تبليغاتX
ناتمام تنها - گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص
درود

پیش نوشت:

یواش یواش دوبار سعی کنین جدی بگیرین!

متن اصلی:

اینکه کمی زود دیر می شوم
اینکه کمتر سر می زنم
اینکه نگارشم نمی آید دیگر
اینکه هم داستانم همچنان در فصل سومش گیر نموده
و هم نمایش نامه ام در طرح پیش نویسش
اینکه اینجا هم دیگر بوی کهنگی افکارم را گرفته است
اینکه دیگر برای یک خاطره ی دور نمی گریم
اینکه این اینکه هایم هم دیگر از آن جنس همیشگی اش نیست
-گویا اینکه های چینی هم وارد بازار ایران گشته-
اینکه تمام این اینکه هایم را در یک راستا نمی خوانم دیگر
این ها هیچکدامش تقصیر تو نیست عزیز دل
مسئولیت همه شان را به دوش می کشم
دوش فراخ است و بار اینکه ها سبک
تنها اگر . . .

پس نوشت:

0. چه کنم با این همه غم؟

1. با رخصت از حضرت حافظ:
دوش در حلقه چشمان نگارم نظری کردم باز
همه تصویر نکویی بُد و آواز بهار

2. با عنایت به اینکه و آنکه و بار و مسئولیت و دوش و فراخ و بسیاری مسائل دیگر که گفتنش بنا بر مصلحت (چطوری سوده جان؟!) نیست و گویا باعث تخطیر (مصدر برای به خطر افتادگی مضمن) امنیت اسلامی-ملی می گردد و بنا به فرموده ی از ما بهتران گریزی جز اطاعت نیست، موارد زیر به عرض می رسد:
  • بنده ی کت بسته تمام مواردی را که در فرم اعترافات امضا نموده ام در کمال صحت و سلامت جسمی و روانی پذیرفته و سپس انکار و تکذیب می نمایم
  • تا اطلاع ثانوی، این جانب بدون حضور وکیلم سخنی نخواهم گفت و گویا قرار است حتی لب از لب نگشایم! این است فردای آن هایی که به قصد پناهندگی لب و دهان می دوزند. باشد تا عبرتی باشد برای آنانی که چشم و گوش بسته اند و در حسرت بستگی لب و دِهان!
  • احمد باطبی رو دیدین؟!
3. اینو روز پنجشنبه اضاف نمودیم:
دیروز عصر و شب رو با انضمام برادر امیر و مادرِ گرام در مکان آمفی تئاتر دانشگاه پلی تکنیک سپری کردیم!
جایی و زمانی که در آن:
  • برایمان جشن فراغت از تحصیل گرفته بودند!
  • بسی از دوستان و یاران قدیمی را دیدار نمودیم!
  • با اعتمادزاده -رئیس حراست دانشگاه- دعوا نمودیم!
  • لوح ستاندیم و پیکره ی میرزا تقی خان را، به یادگار از سالیانی که در آن مکان به مطالعت مشغول!
  • خرسند گشتیم بسی و خندان از چیزها!
  • دلگیر از چیزهای دگر!
  • یادواره های تصویری ستاندیم به شدت با اسباب های رقمی (همون دیجیتال) و نفتی (همون . . . نمیدونم همون چی!)!
  • خوش تیپ نمودیم به ایِ نحوٍ فجیعا!
  • بر تن کردیم آن لباس مرحوم، پور سینا را با آن کلاه گشادی که از آن گشاد تر بر سرمان نرفته بود تا به حال!
  • گفتیم و خندیدیم و با بسیاری سخن گفتیم که شاید دگر نبینیم شان، یا فرصتی برای سخن پیش نیاید!
  • موسیقی زنده به گوش جان سپردیم از نوع سنتی و مردم پسند (همون پاپ! البته نه مسیحی اش ها)!
  • . . . چه بگویم دگر که این یادواره به یادمان انداخت که دیگر به آرامی باید پیر شدن را در آینده به چشم انتظار بنگریم!
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:59  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |