تبليغاتX
ناتمام تنها - شناسایی

ناتمام تنها

انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص

درود
بنده آرمان خان دیدنده میباشم.
ترجیح میدم در ابتدای امر از الفاظی که دوستان برای معرفی من به کار بردن تا حالا، استفاده کنم.
مشاهده بفرمائین:

دانیال:
«خرس کوچولوی من که میدونم بعد از شراب منو از همه بیشتر دوست داره. تنها دوستی که تک خور نیست. تأکید میکنم، تنها. البته به شرطی که باهاش تو یه چادر نخوابی!»

مهدخت:
«خداوندگار اعتماد به نفس! خفن در ابعاد وسیع! . . . و در عین حال مهربون. اردی بهشتیه دیگههه»

بقیه اش رو سانسور میکنم:

نوید نوری:
«بچه باحال، مخ کامپیوتر، هنرمند، باهوش، بامعرفت، یه دونه . . .»

حسن:
«پسر بهتری! با کلی خاطره ی خوب. باهوش»

الناز:
«آچار فرانسه، صداش درنمیآد، توپ، بامعرفت»

حالا بریم سراغ خودم!
راستش موجود عجیبیم.
اعتراف میکنم که هنوز نتونستم خودم رو -نه حتی خوب بل یه ذره هم- بشناسم.
شاید بتونم یه لیست بدم:
اعتماد بهه نفس در حد تیم ملی!
عجول نیستم.
به برنامه ریزی پایبندم.
اهل کمک هستم، بیشتر فکری.
پایه ی بحثم، بیشتر فلسفی و جامعه شناختی.
خوش شانسم یه ذره، ولی بدشانسی بیارم هیچ جوری نمیشه جمعم کرد.
یه سری چیزا برام مهمه.
یه سری چیزا برام ارزشه.
در نتیجه به یه سری چیزا احترام خاصی قائلم.
به نظرم دین کاملاً یه چیز شخصیه و با گروهی شدنش، ارزشش پائین میآد.
حالا خودتون ملی اش کنین ببینین چنده قیمتش!
کتابی هستم و فیلمی.
موسیقی خون تو رگهامه.
روزی که صبحش گوش نکنم به چیزی تا شب قاطی ام.
به ندرت از لحاظ روحی پریود میشم ولی وقتایی که شدم، وااااااااااای!
البته هر آدمی تو زندگی اش نقطه ی عطف داره، حالا کم و زیادش به ما نیست.
خیلی اجتماعی هستم.
یا خیلی پرحرفم که صدای همه رو درمیارم،
یا خفه میشم تا یکی غر غر کنه.
با این وجود ملت از بودن باهام ناراضی نیستن.
معمولاً با من خوش میگذره.
ولخرجم ولی تو چیزایی که ارزش داشته باشه.
شکمو هستم به شدت.
به کتاب نمیتونم نه بگم.
ترجیح میدم جای یه سری کارا بشینم در و دیوار رو نگاه کنم.
حالا بماند چه کاری.
سعی میکنم تا جایی که میشه احترام همه رو نگه دارم.
ولی اگه کسی جفت پا بپره رو اعصابم، اونوقت منم برای کنسرت هفته ی بعدم با تارهای عصبی اش تمرین میکنم.
زیاد کرم میریزم.
شر بازی هام جالبه.
خودمونیم، یه ذره هم خلم!
یه دوست غول دارم که همیشه همراهمه.
باهاش مشورت میکنم.
ازش کمک میگیرم.
دلداری ام میده وقتی حالم بده.
دوسش دارم به شدت.
فقط مشکلش اینه که غوله و نمیشه به کسی نشونش بدم.

فکر کنم تا اینجا بس باشه.
چیزی یادم اومد مینویسم بعدها می افزایم.

خرسند شدیم از این که امروز . . .
----------------------------------------------------------------------------------------------
از اینجا به بعد قسمت های افزایشی می باشد:
1. یه مشکل رو در وجود خودم کشف کردم، و اون اینه که متأسفانه من برای شروع خیلی چزا و کارا نیاز به یه نیروی محرکه ی بسیار قوی دارم. یه کسی یا چیزی که منو هل بده. این مشکل تو کار هم داره خیلی منو اذیت می کنه. کممممممممممممممممممممممممممممممممممممممک!