تبليغاتX
ناتمام تنها - داستان یک همسایگی
انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص
درود

پیش نوشت:
تجربه ی خوبی بود!

متن اصلی:
داستان یک همسایگی

اون روز ، از اول صبح که چشماشو باز کرد، یه حس خوبی داشت!
وقت دوش گرفتن، سر صبحانه، وقتی که سر کوچه منتظر سرویس اداره بود، حتی سر میز کارش تو اداره؛ اونم میزی که در مجاورت یه سری آدم -به زعم خودش- غیر قابل تحمل بود؛
حتی وقتی خستگی روزانه اش رو با کیف سنگینی که دستش گرفته بود به فروشگاه شهروند سر میدون برد و برای چند روزش خرید کرد.
علی الخصوص وقتی که مثل همیشه منتظر آسانسور بود و با صدای احمد آقا متوجه شد که امروز به خاطر اختلالاتی که تو شبکه ی برق رسانی بوده آسانسور داغون شده و اون باید هفت طبقه رو با اون همه بار، کوه نوردی کنه!
خوب که فکر می کنم، به نظرم میرسه که حتی وقتی داشت سعی می کرد بدون زمین گذاشتن وسایل توی دست و بغلش، کلیداش رو از توی جیب بغل خارج کنه و قفل در آپارتمانش رو باز کنه هم لبخند کوچیکی روی لبش بود.
با همون لبخند کوچیکش هم وسایل رو روی میز آشپزخونه ی کوچیک آپارتمان کوچیکش پهن کرد و خودش رو روی مبل تختخوابشوی کنار در تنها اتاق آپارتمانش پرتاب کرد.
هنوزم لبخند رو داشت یا نه؛ نمیدونم!
آخه دیگه اون محدوده جزو حریم خصوصی آدما محسوب میشه و تا همین جاش رو هم نباید نگاه میکردم!
به هر حال!
کیوان داشت تمام تلاشش رو می کرد که روز چهارشنبه بیستم شهریور، خودش رو شاد و خوشحال و موفق و اینا نشون بده.
آخه نا سلامتی اون روز سالگرد تولدش بود!
نگران مواد غذایی ای بود که خریده بود و هنوز توی یخچال و فریزر و کابینت ها جاشون نداده بود.
اخه از بچگی عادت به رعایت نظم و مرتب بودن محل زندگی اش داشت.
به هر حال کیوان تنها بچه ی خونه ی درندشتی بود که بابای خونه همیشه سرگم کارای کارخونه اش بود و مامان خونه هم اغلب درگیر بیماری روحی اش. در نتیجه اقدس خانم، تنها کسی بود که می تونست به کیوان یاد بده که باید تو زندگی اش مرتب باشه!
ولی بعد از تصادف و فوت بابا و دق مرگ شدن (!!!!!) مامان و یه سری اتفاق دیگه که تا رسیدن کیوان به سن قانونی و جدا شدن مسیر زندگی اش از خاله سیما و عمو شهروزش پیش اومد، دیگه کیوان اقدس جون -عادت داشت اینجوری صداش می کرد- رو ندید. البته نه اینکه بعد از دانشگاه قبول شدن و به تهران اومدنش اقدس جون رو دیده باشه ها. منظورم این بود که حتی با وجود ندیدن اقدس جون هم عادت هایی که از زمان زندگی با اون پیرزن داشت از سرش نپریده بود.
هر بار که این اتفاق برای کیوان می افتاد - وسایل روی میز و فکر مرتب کردن شون- ناخودآگاه یاد اقدس جون می افتاد و بعدش خاله سیما و ترک کردن شاهین شهر و اومدن به تهران و دوستی های اوان جوونی و خوابگاه و بعدش کارهای انحصار وراثت و نابود کردن بیشتر پول های بابای خدا بیامرز و خرید این آپارتمان و خیلی چیزای دیگه می افتاد. تمام این صحنه ها مثل یه فیلم دور تند از جلوی اعصاب چشمش میگذشت.
پا شد و وسایل رو مرتب کرد.
لباساش رو در آورد.
عادت داشت تو خونه با شورت بگرده. حتی یه بار وقتی حواسش نبود و پریچهر خانم، خانم همسایه بغلی برای درخواست پیچ گوشتی زنگش رو زده بود، همون جوری رفته بود دم در و باعث شده بود که مجبور بشه صدای جیغ پریچهر خانم رو با گذاشتن دستش روی دهن اون و کشوندنش توی خونه خفه کنه.
و این آغازی بود بر دوستی و رابطه ی اون دو تا. آخه شوهر پریچهر زندان بود و اون با کمک پدر شوهرش زندگی می کرد.
به هر حال!
چقدر اون روز خندیدن. آخه کیوان تو خونه کاندوم نداشت و هر چی پریچهر میگفت من میرم از خونه میآرم (!!!!!)، کیوان به خاطر ترس از اینکه بره و برنگرده نمی ذاشت. و پریچهر هم بدون کاندوم راضی به رابطه نبود. در نتیجه کیوان همون جوری با لباس زیر رفت و از توی خونه ی پریچهر جنس مورد نظر رو پیدا کرد و خلاصه روز خوبی رو با هم ساختند.
کیوان دوباره خودش رو روی تختخوابشو انداخت و رسیور و تلویزیون رو روشن کرد و گذاشت روی GEM TV تا فیلم هفته رو ببینه. البته یه بسته نون و سالاد الویه ی ژامبون هم با یه ایستک گلابی و یه چنگال و خیارشور و باقی مخلفات همراهش روی میز جلوش تختخوابشو بود. بسته ی نون رو که باز کرد، تلفن خونه زنگ زد. صدای پری رو تشخیص داد. برای تولدش شام پخته بود و هدیه گرفته بود. به خواهش کیوان مراسم تو خونه ی کیوان برگزار شد. آخه همیشه از اینکه وقت بیرون اومدن از خونه ی پریچهر دیده بشه وحشت داشت.
مراسم شام و تولد خوب برگزار شد.
فکر می کنم وقتی پری توی بغل کیوان بود بهش گفت که غلامحسین قراره فردا آزاد بشه و امشب شب آخرشونه.
خب مسلماً کیوان خیلی ناراحت نشد. آخه شما اون رو نمیشناسین. ولی برای اینکه دل پری رو نشکونه خودش رو ناراحت نشون داد.
فکر می کنم چون حواسش به این جریان بود و با وجود اینکه بازیگر خوبی بود، جلوی پری راحت نمی تونست بازی کنه و باید کمی زور میزد، یکهو دید وسط بحث نیاز مالی پری و درخواست کمک اون گیر کرده.
شاید به همین دلیل بود که بدون فکر کردن به سمت کمدی رفت که حتی پری هم نمیدونست که تمام زندگی کیوان اون تو قرار داره و صدای باز شدن در اپارتمانش رو هم نشنید. حتی متوجه سایه ی غلام پشت پرده هم نشد. فقط وقتی صدای شکستن سرش رو شنید و درد شدیدی توی فرق سرش احساس کرد بود که برگشت و چهره ی غلام رو بعد از هشت سال تشخیص داد.

قربان شما
آرمان، همسایه بلوک روبروی کیوان که همیشه با دوربینم توی خونه اش رو نگاه می کردم

پس نوشت:
سعی نمیکنم چیزی رو آموزش یا گسترش یا افزایش ایا هر -اِش دیگه ای بدم.
فقط داستانه خب. اگه با شروع، بدنه ی اصلی یا نوع اتمامش مشکل دارین، جای غر زدن برام نظرتون رو برای تغییرش بنویسین تا منم از شما یه چیزی یاد بگیرم و کارم رو بهتر انجام بدم.
در ضمن
اونی که خودت می دونی؛
تو بخونی و نخونی برام مهم نیست...
پس خودت رو جر نده.
باشه؟
به هر حال!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:30  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |