|
|
|
|
|
درود پیش نوشت: یکی از دوستانم که شدیداً براش ارزش قائل ام برام آرزو کرده که در آینده ی بسیار نزدیک یه بلایی سرم بیاد یا نمیدونم آبروم بره! منم نمی دونم چی شده! متن اصلی: تو
را دعوت میکنم؛ به حضور در سریال خستگی هایم تو
را دعوت میکنم؛ به تماشای میهمانی تنهایی هایم تو
را دعوت میکنم؛ به شکستن هر آنچه باید و نباید تو
را دعوت میکنم؛ به دیدن هر آنچه شاید و نشاید تو
را دعوت میکنم؛ به سکوت عمده ی فریادهایم تو
را دعوت میکنم؛ به سکون تمام ترانه هایم تو
را دعوت میکنم؛ به اینکه با منی و بی توام تو
را دعوت میکنم؛ به بی منی و با توام تو
را دعوت میکنم؛ به پیروزی خشک یک کلام تو
را دعوت میکنم؛ به ترنم سبز یک سلام تو
را دعوت میکنم؛ به شهادت تمام اندام هایم تو
را دعوت میکنم؛ به مخالفت سرانگشتانم تو
را دعوت میکنم؛ که همیشه و همه جا با من باشی تا
بدانی و بدانم که می دانی و بدانی که می دانم که می دانی تو
را دعوت میکنم؛ که تمام حادثه را از نزدیک باشی تا
ببینی و ببینم که می بینی و بدانی که می بینم که می بینی ای
تمام هر آنچه خواهانم ای
شعور اشعار دیوانم ای
گریز من از دست خویشتنم ای
شبانگاه شعر تو پوشش تنم کاش
می بودی و می بودم کاش
می دیدی و می دیدم کاش
خنده ات را می چشیدم کاش
گریه ات را می بوسیدم تو
را دعوت میکنم؛ به میهمانی خش خش گام هایم تو
را دعوت میکنم؛ به سمفونی ریزش برگ هایم همین
یک بار را؛ تنها همین یک بار را باش برایم تو
را دعوت میکنم؛ به همین یک بار دیدنت؛ ای تمام رویایم بیست
و نه مهر هشتاد و هفت پس نوشت: جدی نگیرید! کی گفته؟ اتفاقاً جدی بگیرید! تا حالا که جدی نگرفتین کجا رو گرفتین مگه؟!؟! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 18:27 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||