|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: این نیز بگذرد برادر! متن اصلی: گویا نزدیک است بار باید بربندم چه بسیار دلم هوایش را کرده یک ساحل پاکیزه چند شیشه ای از نوشیدنی دلخواهم تبری، کمک برای بر پا ساختن آتشی به شب هنگام مجموعه ای از آلبر کامو، میلان کوندرا، موریکامی و کسان دیگر بسته ای از سیگار محبوب Spring Water شب و روز را سپری کردن گویا نزدیک است بار باید بربندم چه بسیار دلخواهم است اینک ملحفه ای که می بستیم به دو تنه ی درختان صنوبر و تو برایم می خواندی از کوئلیو، که: «نشانه ها را جدی بگیرید» و من باور نمی نمودم تو والکری ها را به صدای بلند می خواندی و من بانگ بر میآوردم که: «سررسید دفتر روز است نه شب، عشق سودای شبانه است که دراز است و قلندر بیدار» حال باز شناختم مقام صدایت را: «آه که اینطور» گویا نزدیک است بار باید بربندم «دست به قنداق نمی رود . . . روز به شب نمی نشیند» دلم هوای نادر ابراهیمی را کرده که باز گوید اسرار آن جمله اش را که هرگز از ذهن پاک نخواهم نمود: «فاصله ارتفاع صدا را تعیین می کند عسل!» آه که چقدر دلم عسل را می خواهد -سجاد جان، بابا، جون بچه ات بُل نگیر!- و یا هلیا را! شایدهم ماری را که با مورسوی بیگانه در ساحل می نشست گویا نزدیک است بار باید بربندم «می گریزم از رسوایی، می ستیزم با تنهایی» جام نوشینم بر لب، کجاست؟ مرغ شیدایی بودم شاهد ناله ی حزین مردان و زنان بسیاری اینک پیامی از صبا خواهم لحظه ای آسمان را نگریستن چهره ی ارغوانی اش بَر . . . گویا پس نوشت: 0. این روزها عجیب سپری میشن. امیدوارم! شاید . . . گرچه! 1. یک ترم آلمانی آموختیم. اینک دارنده ی مدرک می باشیم! 2. باز گشتم به آلبر کامو! چه بس نیکوست این مردک! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:31 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||