|
|
|
|
|
پیش نوشت: نمیدونم کبری یا صغری متن اصلی: یه مدتی هست که میخوام بنویسم یعنی بهتره بگم یه مدتیهست که میخوام ننویسم خسته ام دست نوشته های روزانه ام رو هم ول کردم همه اش شده بود خاطرات بد شاید برگردم شایدم نه پس نوشت یکم: هم کنسرت عصار خوب بود و هم کنسرت استاد ناظری معرکه با اولی کلی خاطره زنده شد و کلی روحیه گرفتم با دومی یکی از بزرگترین آرزوهای زندگی ام جلوی چشام اومد پس نوشت دوم: یونی خوبه زندگی خوبه همه چی خوبه فقط منم که بدم دارم به سالگرد تلخ ترین روزای زندگی ام نزدیک میشم میدونم که بدون مشکلی میگذرونمشوم ولی بازم ته دلم یه چیزی میگه: «آرمان. دارن میآن» پس از پس نوشت: خیلی جالبه دقیقاً همون وقتی که فکر میکنم همه ی چیزای بد دارن تموم میشن دقیقاً عصر همون صبح دل انگیز یه جوری باید حالم گرفته بشه که جاش تا سالگرد خاطرات بد شروع امسال که درون سال آینده می افته تیر بکشه من جداً دیگه نمیدونم چی باید بگم یعنی جداً بس نیست به قول امیر: «آه ای خدای کلفت» |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 7:36 توسط آقاهه، خرگوش نامرئی و دوست غولش!
|
|
||