تبليغاتX
ناتمام تنها - سید!
انعکاس روزانه ی تراوشات بیمارگونه ی یک ذهن نسبتاً خلاق و کاملاً خاص
درود

پیش نوشت:
سخت میگیرم جدیداً. واسه همین زندگی ام -به قول دکتر صالحی- چیپیده شده!

متن اصلی:

دیشب حرف های لیلا حاتمی را می خواندم که از خاتمی خواست بیاید

دیشب نوشته ی ابراهیم رها را میخواندم که حرف های لیلا را به زبان دیپلماسی روز برای خاتمی ترجمه می کرد

دیشب نوشته های ابطحی را می خواندم که درباره ی کمپین حرف می زد

دیشب به روزهای اول می اندیشیدم که شوق انتخابات در ما و سید بود

دیشب به روزهای وسط می اندیشیدم که سید می گریست

دیشب به روزهای آخر می اندیشیدم که سید را در دانشگاه تهران مؤاخذه کردیم و بعدش کلی لذت بردیم

لذتی که هیچ شرابی و قلیانی به ما نداد

لدتی که از ته دل بود

لذت جامعه ی مدنی ای بود که به سید غر می زدیم چرا محقق نکرده ادش

دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها (دیگران؛ به قول سریال LOST) بچه ها را از طبقه ی بالای خوابگاه پرتاب می کردند و ما سید را خِفت

دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها فروهر و زنش را به بهشت هدایت می کردند و ما سید را خفت

دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها مختاری و پوینده را خفت می کردند و ما سید را!

دیشب به روزهایی می اندیشیدم که آن ها داشتند حتی قالیباف را اسکل می کردند و ما در به در دنبال تک رأی برای معین بودیم

دیشب به روزهایی می اندیشیدم که . . .

روزهایی که روز بودند

حتی شب های شان هم روز بود

نور امید داشت

نور امید به ابطحی، به معین، به نجفی، حتی به روحانی!

بلی همان روحانی که داشت بی صدا کارهای پرونده ی هسته ای را به پیش می برد و ما اصلاً نمی دانستیم که تأسیسات هسته ای یعنی چه!

دیشب خوابم نمی برد

دیشب اصلاً خوابم نمی برد

دیشب حس وطن پرستانه ام بالا زده بود

تا زیر گلویم

و می فشردش

دیشب می خواستم لیلا حاتمی باشم

دیشب می خواستم ابراهیم رها باشم

دیشب می خواستم محمد علی ابطحی باشم

دیشب می خواستم محمد علی نجفی باشم

حتی دیشب می خواستم خاتمی باشم

تا به سید بگویم

«سید جان، رحم و مروتت کجا رفته؟ بابا آخه چقدر ایتالیا؟ بسه دیگه. پاشو بیا خونه. اینجا همه منتظرن. آخه اون ها دارن بچه ها رو دوباره خفت می کنن. سید جان، به جان خودت نباشه، به جان بچه ها؛ حالا می فهمم چرا گریه کردی. آخه اگه خبر نداری بدون که ملت همه تو این مدت گریه کردن. سید جان، به جان خودت نباشه، به جان بچه ها؛ حالا می فهمم وقتی بهت می گفتیم اشک تمساح می ریزی توی دلت چه آشوبی می شد. آخه اگه خبر نداری بدون که ملت تو این مدت دل شون آشوب بوده. سید جان، به جان خودت نباشه، به جان بچه ها؛ حالا می فهمم که وقتی توی خیابون و بیابون و جاده عباس آباد-کلاردشت و ورودی یوسف آباد و کنار در ورودی وزارت کشور و همه جاهای دیگه می گفتیم سید ریده، چه شکلی می شدی. آخه اگه خبر نداری بدون که ملت تو این مدت همه به خودشون ریدن. راستش می دونم این حرفا فایده نداره. از چند ماه پیش خودمو گول می زدم که: سید منتظره اوباما رأی بیآره بعد بیآد. آخه مطمئن بودم عمراٌ نمی ذارن اوباما رأی بیاره. ولی از صبح چهارشنبه ی هفته ی پیش؛ دقیقاً یه هفته شده دیگه؛ دیگه دل تو دلم نیست. همه اش به خودم می گم اگه سید نیآد که بازم من خراب کردم! سید، اقتصاد رو بی خیال، پول نفت هم نمی خاد بیاری توی سفره ی مردم، روابط خارجی هم خودت بهتر از من بلدی، تازه اصلاً فکر منی که می خوام از این مملکت فرار کنم رو هم نکن، کاری هم به اشک های لیلا نداشته باش چون علی مصفا خودش بلده چجوری دلداریش بده و اشک هاش رو پاک کنه، به ایمانت هم کار ندارم چون به خودت ربط داره، یادته که تو دلم بهت گفتم سید ایمان ما رو به بازی نگیر! اصلاً کاری به هیچ چیزیت ندارم، حتی به اشن که اگه شیخ بیآد اوضاع رو خراب می کنه. فقط جون اون خدایی که می پرستی و با من قهره، به آبروی من پیش خودم فکر کن. آخه اوباما رئیس جمهور شده. زود بیا که بچه ها منتظرن، می خوان بریزن سرت و خفتت کنن که تو این مدت کجا بودی. راستی یادت باشه، داری برمیگردی ایران. یهو جلوی دوربین با دخترا دست ندی ها. یادت نمی ره که؟ اوکی. دمت گرم. اگه من خواب بودم نذار بیدارم کنن. آخه تا دیروقت داشتم به روزای آلبالویی قدیم مون فکر می کردم. امیدوارم فردا صبح ببینمت. زود بیدار نشو. آخه می خوام برم برات سنگک بگیرم. میدونی که هشت پخت می کنه. راستی. اگه از احوال ما جویا باشی، ملالی نیست جز دوری شما. سید به آبروت قسم آبروم رو نبر»

پس نوشت:

سخت نگیرم؟ نمیشه آخه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 0:50  توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!  |