر می
زدیم چرا محقق نکرده ادش دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها (دیگران؛
به قول سریال LOST) بچه ها را از طبقه ی
بالای خوابگاه پرتاب می کردند و ما سید را خِفت دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها
فروهر و زنش را به بهشت هدایت می کردند و ما سید را خفت دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها
مختاری و پوینده را خفت می کردند و ما سید را! دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها
داشتند حتی قالیباف را اسکل می کردند و ما
در به در دنبال تک رأی برای معین بودیم دیشب به روزهایی می اندیشیدم که . . . روزهایی که روز بودند حتی شب های شان هم روز بود نور امید داشت نور امید به ابطحی، به معین، به نجفی،
حتی به روحانی! بلی همان روحانی که داشت بی صدا کارهای
پرونده ی هسته ای را به پیش می برد و ما اصلاً نمی دانستیم که تأسیسات هسته ای
یعنی چه! دیشب خوابم نمی برد دیشب اصلاً خوابم نمی برد دیشب حس وطن پرستانه ام بالا زده بود تا زیر گلویم و می فشردش دیشب می خواستم لیلا حاتمی باشم دیشب می خواستم ابراهیم رها باشم دیشب می خواستم محمد علی ابطحی باشم دیشب می خواستم محمد علی نجفی باشم حتی دیشب می خواستم خاتمی باشم تا به سید بگویم «سید جان، رحم و مروتت کجا رفته؟ بابا آخه چقدر ایتالیا؟ بسه دیگه. پاشو بیا خونه. اینجا همه منتظرن. آخه اون ها دارن بچه ها رو دوباره خفت می کنن. سید جان، به جان خودت نباشه، به جان بچه ها؛ حالا می فهمم چرا گریه کردی. آخه اگه خبر نداری بدون که ملت همه تو این مدت گریه کردن. سید جان، به جان خودت نباشه، به جان بچه ها؛ حالا می فهمم وقتی بهت می گفتیم اشک تمساح می ریزی توی دلت چه آشوبی می شد. آخه اگه خبر نداری بدون که ملت تو این مدت دل شون آشوب بوده. سید جان، به جان خودت نباشه، به جان بچه ها؛ حالا می فهمم که وقتی توی خیابون و بیابون و جاده عباس آباد-کلاردشت و ورودی یوسف آباد و کنار در ورودی وزارت کشور و همه جاهای دیگه می گفتیم سید ریده، چه شکلی می شدی. آخه اگه خبر نداری بدون که ملت تو این مدت همه به خودشون ریدن. راستش می دونم این حرفا فایده نداره. از چند ماه پیش خودمو گول می زدم که: سید منتظره اوباما رأی بیآره بعد بیآد. آخه مطمئن بودم عمراٌ نمی ذارن اوباما رأی بیاره. ولی از صبح چهارشنبه ی هفته ی پیش؛ دقیقاً یه هفته شده دیگه؛ دیگه دل تو دلم نیست. همه اش به خودم می گم اگه سید نیآد که بازم من خراب کردم! سید، اقتصاد رو بی خیال، پول نفت هم نمی خاد بیاری توی سفره ی مردم، روابط خارجی هم خودت بهتر از من بلدی، تازه اصلاً فکر منی که می خوام از این مملکت فرار کنم رو هم نکن، کاری هم به اشک های لیلا نداشته باش چون علی مصفا خودش بلده چجوری دلداریش بده و اشک هاش رو پاک کنه، به ایمانت هم کار ندارم چون به خودت ربط داره، یادته که تو دلم بهت گفتم سید ایمان ما رو به بازی نگیر! اصلاً کاری به هیچ چیزیت ندارم، حتی به اشن که اگه شیخ بیآد اوضاع رو خراب می کنه. فقط جون اون خدایی که می پرستی و با من قهره، به آبروی من پیش خودم فکر کن. آخه اوباما رئیس جمهور شده. زود بیا که بچه ها منتظرن، می خوان بریزن سرت و خفتت کنن که تو این مدت کجا بودی. راستی یادت باشه، داری برمیگردی ایران. یهو جلوی دوربین با دخترا دست ندی ها. یادت نمی ره که؟ اوکی. دمت گرم. اگه من خواب بودم نذار بیدارم کنن. آخه تا دیروقت داشتم به روزای آلبالویی قدیم مون فکر می کردم. امیدوارم فردا صبح ببینمت. زود بیدار نشو. آخه می خوام برم برات سنگک بگیرم. میدونی که هشت پخت می کنه. راستی. اگه از احوال ما جویا باشی، ملالی نیست جز دوری شما. سید به آبروت قسم آبروم رو نبر» پس نوشت: سخت نگیرم؟ نمیشه آخه
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 0:50 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: یکی از دوستانم که شدیداً براش ارزش قائل ام برام آرزو کرده که در آینده ی بسیار نزدیک یه بلایی سرم بیاد یا نمیدونم آبروم بره! منم نمی دونم چی شده! متن اصلی: تو
را دعوت میکنم؛ به حضور در سریال خستگی هایم تو
را دعوت میکنم؛ به تماشای میهمانی تنهایی هایم تو
را دعوت میکنم؛ به شکستن هر آنچه باید و نباید تو
را دعوت میکنم؛ به دیدن هر آنچه شاید و نشاید تو
را دعوت میکنم؛ به سکوت عمده ی فریادهایم تو
را دعوت میکنم؛ به سکون تمام ترانه هایم تو
را دعوت میکنم؛ به اینکه با منی و بی توام تو
را دعوت میکنم؛ به بی منی و با توام تو
را دعوت میکنم؛ به پیروزی خشک یک کلام تو
را دعوت میکنم؛ به ترنم سبز یک سلام تو
را دعوت میکنم؛ به شهادت تمام اندام هایم تو
را دعوت میکنم؛ به مخالفت سرانگشتانم تو
را دعوت میکنم؛ که همیشه و همه جا با من باشی تا
بدانی و بدانم که می دانی و بدانی که می دانم که می دانی تو
را دعوت میکنم؛ که تمام حادثه را از نزدیک باشی تا
ببینی و ببینم که می بینی و بدانی که می بینم که می بینی ای
تمام هر آنچه خواهانم ای
شعور اشعار دیوانم ای
گریز من از دست خویشتنم ای
شبانگاه شعر تو پوشش تنم کاش
می بودی و می بودم کاش
می دیدی و می دیدم کاش
خنده ات را می چشیدم کاش
گریه ات را می بوسیدم تو
را دعوت میکنم؛ به میهمانی خش خش گام هایم تو
را دعوت میکنم؛ به سمفونی ریزش برگ هایم همین
یک بار را؛ تنها همین یک بار را باش برایم تو
را دعوت میکنم؛ به همین یک بار دیدنت؛ ای تمام رویایم بیست
و نه مهر هشتاد و هفت پس نوشت: جدی نگیرید! کی گفته؟ اتفاقاً جدی بگیرید! تا حالا که جدی نگرفتین کجا رو گرفتین مگه؟!؟! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 18:27 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: الان دارم از دانشگاه می نویسم. امروز از ساعت یازده که کلاسم با دکتر افشارچی تموم شد و بعد از ناهار و کمی درس خوندن برای آزمون GRE Subject پس فردا رفتم خوابگاه و خوابیدم. بعدش از طرفای پنج و نیم داشتم تو زنجان ول میگشتم تا همین نیم ساعت پیش که شام خوردم. کم کم داره از این خراب شده خوشم میآد. خدا به خیر بگذرونه آخر عاقبت منو تو این خراب شده! متن اصلی: آغاز را فریاد زدم آن هنگام که در عمق چشمانت غوطه ور بودم ولی هر چه گوش سپردم صدایم را نشنیدم آنگاره بود که فهمیدم در آن عمق عزیز غرق شده ام زمانی نداشتم باید غریو قلبم را به گونه ای به گوش جانت می رساندم آخرین نفس هایم را در سینه محبوس کردم و از عمق جانم نام عزیزت را فریاد بر آوردم چونان که آرش تیر را از کمانش رهاند فریادم از جان خارج کردم و اینگونه بود که عاشقت در آب سوخت پس نوشت: خیلی جدی نگیرین فقط چون می خواستم بنویسم نوشتم بعد از قلیون و شام زیاد قابلیت هام میآد پایین! افزونه ی بسیار مهم و خواندنی: در مورد پست قبلی و شاید حتی پست های قبلی ترش، گویا بین برخی خوانندگان محترم چو افتاده که آرمان یکی از شخصیت هاست. حالا چه اصلی و چه فرعی. شایان ذکر است که گرچه این شخصیت ها واقعی هستند و به هیچ وجه زاییده ی ذهن خلاق نگارنده نیستند (!!!) ولی این بنده ی خفن هیچ نقشی تو این موارد مذکور نداشته ام؛ علی الخصوص پست قبلی با نام «داستان به این پیچیدگی ها هم نیست برادر». بدین وسیله به تمام خانم های محترمی که به نحوی با من در تماس اند اعلام میکنم که هیچ کدومشون باعث ترس من نشده اند و نخواهند شد و منظورم به هیچ کدومشون نبوده و نیست. از اونجایی که ممکنه نام بردن باعث دردسرشون بشه میبرم که خودشون بدونن و خدای خودشون!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 21:32 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: به مناسبت ماه مبارک رمضان (!!!) روزه ی سکوت اختیار نمودیم. باشد تا در این دنیا و آن دنیا و فی ما بین و هرکجا که باشیم و نباشیم، انفاس از ما رضایت داشته باشند. - سوره ی چیز؛ آیات اون و بعدیش! متن اصلی: - پرونده اش رو بستم. - به همین زودی؟ چرا آخه؟ تازه یه ماه نشده بود که دوست شده بودین! - دیگه دیگه! - مرگ. یعنی چی؟ درست حرف بزن بینم دردت چیه؟ - هیچی بابا. خب زوری که نیست. حس کردم با من راحت نیست اصلاً. همه اش اضطراب داشت. می خواست زود بپیچونه بره. - خب پس اصلاً واسه چی میومد؟! - شاید خجالت می کشید بگه. یا تعارفی بود. میدونی که . . . به واسطه ی اون دوستی که باعث آشنایی مون شده بود. خب با اون شاید تعارف داشت. - چرت و پرت نگو پیروز. هم من می دونم و هم تو که تو به این خزعبلاتی که داری بلغور می کنی یه اپسیلون هم اعتقاد نداری. پی سریع بنال بینم دردت چیه. - چی بگم والا. بابام هم همینو می گفت! - خب؟ . . . نمی خوای با من در موردش حرف بزنی؟ - نه بابا. این چیزا چیه میگی مرضیه. می دونی که با تو چقدر راحت ام. - پس یالا بریز بیرون که دارم از فضولی می میرم. - ببین مرضیه. تتا قبل از این یکی باید خودم رو جر می دادم تا طرف می فهمید که تو رابطه، مسائل جنسی هم مهمه. فقط قربون صدقه رفتن و این خزعبلات تیریپ لاو برداشتن نیست که رابطه رو جلو می بره. ولی ملت فکر می کردن من «بزن در رو» هستم. یا اینکه می خوام نابودشون کنم، یا بخورمشون. دیگه خودت درگیر داستان پروانه بودی میدونی دیگه. - آره. خب؟ - هیچی. این یکی راستی برعکسه بقیه بود. ازش ترسیدم. - پیروز . . . خاااااااااااااک بر سرت. ریدی! - می دونم! نتیجه گیری اخلاقی: همیشه این دخترا نیستن که گند می زنن به یه رابطه. پسرا کمترن ولی معمولاً اسهال هستن! نتیجه گیری بهداشتی: در یک رابطه ی خوب، پوشک MyBaby با چسب چیپ چیپ فراموش نشه! نتیجه گیری معنوی: انسان های تارک الصلات به درد لای جرز می خورن؟ آیا! نتیجه گیری سیاسی:حتماً به احمدی نژاد رأی می دهیم. زیرا لااقل می دانیم رأی ما یه جایی و یه جوری شمرده شده! حالا چه از قبل. چه از بعد پس نوشت: آخه کجای این مملکت یه چیزی به چیز بعدیش ربط داره که از من توقع دارین نتیجه گیری هام به متنم یا متنم به داستان های قبلیم یا داستان هام به شخصیتم یا هر چی ام به هر چی ام ربط داشته باشه؟ به قول مامان بزرگم: «مسلمونی هم خوب چیزیه!» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:43 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: آلیس میگه: «این قالب نوشتنت رو عوض کن. چیه آخه پیش نوشت پس نوشت!» میگم: «خب باید یه جوری نوشت که هم مثل بقیه نباشه، هم تمام کامپایلر ها بتونن run اش کنن. حالا درسته ما bytecode نداره کارمون و نمیشه رو interpreter ملت حساب کرد ولی میشه استانداردسازی که نمود!» نه؟ سجاد میگه: «گاهی اوقات ننویس. بدک نیست» میگم: «چشم» و دو هفته نمی نویسم. یاد اون جریان قول احمدی نژاد برای نرفتن برق از این به بعد می افتم و تو دل به خودم و سجاد و تمام ملت ایران می خندم که گاهی باید اسم مون بره تو کتاب رکوردهای گینس! متن اصلی: مدتی بود می خواستم به تقلید یا حمایت یا هر کوفت دیگه ای از یه سری از دوستان وبلاگ نویس (آلیس میدونه که لزوماً اونهایی که می خونمشون دوستانم نیستن بلکه اون هایی که . . . بماند!) درباره ی اون موضوع «اگه می فهمیدی روز آخر زندگی ته چه کارایی میکردی؟!؟!» مطلبی بنویسم ولی بی خیال شدم. چون حس کردم این مطلب یه ذره خصوصیه و البته هیچ جذابیتی هم برای کسی نداره گویا که من در بیست و چهار ساعت نهایی عمرم چه غلطای آب داری میکردم. تا دیروز که داشتم تو نوشته های امیر می گشتم (که همین جوری یافتمش!) و مطلبش درباره ی «پنج نفری که دلم می خواست جاشون بودم» رو دیدم و ویارش من رو هم گرفت اما از اونجایی که من در پنج تن نگنجم و پنج تن در من بگنجند(!)، من ده نفر رو نام می برم. حالا چرا و اصلاً شما چه دلیلی داره بخونینش رو نمی دونم! فقط اینکه هیچ ترتیبی تو این اسم ها ندارم و همون جوری که به ذهنم اومد می نویسمشون!
چرا بعضی ها فکر میکنن خیلی زیادی زرنگن؟! حتماً دیدین بعد از فعال شدن امکان انتقال حساب تو ایرانسل ملت برا خاطر چند تا پنج هزار تومنی چجوری عین اسب دروغ میگن و میخوان سر هم رو کلاه بمالن؟ به جان خودم نباشه جان شما این یه جور بیماریه که ما مردم رو گرفته. اگه یه روز دروغ نگیم یا پو.... بازی درنیاریم شب خواب مون نمیبره! آی که این وجدان درد عجب درد بدیه ها نه؟ افزونه: این شانس رو داشتم دیروز که اولین پست یه دوست جدید که هنوز نشدیم با هم رو توی بلاگش بخونم. از دوستای آنالی اکبری هستش گویا، به نام دنیا در بلاگی به نام «قبیله ی مغزهای کرم خورده» امیدوارم پست های آینده اش هم به همین میزان پست اولش به دلم بچسبه. در ضمن یه پیشنهاد. حتماً پست آخر آنالی رو بخونین. این بشر هم نمونه ی یه آدم خاص هستش. البته ندید میگم ها! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:49 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت:
1. به دیدن یک بیمار رفتن را به زیارت مردگان مرجح دانم گویا بیمار را امیدی برای باز دیدن دارم 2. پیشنهاد سرآشپز برای کسانی که اعتقاد دارن باید از اون مغز آکبند، گاهی، حتی برای یکبار در زندگی استفاده کرد، یا لااقل درش رو باز کرد: «خیام و آن دروغ دلآویز» به نگارش هوشنگ معین زاده البت با اعتقادات نویسنده و نگاشته ها موافقت ندارم ولی به نظرم برا شروع تفکر مورد مناسبیه! آدرس برای دریافت توی بخش پیوندهای روزانه موجوده 3. اینو از سری چندتایی های نشر مشکی برداشتم، به نام «فرشته ها، مینی مال های رسول یونان» گفت: «من فرشته ام!» قاضی پرسید: «بالهایت کو؟» گفت: «بال هایم را بریده اند!» قاضی باور نکرد. نیشخند زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس محکوم کرد. وقتی می خواستند به دست هایش دستبند بزنند، ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند. ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون دنبال ماده ای می گشت که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد. متن اصلی: اگه میفهمیدی که دلم چقدر هواتُ کرده اگه میفهمیدی که چقدر برام عزیز و مهم بودی و هنوزم هستی اگه میفهمیدی که چجوری با شنیدن اسمت ته دلم هُری میریزه پایین اگه میفهمیدی که چطوری با نبودنت هم عشقبازی میکنم اگه میفهمیدی که . . . . . . اگه همه ی اینا و خیلی چیزای دیگه رو هم روی اینا میفهمیدی هیچ اتفاقی نمیافتاد چون با وجود اینکه همه ی اینا رو فهمیدی میدونم که هرگز نمیخواستی من رو در نتیجه همون بهتر که نفهمیدی! پس نوشت: 0. ولشت خوب بود. وولی باز هم کم! 1. به دیدن «حس پنهان» رفتم. گویا بهترین فیلم در حال حاضر روی پرده اس. حامد بهداد عزیزخوب بود ولی نه عالی. محمدرضا فروتن رو خیلی بهتر میدونم از این حرفا. داستان، فیلمنامه، کارگردانی، موسیقی و . . . ریده بودن همه! با اینحال و در راستای حمایت از اندک بارقه های فرهنگی سینمایی مملکت، ببینیدش. 2. «کنعان» در راهه! روی اون شرط میبندم! حتماً اون رو ببینین. 3. بازم چند روزیه اسکل شدم. نمیدونم چرا! البت نه به شدت اون وقتا. 4. این هم به افتخار خودم و خودت و خودش و خدا و ریده مونی به نام زندگی و تمام اتفاقات اخیر و همه ی آدمایی که درگیر بودن، از حکیم عمر خیام گویا: ابریقِ مِی مرا شکستی ربی بر من در عیش را ببستی ربی من مِی خورم و تو می کنی بدمستی خاکم به دهان مگر تو مستی ربی؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:6 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: اینک که به امر خطیر نگارش مشغولیم، ساعت 1:15 بامداد می باشد و بدانید و آگاه باشید که به چه سان این امر ما را مهم است که خواب شب و آرامش روز ز ما ستانده! منتقد: کشته منو این کار فرهنگی ات نگارنده: بیا اینو . . . متن اصلی: هفته ی پیش با آلیس قرار داشتم سر میدون مادر تو مسیر تا اونجا یه ترانه جدید به ذهنم رسید رسیدم به آلیس بهم گفت: «کاش کاغذ خودکار داشتی، داشتم یه پست جدید میذاشتم!» میبینیم تو رو خدا ما چقدر به اذهان یکدیگر نزدیکیم! چه ربطی داشت! حالا براتون میذارم اون ترانه ی جدید رو: نپرس ازم که تو چشات، شب ستاره روشنه نپرس ازم، کِیا دیگه، ستاره چشمک می زنه؟ 0. پست رو با «مولویه» می ذارم! مثل بقیه ی کارای دیگه ای که این روزا با صدای شهرام ناظری انجام میشه!نگو چرا نمی دونم، که این شبا کار کیه تموم دنیای منی، نذار دلم زنگ بزنه نپرس ازم که وقت دلتنگی چرا سر نمی آد نپرس ازم توی شبام، چرا ترانه کم می آد ساز شکست دلتو، کوک نکن بار دیگهنگو بهم من می دونم، فقط روزای ماتمم می آد سکوت مبهم دلم، فقط صدای تو رو داشت ترانه های بی کسی ام رو کی رو لبهای تو کاشت؟ نمی دونم نپرس ازم، دوباره باور ندارم معنی دل سپردگی ات، کِی توی قلبم پا گذاشت پس نوشت: 1. قراره که طرفای ساعت 5:30 بریم با سجاد و سیا و نوید دلی سمت دریاچه ی ولشت برای Camping! امیدوارم خوش بگذره!!!! 2. پریشب یعنی شب دوشنبه با افراد زیر رفتیم و نمایش «بیژن و منیژه» از دکتر محمود عزیزی رو در سالن اصلی تئاتر شهر دیدیم. لطفاً نرید برای دیدنش! پیشنهاد من «یادگار زریران» هستش از قطب الدین صادقی افراد این ها هستند:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:34 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: این نیز بگذرد برادر! متن اصلی: گویا نزدیک است بار باید بربندم چه بسیار دلم هوایش را کرده یک ساحل پاکیزه چند شیشه ای از نوشیدنی دلخواهم تبری، کمک برای بر پا ساختن آتشی به شب هنگام مجموعه ای از آلبر کامو، میلان کوندرا، موریکامی و کسان دیگر بسته ای از سیگار محبوب Spring Water شب و روز را سپری کردن گویا نزدیک است بار باید بربندم چه بسیار دلخواهم است اینک ملحفه ای که می بستیم به دو تنه ی درختان صنوبر و تو برایم می خواندی از کوئلیو، که: «نشانه ها را جدی بگیرید» و من باور نمی نمودم تو والکری ها را به صدای بلند می خواندی و من بانگ بر میآوردم که: «سررسید دفتر روز است نه شب، عشق سودای شبانه است که دراز است و قلندر بیدار» حال باز شناختم مقام صدایت را: «آه که اینطور» گویا نزدیک است بار باید بربندم «دست به قنداق نمی رود . . . روز به شب نمی نشیند» دلم هوای نادر ابراهیمی را کرده که باز گوید اسرار آن جمله اش را که هرگز از ذهن پاک نخواهم نمود: «فاصله ارتفاع صدا را تعیین می کند عسل!» آه که چقدر دلم عسل را می خواهد -سجاد جان، بابا، جون بچه ات بُل نگیر!- و یا هلیا را! شایدهم ماری را که با مورسوی بیگانه در ساحل می نشست گویا نزدیک است بار باید بربندم «می گریزم از رسوایی، می ستیزم با تنهایی» جام نوشینم بر لب، کجاست؟ مرغ شیدایی بودم شاهد ناله ی حزین مردان و زنان بسیاری اینک پیامی از صبا خواهم لحظه ای آسمان را نگریستن چهره ی ارغوانی اش بَر . . . گویا پس نوشت: 0. این روزها عجیب سپری میشن. امیدوارم! شاید . . . گرچه! 1. یک ترم آلمانی آموختیم. اینک دارنده ی مدرک می باشیم! 2. باز گشتم به آلبر کامو! چه بس نیکوست این مردک! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:31 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: یواش یواش دوبار سعی کنین جدی بگیرین! متن اصلی: اینکه کمی زود دیر می شوم اینکه کمتر سر می زنم اینکه نگارشم نمی آید دیگر اینکه هم داستانم همچنان در فصل سومش گیر نموده و هم نمایش نامه ام در طرح پیش نویسش اینکه اینجا هم دیگر بوی کهنگی افکارم را گرفته است اینکه دیگر برای یک خاطره ی دور نمی گریم اینکه این اینکه هایم هم دیگر از آن جنس همیشگی اش نیست -گویا اینکه های چینی هم وارد بازار ایران گشته- اینکه تمام این اینکه هایم را در یک راستا نمی خوانم دیگر این ها هیچکدامش تقصیر تو نیست عزیز دل مسئولیت همه شان را به دوش می کشم دوش فراخ است و بار اینکه ها سبک تنها اگر . . . پس نوشت: 0. چه کنم با این همه غم؟ 1. با رخصت از حضرت حافظ: دوش در حلقه چشمان نگارم نظری کردم باز همه تصویر نکویی بُد و آواز بهار 2. با عنایت به اینکه و آنکه و بار و مسئولیت و دوش و فراخ و بسیاری مسائل دیگر که گفتنش بنا بر مصلحت (چطوری سوده جان؟!) نیست و گویا باعث تخطیر (مصدر برای به خطر افتادگی مضمن) امنیت اسلامی-ملی می گردد و بنا به فرموده ی از ما بهتران گریزی جز اطاعت نیست، موارد زیر به عرض می رسد:
دیروز عصر و شب رو با انضمام برادر امیر و مادرِ گرام در مکان آمفی تئاتر دانشگاه پلی تکنیک سپری کردیم! جایی و زمانی که در آن:
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:59 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: نمی دونم چه گناهی کردم که اینجوری . . . متن اصلی: هفته ی گذشته، بدترین هفته در تمام عمرم بود. اتفاقاتی برام افتاد که هرگز فکرش رو هم نمی کردم که طی یک نیمسال بیفته. نمی خام باز غر بزنم، چون خودم همه رو از غر زدن منع می کنم همیشه. می دونم که الان بعضیاتون مثل سجاد (که البته به خاطر امتحاناش دیرتر میخونه؛ البت اگه بخونه) و یا دخترک تنها یا سارا، می گین باز این شروع کرد به نالیدن. شاید تنها آلیس هستش که در جریان زندگی هفته ی پیش منه. اون می دونه چی کشیدم. البته اعصاب اون از دست من و یه سری از اون جریانات هم خرد شده. در نتیجه: «ممنونم آلیس، چون میدونم چقدر سخت بود برات. تو دوست خوبی هستی!» البت از اونجایی که من اتفاقات رو در هر منظری بد نمی بینم و یک انسان به شدت مثبت نگر می باشم، که ریسک پذیری بالام هم از این جریان سر چشمه می گیره، موارد اندک خوب رو در زیر لیست نموده ام:
این بحث رو باز می ذارم تا در مورد نقایص شخصیتی و اینهای خودم و آدمای شبیه خودم در روزهای آینده در دل کنم. بحث رو به پایان میبرم با یه جمله: «ندا، معذرت می خوام» پس نوشت: 1. شعری از دکتر افشین یدالهی، وقتی که خیلی داغون بودم و دراز کشیده بودم، از درون جعبه ی جادوی منو جلب کرد، که فهمیدم در کنار صدای گیرای خودش اثرگذارترین بوده: ...
بازم حس میکنم زنده ام بازم حس میکنم هستم بگو با بودنت دل رو به کی غیر از تو می بستم 2. چقدر کارهای قدیمی داره بهم جواب میده! 3. آیدا ایثاریان عزیز یکی از اتفاقات بد هفته ی پیش شنیدن خبر فوت پدر بزرگوارت بود. متأسفم. قوی باش. 4. آیدا (اصفهان)، برات آرزوی موفقیت می کنم. امیدوارم زودتر تصمیم ات رو بگیری. خودتو عذاب نده زن. من می دونم چی کشیدی. 5. چقدر خوبه علاوه بر اون شجاعتی که بار قبل بهش اشاره کردم، آدما شجاعت اعتراف به اشتباه و عذرخواهی رو داشته باشن! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:10 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود این پست رو فقط دوستای به شدت نزدیک می فهمند. در نتیجه لطفاً از دست زدن به گیرنده هاتون خودداری کنین. زور بیجا باعث ترکیدگی لوله است! پیش نوشت: کیک شکلاتی تموم شده بود. مجبوور بودیم شکلات گلاسه بخوریم! متن اصلی: خدا جون کله ی کچلت رو قربون دارم کم میآرم دیگه صبر هم حدی داره آخه ببم جان پس نوشت: 1. دیگه پیتزا پنجره هم نمی چسبه. عجیبه نه؟ 2. محسن نامجو: اگر دستم رسد روزی، که انصاف از تو بستانم چراغ عهد ماضی رو، چنین دستی برافشانم چنانت دوست می دارم، که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم من آن مرغ سخن دانم، که در خاکم رود صورت هنوز آواز ُ می آید، به معنی از گلستانم 3. دیگه حرفی برای گفتن ندارم. آلیس بگو بیاد به دادم برسه که آرمانت از دست رفت! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 13:20 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: پست قبلی به ظاهر مطلب خاصی در بر نداشت ولی با توجه به تعدد و نوع کامنت هایی که بچه ها گذاشتن و متعاقب اون پی ام ها و اس ام اس هایی که منعقد گشت، من رو به مقادیری فکر فرو برد. باشد تا عبرت گیریم! متن اصلی: خیلی حس بدیه، خیلی حس بدیه اینکه همیشه خودت رو در حال صبر کردن ببینی، گرچه خیلی هاش صبر واقعی نباشه! خیلی حس بدیه، خیلی حس بدیه اینکه شمال رفتن دیگه مثل قبلن بهت نچسبه، به تویی که از اول جاده چالوس بوی دریا رو حس میکنی! خیلی حس بدیه، خیلی حس بدیه اینکه مطمئن باشی "نظریه ی اتوماتا" را خفن میزنی تو کنکور، بعد درصدهات بیآد و ببینی منفی زدی! خیلی حس بدیه، خیلی حس بدیه اینکه تا دیروز بهت بگن: "خاک تو اون فرق سرت که آدم نیستی، یه قرون احساسات تو کل وجود مبارک و متعالیت موجود نیست" خیلی حس بدیه، خیلی حس بدیه اینکه از امروز مؤاخذه ات کنن برای پیدا کردن یه دلیل برای دوست داشتنِ کسی که خیلی خوب میتونه مؤاخذه کنه و تو نمیتونی مؤآخذه اش نشی! خیلی حس بدیه، خیلی حس بدیه اینکه تمام اطرافت پر از شعارهای انتخابِ مسیر باشه ولی کسی مثل تو نتونه ببینه که اون راه ها همه شون به یه جا میرن، مثل یه رود که تو مسیرش به دریا تو یه سرزمین تبدیل به چند شاخه شده، یا شدوندنش! در نتیجه این انتخاب مسیر بشه مَثَلِ optimization تو علم هوش مصنوعی وقتی که مقصد و مسیرها مشخصه و راه باید validate و evaluate بشه! خیلی حس بدیه، خیلی حس بدیه اینکه تمام زندگی ات شده باشه حالت گذار، بین دو تا steady state بسیار کوتاه! خیلی حس بدیه، خیلی حس بدیه اینکه شهرت رو سوخته ببینی و زیر پوسته ی اون شهر سوخته هم هیچ آتیشی پیدا نکنی برای گرم کردن نسل بعد از نسل سوخته! خیلی حس بدیه، خیلی حس بدیه اینکه دیگه هیچ ققنوسی از تو آتیشِ خودش شعله ور نمیشه به سمت زندگی! خیلی حس بدیه، خیلی حس بدیه اینکه بدونی میتونی ولی مجبور باشی معتقد بشی و باور کنی که نمیتونی، یا نمیشه! خیلی حس بدیه، خیلی حس بدیه اینکه تمام اینا و تمام اونایی که اینا نیستن رو بدونی ولی بازم مجبور باشی به مهدخت و مریم و سجاد و مهدی و دانیال و آلیس و رضوانه و سارا و . . . جواب پس بدی و امیدوارانه فکر کنی! پس نوشت: 0. بچه ها، از من یکی توقع نداشته باشین لطفاً! آدمای خاص، بطور خاصی چِت میزنن خب. لامصبا اینجورین دیگه خب. 1. اینم جدیداً رو مخ منه؛ از رضا صادقی: تو که نیستی تاریکم، به نبودن نزدیکم تو که نیستی بی برگم، بی روحم یک سنگم تو که نیستی نه هوا هست نه هوش هست نه ترانه تو که نیستی واسه بودن نمیمونه یه بهانه آره میدونی و میدونم بد جور دیوونه ام به امیدی به نویدی دارم از تو میخونم دیگه بسه دل خسته داره از غم میپوسه جای خورشید توی چشمام سوسوی فانوسه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 10:11 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: نداریم آقا نداریم خانم تموم شد رفتن از اینجا دست ات رو از رو زنگ بردار، بچه خوابیده متن اصلی: خیلی وقته نه؟ خیلی وقته دارم صبر میکنم خسته شدم خسته شدم از اینکه همه اش باید صبر کنیم صبر برای اینکه صبح بشه صبر برای اینکه شب بشه صبر برای یه اس ام اس از یه دوست قدیمی که فراموشش کردی یا فراموشت کرده صبر برای یه تماس از یه شرکت برای پیشنهاد کار صبر برای سریال شنبه شب های فلان کانال صبر برای یه خبر خوب صبر برای یه خبر بد صبر برای بردن صبر برای نباختن صبر برای اینکه شاید آلیرز بره فلوریدا صبر برای اینکه شاید آلیز خوب شه صبر برای اینکه شاید آلیس وقت داشته باشه صبر برای اینکه شاید سجاد یه کم، فقط یه کم ... صبر برای اینکه شاید نوید . . . ولش کن پشیمون شدم صبر برای اینکه شاید شادنه و امیر رض و اسی و بقیه بالاخره . . . صبر برای اینکه شاید سیما تکلیفش با خودش مشخص بشه صبر برای اینکه شاید آیدا از این بحران در بیاد صبر برای اینکه شاید آیدا مرادی بیاد جای آیدا هیچکس بشینیم کار نمایش نامه رو
انجام بدیم صبر برای اینکه میترا از تصمیمش برای اومدن به ایران منصرف بشه صبر برای اینکه شاید امیر دست از خریت برداره، بیچاره غزال جون! صبر برای نتایج ارشد صبر برای اینکه درس تموم شه صبر برای اینکه شاید سربازی کم بشه صبر برای اینکه شاید یکی بفهمه صبر برای اینکه یکی تلفن رو بذاره زمین و رو در رو حرف بزنه صبر برای . . . صبر برای . . . صبر برای . . . صبر برای آقا و مهمترین صبر زندگی من البته صبر اسبق! ندا صبر صبر صبر حالم از این کلمه و تمام مشتقات معنائی و کلامیش به هم میخوره دلم میخواد خدایی رو که فکر کرده من این همه صبر رو باید یکجا داشته باشم، ببینم
و زل بزنم تو چشماش و یه نیشخند بهش بزنم و بگم: «خدا جون، تو منو آفریدی یا آف ریدی» پس نوشت: امین نصرتی اینو میخونه: «باز با خودم حرف میزنم، درست مث دیونه
ها؛ از تو که رفتی اما من، هنوز نفهمیدم چرا؛ اون همه دوست داشتنامو، هنوز چشات نمیبینه؛
. . . » نظرات: 0. آرمان: دیوانه! ------------------------ پاسخ: گمشو بابا. تو چی میفهمی آخه!؟!؟!؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 17:17 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پی نوشت: دیروز یکی که میگفت "لامصب بنویس دیگه!" گفت که همون یعنی همین سبک پیش و پس نویسی ام رو حفظ کنم. تا دیروز اون یکی گیر میداد که عین آدم بنویس خب. حالا این یکی . . . جل الخالق با این همه سلیقه ی . . .! متن اصلی: 1. اوایل فکر میکردم جز خودم فقط خدا میدونه چه میتونه حالم رو روبه راه کنه. بعد فهمیدم که خودمم نمیدونم. امروز فهمیدم که خدا هم نمیدونه! 2. اینم آخریش. جالبه که قدیما فکر میکردم هر چی بیشتر باشه بهتره. تازگیا یه بیت میشه چهار تا تهوع میگیرم. دیگه دوست ندارم آهنگ بذارم روشون.: در عبور
تن از این دره ی وحشت، توی تاریکی این ظلمت بیشه از میون دخمه ی تاریکی درد، تا رسیدن
به فریب رگ و ریشه مث تصویر مجسم واسه تکرار، تویی که پیش منی واسه همیشه ای همیشگی ترین مسافر تنهایی من نمیتونم که بمونم بی تو ای افسانه ی من 1. شاید به همون دلیل ریزتر نوشتمش! 2. قبولی دارم که قالب عجیبیه. ولی مهم اینه که اوریجینال باشه به قول آن دوست شاعر مسلک ما. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:3 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش و پس و اصلی همه با هم: نتایج ارشد اومد فک کن شدم! اکبر شدم! 96 علوم کامپیوتر آخرین مجاز 457 احتمال قبولی میرود به شدت در شبانه و اندکی در روزانه فقط یه نکته من اتومات منفی زدم؟!؟!؟! من؟!؟!؟! اونم نه یکی نه دو تا 11 تا آخه چرا آدم درسی رو که هم بلده، هم عین گدزیلا خونده، هم ادعاش میشه رو باید ....ینه؟!؟!؟! برو بابا! نمیزدم میشدم 35 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:35 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود، اما نه بی کران پیش نوشت: الان اینم که داره تو مخم فریاد میزنم!!! همچنان نالم و خوانم ز غم دوری دوست یار تکرار محبت به چه خواهد آموخت؟ متن اصلی: گذاشتم کمی ازش بگذره بعد بنویسم ازش که نگین جو گرفته طرف رو دیشب کنسرت گروه های شیدا بودیم، در مکان وزارت کشور گروه های شیدا زیر نظر استاد محمدرضا لطفی کار میکنه اونایی که بیلمیرن، ایشون استادِ استاد ناظری بودن، برای اطلاع عرض شد! وااااااااااااااااااااااای چی بگم که هر چی بگم کم گفتم به قول یه بنده خدایی فک کن! استاد خودش سه تار، کمانچه آلتو و تار زد خیلی راضی بودم از اینکه اون پول رو استثنائاً کتاب نخریدم و رفتم کنسرت! البت لطف الهی شامل احوالات ما نیز گشت و ساعت دو بامداد واشر سر سیلندر سوزوندم در اتوبان تهران-کرج!!! پس نوشت: 1. آه که چقدر آشنا دیدیم واقعاً! حالا اگه کنسرت حمید عسگری بود عین پشکل دوست و رفیق هام و هاش و ... رو اونجا زیارت مینمودیم شکر! 2. یکی گفت اینا چی بود اینجا نوشتی؟ (دفعه ی پیشی رو می گفت) گفتم بد بود؟ گفت برای من نه، برای تو. اینم جواب. ببخشید که این روزها ذهنم یارای جواب رو تنها تو پس نوشت و پیش نوشت به شکل موزون میده: در طلب عشق تو، ما همه دیوانه ایم خواه جهان داند و، خواه دل پاک تو |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:29 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: کاش فقط کمی می فهمیدی منو متن اصلی: این ترانه ایه که برای تولد کسی گفتم که همیشه و به دلایل زیادی به شدت دوسش دارم میدونم که این علاقه عشق نیست میدونم که این علاقه دوطرفه نیست میدونم که حتی همین دونستنم هم می تونه باعث رنجش اش بشه میدونم که . . . فقط امیدوارم بخونه و خوشش بیآد؛ همین. اردیبهشتِ آزاد، تولدَت مبارک، خوش خاطراتِ در یاد، تولدَت مبارک ای شاخه ی گل یاس، تولدَت مبارک، تک دانه های الماس، تولدَت مبارک آغوش تو پناهی، بر غصه های دردم، شادم به شادی تو، تولدَت مبارک تا صبحِ روزِ رفتن، باشد که در رَهِ تو، خوش مانم و بگویم، تولدَت مبارک
پس نوشـت: 1. دروغ چرا؟ نمیدونم! اونی رو که باید بدونم نمیدونم. هر چی هم پرسیدم نگفت کسی بهم. مخصوصاً اونی که باید میگفت. ای کاش . . . یادم نبود. قبلاً هم گفته بودم: خسته ام از گفتن ایکاش ها، از ندیدن ها و از کنکاش ها اینم قرینه ی شعرم آقای نکته سنج جای گیر بیخودی دادن راهکار بدین ملت 2. خدا جون قربون اون کله ی کچلت برم تو که بزرگی خفنی کلفتی تو دیگه چرا برای دادن یه چیزی باید یه چیز مهم ترو از آدم بگیری؟ اصلاً میکنی! میتنی و میکنی به این جناب حافظ عزیز بگو لااقل الکی ما رو جوگیر نکنه از دیشب هر چی میگیریم خوب که چه عرض کنم استثنایی میآد خب تقصیر من چیه؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:36 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: غم همه دنیا، روی شونه هامه! متن اصلی: 1. طرح پیش نویس نمایش نامه ای که سه ساله تو ذهنم میخوام برای شروعش یه بهونه ای پیدا کنم، بالاخره تموم شد. سجاد و آلیس خوندنش ولی هنوز نظر کارشناسی شون رو ندادن. البته فکر نمیکنم خیلی تو فیری بکنه، چون مصمم هستم رو طرحی که دارم کار کنم. 2. داستانی که سال 85 شروع کردم و تو فصل سه اش گیر کردم، هنوز تو همون فصل گیر کرده. البته تفاوتش اینه که اون موقع اول فصل سه بود و الان آخر فصل سه! 3. پیش نوشت رو راست گفتم. بچه ها در جریانن. من یه تکیه کلام دارم با این مضمون که: اگه گفتی شاعر چی میگه؟
حالا الان نمیدونم شاعر کدوم اینا رو میگه: «از چی میترسی هواتو دارم به من نگاه کن، حرفتو بزن» یا « از اول هم من و تو ما نبودیم من و تو مال یه دنیا نبودیم» دلم میگه اولی. تمام دنیای دور و برم میگه دومی. اینجاست که شاعر میگه: F*** whole the world around پس نوشت: ببین حالا اومده و، وایساده جار میزنه! دِ ببین دِ لامصب! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:27 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: خیلی مسخره اس نه؟ متن اصلی: بی بهانه ترین بهانه هایت را می پسندم آنگاه که دست در دست باد سپرده ایم و پای در رکاب ابر نهادیم آنگاه که خنده هایت شوق زندگانی پرندگان مهاجر است تا به منزل جدید رسند آنگاه که نغممه هایت را تنها گوش فرشتگان آن بالاها میشنوند آنگاه که کوچه ها در یاد رفتنت می گریند آنگاه که در بیداری ندیدنت مرا خواهد کشت و در رویا بوسیدنت مرا با عشق و آتش آشتی داد بهانه هایت را می خواهم صادقانه عاشقانه بیدار تنها در نهایت پس نوشت: مطمئن نیستم والا با اون نوناشون |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:42 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: ندارد متن اصلی: چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
پس نوشت: 1. تا همین جاش هم کلی راه اومدم که نوشتم 2. کار رو یه کتاب جدید رو شروع کردم برای تکدرس به نام IT Project Management که بسی ما را زان خوش آمد 3. یه طرح پیش نویس نوشتم برای نمایش نامه ام با نام محبوب بزرگ؛ حیف که آیدا ایثاریان داره میره از ایران 4. سه بیت بیشتر نتونسم بگم، ولی با آکوردای اسپانیش قشنگ شد: دل
آسمون گرفته، مثل قلب پاره پاره ام غیر آرزوی چشمات، دیگه چاره ای ندارم شب بی
تو بودن من، سرده و پر از تباهی نمی خوام از تو بخونم، شعر دیگه ای ندارم پوچه
دنیام، سرده شبهام، ساکت امروز و فردام نمی تونم بی تو باشم، بی تو من تنهای تنهام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:59 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: آااااااااااااااااااااااااااااااه متن اصلی: بهار است باز هم آمد هوایش همچون هوای دل من است آشفته بی برنامه گاه میبارد و گاه میتابد خوی اش همچو خوی خودم درکی از نظم ندارد اما در عین بی نظمی اش خود نظم است خود برنامه بهار است باز هم خواب میآرد خرسندی برای کسان و ناخرسندی برای کسان بهار است باز هم گویند در بهار بود که آدم عاشق روی حوا شد و مجنون دید لیلی را و فرهاد تیشه بر بازو گرفت و بیستون را شریک دردش کرد بهار است باز هم گویند بایستی در بهار عاشق شد گویندمان کیستند این نادانان که ندانند که دیگر گذشته است آن بهاران شیرین آن بهاران پر شور نیست در دلمان و یا حتی در یادمان گذری زان بهاران دیر و دور گویندمان که خواهند آمد باز هم همان روزگاران شیرین صبر باید چون که خواهی قوره را حلوا کنی تا به کی آخر باید بار این صبر ناخوشآیند را به تنهایی بر دوش بیمارم کشم؟ پس کجاست این بهار دلنشین من؟ پس نوشت یک: آااااااااااااااااااااااااااااااه از نوع مجدد پس نوشت دو: جان مادرت دنبال بهانه نگرد برای گیر دادن. هم من میدونم تو چی میخوای بگی، هم خودت میدونی که اون نیست! پس بهتر که به خواب شیرینت فرو بروی جان برادر. پس نوشت سه: تا زود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:9 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: خسته نشو اگه تموم راه ها، پیش تو و سادگیات خسته شن طاقت بیار اگه همه آدما، از این که پا به پات بیآن خسته شن متن اصلی: همچنان در تب و تاب به سر میبریم آن هم به شدت مهدخت و سجاد که لابد نفهمیدند خودم؟ نمیدونم دچار شدم به دردی بد درد بیلمیرم در بدیه جان شما دچار نشید الهی کرختی بدی میآره درمون نداره تب داره ولی بی درجه مثل حس سرد غربت یا چیزی شبیه اون بعضیا میگن عادیه بعضیا هم میگن عادیه البت اولی با دیمی کلی توفیر داره ها اینو چطور فهمیدی؟ پس نوشت: آخر خط جاده های خسته، بگو چقدر راه نرفته مونده؟ پشت دلت وقتی به خون نشسته، چند تا ترانه اس که کسی نخونده؟ دووم بیآر خسته نشو از سفر، تنهاییتم بذار رو دوشت ببر ترانه باش اونور آخر خط، به نقطه میرسی بیا سر خط . . . ساده بیا دست منو بگیر و، ساده نگیر این همه سادگی رو ساده نگیر اگه هنوز میتونی، پای همه سادگیات بمونی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:55 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: خیلی بده که یه جوری فکر کنی یا بهتر بگم یه جوری مطمئن باشی بعد در عرض یک ثانیه یا در طول یک ثانیه یا هر کوفت و بعد دیگه ای بفهمی می گیری که؟ بفهههههههههمی! که گند زدی با اون اطمینانت. متن اصلی: با سجاد و نوید و بتمن عزیز رفتیم به گردشی دو روزه در شمال کشور باستانی چالوس عباس آباد رویان نور و . . . همین بسی خرسند گشتیم! ولی حیف . . . پس نوشت: حالا فهههههههههههههمیدی؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:20 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: امروز اوضاع فرق داره. نیست مثل همیشه و هرگز. باور نمیکنی؟ ببین: متن اصلی: تو بفرما به سرایم، یا بفرما به سر آیم هدفم وصل تو باشد، چه بیآیی چه بیآیم
پس نوشت: دیدی؟ حالا هی بگو «تو چرا حالت بده! بابا من حالم بد نیست خب!» راستی: «شب شراب نیارزد به بامداد خمار» رو کی گفته؟ طرف خل بوده بد به من میگید حالم بده؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 19:39 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
مدت زیادیه که دارم به این مساله فکر میکنم. نمیدونم حتی
چجوری میشه گفتش! بهتره با یه سؤال شروعش کنم: «آیا داشتن الگو توی زندگی بشری خوبه؟» اولین جوابی که به ذهن آدمای عادی میآد اینه که: «اصلاً مگه بدون الگو هم میشه زندگی کرد!!!» نگران نباشین. نمیخوام طرز فکرتون رو عوض کنم یا بیخود و بیجهت وقت خودم و
شما رو با زر مفت تلف کنم. فقط یه سری چیزایی که اخیراً دیدم و خوندم و مینویسم.
داستانهایی که مینویسم از کتابیه به اسم:«ده سؤال بی جواب» اثر دکتر محمدرضا سرگلزایی از نشر گل. 1. داستان کارگرها: کسی در خیابان دو کارگر را دید که یکی زمین را میکند و
دیگری آنرا پر میکرد! با تعجب پرسید: «چرا چنین کار بیهوده ای را انجام
میدهید؟»آندو لحظه ای دست از کار کشیدند، نگاه کردند و با تعجب گفتند: «ما سه نفر
بودیم، یکی میکند، دیگری لوله میگذاشت و آخری پر میکرد. مثل اینکه همکاری که لوله
میگذاشت مدتی است رفته و ما متوجه نشده ایم!» درسته. همیشه نفر سوم نمیره، اونم بدون خبر دادن. منم نگفتم میره برادر/خواهر عزیز من! منظور من اینه که بد هم نیست هر از چند گاهی یه نگاهی
بندازی ببینی طرف شاید مرده باشه و تو ندونی! ولی حالا خودمونیم ها. جدی کارگر سوم نرفته؛ با خودت که
تعارف نداری رفیق جان! خب، این از بحث الگو، حالا بیاین به یه جنبه ی دیگه نگاه
کنیم. حالا بریم سراغ بحث مورد علاقه ی من در زندگانی؛ تقلید! اینو هم بخونین بد نیست: 2. داستان گربه: در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبهی راهب ها مزاحم
تمرکز آنها بود. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه میرسد، یک نفر
گربه را پیدا کند و او را ته باغ به درختی ببندد.این روال سالها ادامه پیدا کرد و
یکی از اصول کار آن معبد شد. سالها بعد استاد بزرگ درگذشت. گربه هم مرد. راهبان آن
معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا در هنگام مراقبه آن را به درختی ببندند
تا اصول مراقبه درست باشد! و سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای درباره ی اهمیت
بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت! فکر کنم برای اونایی که قراره سرشون رو بیآرن بالا و دنبال
کارگر سوم بگردن، این داستان کافی باشه. اونایی هم که به جای استفاده از عقلی که
خدا بهشون داده، اونو آکبد نگه داشتن تا اون دنیا تقدیم حوری ها و قلمان های عزیز
کنن، همون چاله بکنن و پر کنن بهتره. تا بعد! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:35 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: بدم . . . بد میفهمی؟ دلم یه دشت میخواد که بشه توش داد زد البت میدونم اگه همین الان بذاریش جلوم، نمیتونم داد بزنم! اونی که باید کمک میکرد رفته و اونی که باید میرفت عین ببعی زل زده بهم! ای تو این دنیا که هیچی اش سر جاش نیست! متن اصلی: امروز شعر آخری رو که دیشب نالیده شدم مینویسم. امیدوارم خیلی اذیت نشین! خسته ام از گفتن ای کاش ها، از ندیدن ها و از کنکاش ها از تمام این اساطیر غریب، از خروش بانگ آگه باش ها خسته ام از درد بی درمان خویش، از سرود شام بی پایان خویش از فرو رفتن به اعماق جنون، از تلاش ساده ی یاران خویش خسته از تردید یک لبخند دیر، خسته از اینکه وجودم هست پیر از پری رویان بی سامان سست، از عبور این تن از میدان تیر خسته ام از سایه های التهاب، خسته ام از نامه های بی جواب خسته ام از خانه ی بی جنب و جوش، خسته ام از گونه های خیس
آب خستگی را تا کجا باید کشید، در پی این سایه ها باید دوید این همه تصویر گنگ و پر ز درد، تا خود آیا می تواند آخر
رسید؟ آه هایم تا به بالا می رسد، چشم هایم تا به فردا می رسد دست سرد من درون جیب گرم، لیک سرمایش به دل ها می رسد خسته ام، سردم، ز غم پر، خنده ام، زاری ام، دردم، فنا را
بنده ام گرچه فریادم همانا هست یاد، از سکوتی مرگبار آکنده ام پس نوشت: نمیدونم والا. چی بگم. نظر تو چیه؟ امیدوارم بخونه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:18 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: 0. چند روزیه که به دلیل دندون درد، قدرت خیلی از کارامو از دست دادم. 1. از اول سال نو برای بار سوم سالنامه نویسی رو آغاز کردم، به یاد روزهای قدیمی! 2. گاهی فکر می کنم بهتره یه سری کارا رو انجام بدم . . . 3. خب مگه نمیشه گاهی من هم شعار بدم. منو ارضا نمیکنه ولی شاید تو رو! متن اصلی شعار اول: موفقیت یعنی آغاز کار بیشتر شعار دوم: There are three kinds of peolple:
شعار سوم: می خوام بازم داستان بذارم: «قدرت کلمات» چند قورباغه از جنگلی عور می کردند که ناگهان دوتا از آنها
درون گودال عمیقی افتادند. بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی عمق
زیاد گودال را دیدند، به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست و شما به
زودی خواهید مرد. اما دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام
توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که
دست از تلاش بردارند، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.
بالاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دوستانش شد و دست از تلاش کامل برداشت.
سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه ی دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال
تلاش می کرد. هر چه بقیه ی قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد،
او مصمم تر میشد؛ تا ایکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو
حرفهای ما را نمی شنیدی؟» معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که سایرین او را تشویق می کنند. پس نوشت: تا بعد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 9:15 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: به گمانم حالا که پس از مدتی چند دارم این روزه ی سکوت رو، هر چند از روی اجبار، می شکنم، آن عده از دشمنان کور دل -پروردگارا ما را از شر این طرز تفکر دشمن تراشانه ی حاصل همخوابگی کمونیسم و دین نجات بده، آمین- . . . متن اصلی: راستشو بخوای نمی دونم چی باید بگم بعد از دو هفته سکوت، هر چند مجازی اش، سخن گفتن کمی دشوار می نماید آره حتی برای من من پرحرف من همیشه پر از حتی چرت و پرت که چی؟ جان هر کی دوست داری . . . نه فقط نه همین پس نوشت: 0. بیخیال علی 1. هو، علی، این چه وضعشه؟ جمع کن بابا. کی تو رو اینقدر بیخیال کرده؟ 2. علی . . . نه داداش، اون چرخه ی سینوسی تموم شد. دنبال بی خیالی نگرد که گشته ایم ما! 3. ؟!؟!؟!؟!؟!؟! این ذهن منه! هان؟ پر از سؤال!!! هاها . . . بچه شدی؟!؟! کاش پر از سؤال بود! 4. فقط یه چیز دیگه قبل از رفتن ![]() یه سال دیگه گذشت، سالها هم مثل آدما هستن. میآن و میرن. حتی کبیسه هاشون! هر سال هم می گیم این یکی خیلی برامون مهمه، خداا اینو به خیر بگذرون، این دیگه شوخی بردار نیست ها خدا جون . . . اینو الان حافظ گفت: گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است حیوانی که ننوشد می و انسان نشود در نتیجه به فرموده ی حضرت شیخ می رویم، آن هم شکم خالی!
باشد تا سالی پر می باشد، البته زان شراب روحانی، بلکمم دمی بیآساییم، زین حجاب ظلمانی. پاک باد روزگارتان. تا سالی دگر، ما را درود و شما را بدرود! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:30 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: تمام آنچه را که بود و نبود گفتم گفتم میفهمی؟ گفت میفهمد ولی . . . ای کاش . . . متن اصلی: یه کتاب دیدم اونروز به اسم هفده داستان کوتاه بعضی هاش روی من که تأثیر گذار بود. چند تاشون رو انتخاب کردم که براتون بذارم شما هم ببینین. باشد که رستگار شویم! این اولیشه: «من یک
سنت پیدا کردم . . .» روزی
پسربچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم
بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمان
باز، سرش را به سمت پایین بگیرد؛ به دنبال گنج! او در
مدت زندگی اش 296 سکه ی یک سنتی، 48 سکه ی پنج سنتی، 19 سکه ی ده سنتی، 16 سکه ی
بیست و پنج سنتی، 2 سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد.
یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت. دربرابر
به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش
157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچگاه حرکت ابرهای سپید را برفراز آسمان، در حالیکه از شکلی به شکل دیگر درمی آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید درخشان و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزیی از خاطرات او نشد. پسر بچه در فقر شدید مرد! پس نوشت: 0. لابد! 1. اینو داشته باش پوزت بخوره: امکان ندارد بتوانیم آن چیزی نشویم که سایرین می بینندمان! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:49 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: چرا بعضیا تا این حد احمق می باشند؟!؟! متن اصلی: 0. عجب روزی بود ها! 1. کلی درگیر کارای یونی بدم بی شعورا میخوان زوری زوری منو فارغ کنن عمراً رفتم یه تکدرس گرفتم که نفهمن از کجا خوردن! حال این بانو ظهیری فرد رو گرفتم تا بره باگ های سامانه ی آموزشش رو بگیره دیگه برای من ادعاش نشه! 2. مامااااااااااااااااااااااااااااان عجب شرکتی بود پوزم خورد در حد آرزو بود کار کردن اونجا خیلی خوف میباشند! امروز رفتم مصاحبه داده پردازی ایران دهنم سرویس نموده شد طی مصاحبه ولی فکر کنم من هم پوزش رو زدم هر چی سؤال پرسید من حرف خودمو زدم آخرش هم کلی راجع به پروژه ازش اطلاعات کسب کردم بنده خدا آخه برادر شاید من ستون پنجم شرکت رقیب باشم تمام آمار معماری پروژه رو برام ریخت رو میز!! 3. و همچنان این ترافیک اتوبان بود که ما را به انعقاد الهی رساند پس نوشت: گاهی فکر میکنم شاید اینا اینقدرا هم احمق نیستن و دارن خودشونو به خریت میزنن که من دست از سرشون بردارم. تو چی میگی؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:1 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: خسته شدم از دست این دست بندهای نامرئی متن اصلی: خب مگه بده بذارین من بدبخت هم یه بار یه پست گزارشی بنویسم امروز رفتم دانشگاه برای کارای تکدرس که این ............ دکتر علی محدث خراسانی بازم بدقولی نمود و سر قرارش حاضر نشد بعد با علی و سجاد رفتیم آزمایشگاه برای نمونه گیری خون برای پارسای کوچولو آخه پارسا مشکل مغز استخوان داره و نیاز به پیوند متخصص آز زنگ زد بابای پارسا برای هماهنگی و فهمیدیم که دبی و دنبال ویزا هستن برای اون کشور دشمن همون امپریالیسم همون جهان خوار دیدی دکتر دیدی محمود بازم ما رو دور زدن بازم نذاشتن این جوونای لایق ما مغز استخوون رو خودکفایی کنن! خاک بر سرشون تازه ویزا رو هم مثل آب خوردن میدن که ملت برن اونجا برای درمان من و تو که میدونیم اگه ارسا اینجا میموند و خدای نکرده ... بهتر بود تا حالا که رفته اونور و خوب میشه واقعاً که!!! بذار برگرده دوتایی میریم با باباش حرف میزنیم برگردن و مغز استخوونای این حرومی ها رو پس شون بدن خوبه؟ تو خودتو ناراحت نکن که اقتصاد مملکت دست دستان پر قدرت توئه! آره ببم جان اصلاً خودم برای مغز استخوون خودکفائی میکنم بذار برم بازار برگردم میگم بچه ها جمع شن و با هم بسازیم یه بسته هم میفرستم به کاخ ریاست جمهوری -آخ ببخشید دفتر نهاد ریاست اسلامی جمهوری- برات که داشته باشی شبا قبل خواب بوسش کنی بخوابی برا روحیه ی دوره ی دومت خوبه بعدشم رفتیم با سجاد برای دوره های آموزشی هلال احمر ابلها مگن بعد اعید اونم از نوع اگه خدا بذاره! خب بز پخته بیشترین سوانح نیازمند امدادگران منطقه ای تو عید اتفاق میافته من چی بگم به شماها فقط بلدن ریش بذارن از بس اعصابم خرد بود رفتم سه چهارم پول تو کیفمو کتاب خریدم تا چشم یکی در بیآآآآآآد پس نوشت: زهر مار خنده داره؟ یه بار خواستیم بریم بهشت ها باز این خدا نذاشت حتماً من باید برم پیش جنیفر و آنجلینا خسته ام کردی خب! بدرود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:10 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: قبول دارم که شاید هیچ ربطی نداشته باشه ولی خب کاریشم نمی شه کرد! متن اصلی: می گشایم چشمانم را باز تمام بسته اند تمام شان تمام آنهایی که می بینند و گمانت می دهند که این کوری مسری است خیره می شوم به شان می بندند می بندم می گشایم هنوز بسته اند آیا پیش از من گشوده اند خسته شدم از این پرده های سکوت از این لحظه های خودم . . . ولی نه اشتباه نکن نه از فکر هر شب تو نه از این آینه این تمام قد نما این دوست بی آلایش این راستگو . . . شبی دیگر را هم تمامش را پشت پنجره ها سر می کنم تا شاید روزی آید که به دیدار رسم . . . تب دارم تب جنون . . . ولی نه بمان برگشتی در کار نیست بودنت آنجا مرا یقین فریاد است و برگشتنت درد سکوتی دیگر خسته ام از این همه سکوت اطرافم نه یکی است و نه دو فریادت را از دور بیش پسند می کنم تا نگاه بی رمغ ات را تحمل از نیمکت روبرو سحرم دولت بیدار به بالین نیآمد بل دولت بیمار آمد دچار بود دچار کوری . . . کم آوردم تب دارم دارم می سوزم بسوزانم و برو برنگرد بگذار با جای تن سوختگی هایم بمانم و بمانم خوشت باد آن خنده های زورکی و نوشت باد آن باده های خواب آلود . . . برو و نظاره نکن سوختنم را به خواب بزن خود را و ببند چشمانت را تو نیز همچون سایرین قبول دارم که بهتر است و آسانتر و . . . پس نوشت: 0. سجاد آخه من چرا اینقدر بدشانسم اصلاً من دیگه برا هیچ کاری برنامه ریزی نمی کنم 1. سحر که به بالین آمد اون سحر نیست که یکی دیگه است! 2. کوری از جنس ساراماگو می ترسم بیداری رو بخونم!!! 3. من شمال می خوام و سمندریان و (بیییییییییییییییییب) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 18:39 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: مدتها بود میخواستم طعمش رو زیر پوستم بچشم! متن اصلی: خیلی فرقی نداشت جان شما در ضمن جناب آلیس با وجود لطفی که شما به خودمون داری، نه داداش اون مال اون زمانه من هم آدرین نیستم!!! بالاخره وقت کردم کارهای ادبی ام رو به صورت مجموعه در بیآرم لینکش رو هم در یکی از قسمت های همین بلاگ گذاشتم کدوم قسمت؟ من چه میدونم بابا یادم نمیآد خب مال بیست سی ثانیه پیشه ها! میفهمی چی میخوای از من؟ خوشحال میشم بروبکس ادبی نظر بدن در ضمن اگه خدا بذاره از این هفته که میآد میخوام جلسات هفتگی کانون شعر و ادب رو برم! میخندی . . . باید . . . داداش! پس نوشت: گویا یا به قولی آره خب! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:40 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
درود نه پیش و دارم و نه پس از ارشد به منزل رسیدن را همانا مدتی در آرزو همی داشتمی که ای کاش همآره آرزویی میماند و ما را عذابی الیم نمی نمود! جاتون خالی گندی زدم "به ای نحو فجیعا" -عربیه بابا زور نزن!- چی بگم خب؟ برو تا بعد فعلن میخوام بخوابم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:12 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: 0. که چی؟ دلم میخواد، وبلاگ خودمه. ای بابا! 1. افتخار دادین خواهر رضوانه! بخونیم کارای شما رو هم اگه آدرس بدین! نظر لطف شماست. 2. حالا که اینطور شد بازم شعر میگم، هم برای صفر و هم برای یک! متن اصلی: من دلم میخواد دوستی را بتوانم که کنم پر رمق پر پر و بال تا توانیم که سازیم یکی کلبه ی سبز بر درش شاخه ی بید همه دیوار دلش سنگ عقیق که بگوید به تمام آن مسافرهایی که شب است و همه شان در راهند باز خواهد بودش درب و آغوش رفاقت تا صبح تا بگویند به هنگام رسیدن در شهر خانه ای را دیدیم بر درش شاخه ی بیدی و به دیوارش یک قطعه ی شعر: «خانه ی دوستی ما اینجاست» پس نوشت: 0. ندا میگیرم میزنمت ها! تو... پایه ی بحث؟!؟!؟! حتماً سی ثانیه باهات بحث کنم مردی بنده خدا تو برو برای سیما کیف بخر و اینا!!! نوبت من هم میشه ببم جان! 1. خیلی باحاله ها!!!! یکی یادم بندازه جریان خدا و اینترنت رو بگم براتون لطفاً! سر جریان کنکور همه چی یادم میره جدیداً!!! برام 2آ کنین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:34 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت خیلیا این روزا میگن «نمی فهمیم چی نالیده میشی» این در حالی است که روزهایی رو یادم میآد که عده ای در میان-طبقه ی عمران برای خوندن داستان کوتاهم کلاس های ریاضی و فیزیک عمومی یک و دو فر می دادن خب من چیکار کنم من عوضی شدم شماها عوض یا بالعکس!!! تعارف که نداریم یا نخونین یا مثل رضوانه بپرسین خب! متن اصلی: امروز دیگه شعر نمی نویسم نه از خودم نه از دیگری مطمئن باش سجاد امروز پیچوندم رفتم اون خونه کلی حس نوشتنم اومد هم شعر هم شعر پاره هم درد دل هم یه سری کوفت دیگه رفتم دنبال کاغذ -پیشترها گفته بودم اونور امکانات ندارم فقط کاغذ هست و خودکار- چشمم به یه کتاب خورد روز میز بازش کردم این زیری ها رو دیدم خشک شد هر چی تو ذهنم و وجودم بود ترجیح می دم خفه شم تا خودتون ببینی «عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است» «عشق به وطن حادثه نیست، ضرورت است» «عشق به خدا ترکیبی است از این دو» ... «عاشق، یاغی است، اما یاغیان بزرگ اصولی دارند» «زیبایی یاغی گری در حفظ همین اصول است» از کتاب «یک عاشقانه ی آرام» اثر نادر ابراهیمی
پی نوشت: 0. گاهی با خودم خلوت میکنم، و اونوقت ها است که می گم به خودم: «خدایا، حس می کنم گاهی که اون بالاها خبری نیست، با خودت می گی بذار یه کرمی به این آرمانه بریزم بینم چه می کنه. نکن دیگه آخه خدا جون من مگه به تو کاری دارم که اینقدر انگول می کنی ما رو. بشین خدایی تو بکن بذار ما هم آدمی مونو بنمائیم!!!!» 1. چرا همه اصول گرا شدن. مخصوصاً نادر ابراهیمی. اونم تو مسأله ای مثل عشق!!! بابا یه ذره مولانا بخونین بعد کتاب بنویسین خب! 2. سرم درد میکنه برای بحث. تا میام بحث کنم، یا آلیس میگه شام تموم شد الان میندازنمون بیرون، یا رضوانه می پیچونه میره، یا . . . 3. درد می پیچه تو سرم. چرا تموم نمیشه آخه. یکی به این بگه دست از سر من بر داره. حرف منو گوش نمی کنه. ظاهراً آدمایی که از استرالیا میرن رمانی پارسی به کلی یادشون میره!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 22:1 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||